خانم ها و آقایان خوش آمدید به سناریو درخواستی از توکیو ر
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«یاندره باشه، دیگه موضوعش با خودم-»
کاراکترها:«ایـــــــــــــــــزانــــــــــــــــــا🎴»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ساعت از نیمهشب گذشته بود و خیابانهای متروک توکیو زیر نور کمسوی چراغهای قدیمی غرق در سکوت بودند. ا.ت با سرعت قدم برمیداشت، هنوز لبخند مایکی موقع خداحافظی در ذهنش بود. اما ناگهان، عطر تند و ناآشنایی فضای تنفسش را پر کرد و تاریکی مطلق بر او غلبه کرد.🌕🌑
وقتی چشمهایش را باز کرد، فقط سردی کف زمین را حس کرد. دستهایش با زنجیرهای ضخیم به دیوار بسته شده بودند. قلبش در سینه میکوبید که صدای چرخش کلید بلند شد. در با صدایی گوشخراش باز شد و سایهای بلند بر کف اتاق افتاد.😖🫢
ایزانا با آرامشی ترسناک وارد شد و در حالی که نگاهش بر چشمان وحشتزده ا.ت قفل شده بود، لبخندی زد.🤫
ایزانا: «اوه! ملکهی زیبای من، بیدار شدید؟~»💖
او با وقار و آرامش به سمت ا.ت رفت و دقیقاً مقابلش نشست. انگشتان کشیده و سردش را روی گونههای ا.ت کشید و با ملایمت نوازش کرد. اما ناگهان، آن لبخند معصومانه به چهرهای سرد و به شدت تهدیدآمیز تبدیل شد. چشمهای بنفش او، که انگار از درون میسوختند، مستقیم در چشمان ا.ت خیره ماند.😶👁️
ایزانا: «چرا ملکه من باید به کس دیگه ای نزدیک بشه... مگه پادشاهـش مـرده؟ چرا اونـقدر به اون مایکیِ بیارزش نزدیک میشدی...؟» (راجب دوریاکیم درست حرف بزن!!!🤬)
ا.ت با صدایی که از ترس میلرزید گفت: «ایزانا... تو داری چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ بذار برم... من و مایکی فقط دوستیم!»😥
ایزانا با شنیدن اسم مایکی، اخم غلیظی کرد و نیشخندی از سر نفرت زد. او به آرامی دستش را پشت در برد و میلهای فلزی و سنگین را بیرون کشید. صدای کشیده شدن فلز روی زمین، لرزه به اندام ا.ت انداخت. ایزانا میله را مقابل صورت ا.ت گرفت و با صدایی آرام و بیاحساس، زمزمه کرد:
ایزانا: «دوست؟ مسخرهست. تو فقط مال منی... متعلق به پادشاهیِ منی. اگر قرار باشه برای من باشی، بهتره که برای همیشه همینجا بمونی. میدونی، دنیای بیرون از اینجا برای تو خیلی خطرناکه... آدمای احمقی مثل مایکی مدام دورت میچرخن.»😒💢
او میله را بالای سر برد. سایهی میله روی صورت ا.ت افتاد. (ایموجیی میله نداریم؟؟)
ایزانا: «بهت یه لطفی میکنم و پاهات رو میشکنم... اینطوری دیگه نمیتونی فرار کنی، دیگه نمیتونی سمت اون بری. اینطوری، همیشه و همیشه... اینجا، توی قفس طلاییت، فقط برای منی...!»🫀
ایزانا مکثی کرد و در حالی که چشمهایش از جنون و مالکیت میدرخشید، میله را با تمام قدرت به سمت پایین آورد...!🩸🪦
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
یکم ترسیدم راستش...پاهام درد گرفتن-👁️👅👁️
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره باشه، دیگه موضوعش با خودم-»
کاراکترها:«ایـــــــــــــــــزانــــــــــــــــــا🎴»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ساعت از نیمهشب گذشته بود و خیابانهای متروک توکیو زیر نور کمسوی چراغهای قدیمی غرق در سکوت بودند. ا.ت با سرعت قدم برمیداشت، هنوز لبخند مایکی موقع خداحافظی در ذهنش بود. اما ناگهان، عطر تند و ناآشنایی فضای تنفسش را پر کرد و تاریکی مطلق بر او غلبه کرد.🌕🌑
وقتی چشمهایش را باز کرد، فقط سردی کف زمین را حس کرد. دستهایش با زنجیرهای ضخیم به دیوار بسته شده بودند. قلبش در سینه میکوبید که صدای چرخش کلید بلند شد. در با صدایی گوشخراش باز شد و سایهای بلند بر کف اتاق افتاد.😖🫢
ایزانا با آرامشی ترسناک وارد شد و در حالی که نگاهش بر چشمان وحشتزده ا.ت قفل شده بود، لبخندی زد.🤫
ایزانا: «اوه! ملکهی زیبای من، بیدار شدید؟~»💖
او با وقار و آرامش به سمت ا.ت رفت و دقیقاً مقابلش نشست. انگشتان کشیده و سردش را روی گونههای ا.ت کشید و با ملایمت نوازش کرد. اما ناگهان، آن لبخند معصومانه به چهرهای سرد و به شدت تهدیدآمیز تبدیل شد. چشمهای بنفش او، که انگار از درون میسوختند، مستقیم در چشمان ا.ت خیره ماند.😶👁️
ایزانا: «چرا ملکه من باید به کس دیگه ای نزدیک بشه... مگه پادشاهـش مـرده؟ چرا اونـقدر به اون مایکیِ بیارزش نزدیک میشدی...؟» (راجب دوریاکیم درست حرف بزن!!!🤬)
ا.ت با صدایی که از ترس میلرزید گفت: «ایزانا... تو داری چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ بذار برم... من و مایکی فقط دوستیم!»😥
ایزانا با شنیدن اسم مایکی، اخم غلیظی کرد و نیشخندی از سر نفرت زد. او به آرامی دستش را پشت در برد و میلهای فلزی و سنگین را بیرون کشید. صدای کشیده شدن فلز روی زمین، لرزه به اندام ا.ت انداخت. ایزانا میله را مقابل صورت ا.ت گرفت و با صدایی آرام و بیاحساس، زمزمه کرد:
ایزانا: «دوست؟ مسخرهست. تو فقط مال منی... متعلق به پادشاهیِ منی. اگر قرار باشه برای من باشی، بهتره که برای همیشه همینجا بمونی. میدونی، دنیای بیرون از اینجا برای تو خیلی خطرناکه... آدمای احمقی مثل مایکی مدام دورت میچرخن.»😒💢
او میله را بالای سر برد. سایهی میله روی صورت ا.ت افتاد. (ایموجیی میله نداریم؟؟)
ایزانا: «بهت یه لطفی میکنم و پاهات رو میشکنم... اینطوری دیگه نمیتونی فرار کنی، دیگه نمیتونی سمت اون بری. اینطوری، همیشه و همیشه... اینجا، توی قفس طلاییت، فقط برای منی...!»🫀
ایزانا مکثی کرد و در حالی که چشمهایش از جنون و مالکیت میدرخشید، میله را با تمام قدرت به سمت پایین آورد...!🩸🪦
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
یکم ترسیدم راستش...پاهام درد گرفتن-👁️👅👁️
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۲۵۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط