🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۳۵ — پایان شراب قرمز
رینا در را باز کرد.
پشت در، اتاقی پر از عکسها و پروندههای قدیمی بود؛ عکسهایی از خانوادهی رینا و جونگکوک، از کودکی تا سالهای اخیر.
رینا یکی از عکسها را برداشت.
— پس همهی این مدت ما رو زیر نظر داشتی...
مرد آرام گفت:
— میخواستم ببینم بالاخره حقیقت رو پیدا میکنید یا نه.
جونگکوک جلو رفت.
— حقیقت اینه که هیچکدوم از ما دیگه تحت کنترل تو نیستیم.
مرد لبخند زد.
— و فکر میکنی با چی میخوای جلوی منو بگیری؟
جونگکوک جواب داد:
— با چیزی که تو هیچوقت نداشتی.
— چی؟
جونگکوک دست رینا را گرفت.
— اعتماد.
فاطیما همان لحظه مدارکی را که پیدا کرده بود روی میز گذاشت.
— و مدرک.
مرد برای اولین بار سکوت کرد.
تمام نقشههایش فاش شده بود.
چند دقیقه بعد، صدای آژیر از دور شنیده شد.
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
— تموم شد؟
جونگکوک لبخند زد.
— فکر کنم.
رینا نفس راحتی کشید.
— بالاخره.
فاطیما با خنده گفت:
— حالا که همهچیز تموم شده، من یه سؤال دارم.
رینا گفت:
— چی؟
فاطیما به دستهای درهمگرفتهی رینا و جونگکوک اشاره کرد.
— شما دوتا بالاخره میخواید اعتراف کنید یا نه؟
رینا سریع دستش را کشید.
— چی رو؟
جونگکوک خندید.
— فکر کنم منظورش اینه که ما...
رینا حرفش را قطع کرد:
— هیچی نمیخواد بگه!
فاطیما خندید و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک چند لحظه به رینا نگاه کرد.
— چرا دستمو ول کردی؟
رینا با خجالت گفت:
— چون فاطیما داشت نگاه میکرد.
— خب بذار نگاه کنه.
رینا لبخند زد.
— تو خیلی پررویی.
جونگکوک آرام گفت:
— ولی هنوز کنارتم.
رینا این بار دستش را دوباره گرفت.
— میدونم.
باران آرام پشت پنجره میبارید.
تمام رازها، خیانتها و ترسها پشت سرشان مانده بود.
جونگکوک به رینا نگاه کرد.
— اگه برگردیم به روز اول... باز هم باهام ازدواج میکنی؟
رینا خندید.
— ازدواج اجباری رو که انتخاب نمیکنن.
جونگکوک گفت:
— پس این بار؟
رینا کمی مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— این بار... خودم انتخابت میکنم.
جونگکوک لبخند زد.
و برای اولین بار، هیچ قراردادی بینشان نبود.
فقط یک انتخاب.
انتخاب همدیگر.
🍷 پایان «شراب قرمز» 🍷
پارت ۳۵ — پایان شراب قرمز
رینا در را باز کرد.
پشت در، اتاقی پر از عکسها و پروندههای قدیمی بود؛ عکسهایی از خانوادهی رینا و جونگکوک، از کودکی تا سالهای اخیر.
رینا یکی از عکسها را برداشت.
— پس همهی این مدت ما رو زیر نظر داشتی...
مرد آرام گفت:
— میخواستم ببینم بالاخره حقیقت رو پیدا میکنید یا نه.
جونگکوک جلو رفت.
— حقیقت اینه که هیچکدوم از ما دیگه تحت کنترل تو نیستیم.
مرد لبخند زد.
— و فکر میکنی با چی میخوای جلوی منو بگیری؟
جونگکوک جواب داد:
— با چیزی که تو هیچوقت نداشتی.
— چی؟
جونگکوک دست رینا را گرفت.
— اعتماد.
فاطیما همان لحظه مدارکی را که پیدا کرده بود روی میز گذاشت.
— و مدرک.
مرد برای اولین بار سکوت کرد.
تمام نقشههایش فاش شده بود.
چند دقیقه بعد، صدای آژیر از دور شنیده شد.
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
— تموم شد؟
جونگکوک لبخند زد.
— فکر کنم.
رینا نفس راحتی کشید.
— بالاخره.
فاطیما با خنده گفت:
— حالا که همهچیز تموم شده، من یه سؤال دارم.
رینا گفت:
— چی؟
فاطیما به دستهای درهمگرفتهی رینا و جونگکوک اشاره کرد.
— شما دوتا بالاخره میخواید اعتراف کنید یا نه؟
رینا سریع دستش را کشید.
— چی رو؟
جونگکوک خندید.
— فکر کنم منظورش اینه که ما...
رینا حرفش را قطع کرد:
— هیچی نمیخواد بگه!
فاطیما خندید و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک چند لحظه به رینا نگاه کرد.
— چرا دستمو ول کردی؟
رینا با خجالت گفت:
— چون فاطیما داشت نگاه میکرد.
— خب بذار نگاه کنه.
رینا لبخند زد.
— تو خیلی پررویی.
جونگکوک آرام گفت:
— ولی هنوز کنارتم.
رینا این بار دستش را دوباره گرفت.
— میدونم.
باران آرام پشت پنجره میبارید.
تمام رازها، خیانتها و ترسها پشت سرشان مانده بود.
جونگکوک به رینا نگاه کرد.
— اگه برگردیم به روز اول... باز هم باهام ازدواج میکنی؟
رینا خندید.
— ازدواج اجباری رو که انتخاب نمیکنن.
جونگکوک گفت:
— پس این بار؟
رینا کمی مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— این بار... خودم انتخابت میکنم.
جونگکوک لبخند زد.
و برای اولین بار، هیچ قراردادی بینشان نبود.
فقط یک انتخاب.
انتخاب همدیگر.
🍷 پایان «شراب قرمز» 🍷
- ۱.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط