پدر با تعجب پرسید:

پدر با تعجب پرسید:
چرا چنین چیزی میگویی؟
پسر کمی اندیشید و سپس به آرامی گفت:
فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم و آنها چهارتا
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را
حیاط ما دیوارهایش محدود است،اما باغ آنها بی انتها بود.
باشنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود،پسر بچه اضافه کرد:
ممنون پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
دیدگاه ها (۸)

این داستان کوتاه را بخوانید 🙏🌹

روزی یک مرد ثروتمند پسر کوچیکش را با خود ب ده بردتا ب او نشا...

ما چقدر فقیر هستیم!... روزی یک مرد ثروتمند پسربچه...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به ...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط