╭─────────────── 🦋 ───────────────╮

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮
✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساده ✦
╰─────────────── 🦋 ───────────────╯

صبح روز بعد، آت جلوی در خونه‌ش ایستاده بود و دنبال کلیدهاش می‌گشت.

همین که سرش رو بالا آورد، جیمین رو دید.

جیمین:
صبح بخیر، همسایه.

آت:
صبح بخیر آقای همسایه. 😌

جیمین لبخند زد.

جیمین:
امروز برنامه‌ای داری؟

آت:
فعلاً نه... چرا؟

جیمین چند لحظه فکر کرد.

جیمین:
یه کافه‌ی کوچیک نزدیک اینجاست که خیلی خوبه. گفتم شاید... اگه دوست داشتی با هم بریم.

آت کمی تعجب کرد، اما لبخند زد.

آت:
فقط کافه؟

جیمین:
آره! نترس، قرار نیست دوباره ازت کار بکشم. 😂

آت خندید.

آت:
باشه، میام.

چند ساعت بعد، هر دو کنار پنجره‌ی یک کافه نشسته بودن.

جیمین:
راستی، تو همیشه همین‌قدر راحت با آدمای جدید صمیمی می‌شی؟

آت:
نه... تو استثنایی.

جیمین برای لحظه‌ای ساکت شد.

جیمین:
استثنایی؟

آت:
آره... چون همسایه‌ای. 😂

جیمین خندید، اما ته دلش می‌دونست دلیل لبخندش فقط همین شوخی نبود.

آن روز، برای اولین بار...
جیمین فهمید که دوست دارد آت را بیشتر از یک «همسایه» بشناسد. 🦋
دیدگاه ها (۲)

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

آخرین بحث پارت ۲۴

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه ساکت موندم و به جیهوپ خ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط