جدایی
part 5
شوگا:ات میتونم بیام تو؟واقعا معذرت میخوام
شوگا ماجرا رو به طور مختصری برای ات توضیح داد و گفت که مطمعنن پدرش راشنمیده خونه چون وقتی یوسو بود پدرش چند بار از خونه شوگا رو بیرون کرده بود
شوگا اومد خونه ات مامان ات مثل همیشه از شوگا به بهترین شکل ممکن پذیرایی کرد و وقت ماجر رو شنید به شوگا اجازه داد که حتما بمونه پیششون
مامان ات خوب درک میکرد که شوگا نیاز به کمک داره چون والدین سخت گیری داره
ات و شوگا صحونه خوردن و راهی مدرسه شدن
وقتی به مدرسه رسیدن توی برد اعلانات ساختمون مدرسه عکس لئو و سونهو بود و زیر نوشته بود گمشده
ات:چی لئو سونهو گم شدن؟چجوری اخه..
شوگا:نمیدونم
تو همون لحظه اقای ناظم داشت از اونجا رد میشد
اقای لی:ااا سلام بچه ها..تو باید شوگا باشی خیلی خوش اومدی به مدرسمون
شوگا:خیلی ممنونم
ات:اقای لی چه بلایی سر سونهو و لئو اومده؟
اقای لی:اه خابنمیدونم چی بگم اصلا خودمم نمیدونم چطور ممکنه اونا گم شن.. دیروز جفتشون اومدن گفتن که میخوان تغییر رشته بدن وقتی ازشون دلیل رو پرسیدم بهانه های زیادی اوردن ولی اخرش اقای مدیر قبول کرد چون اونجور که میدونی اون دوتا برای رشته سختی مثل ریاضی فیزیک ساخته نشده بودن
رستشون رو به کامپیوتر نرم افزار تغییر دادیم قرار بود از امروز هردوشون برای شروع کلاسها بیان ولی دیروز ساعت۴ مدرسه تعطیل شد مامان لئو ساعت ۱۱ شب به من زنگ زد که لئو و سونهو خونه نیومدن و گوشیشونو جواب نمیدن
ات:وای خدای من
مدیر:بلایی سرشون فکر نکنم اومده باشه چون مادر لئو میگفت پنجره اتاق لئو باز بوده و یسری از وسایل های لئو نیست نثل لباساش احتمال میده خودش اومده برداشته و رفته...برید کلاستون الان شروع میشه
شوگا:بله ممنون
ات:شوگا؟
شوگا:جانم
ات:هان؟
شوگا: چیز یعنی بله
ات:بنظرت چرا رفتن؟
شوگا:نمیدونم ..لئو سونهوهن دیگه اونجور که من شناختمشون تو این مدت و اونجور که تو گفتی ازشون این کارا ازشون بعید نیست..ذهنت رو مشغول نکن بیا بریم سر کلاس
(پرش به بعد از ظهر)
ات:اه خیلی خسته شدم
توی راه چشم ات همش به خونه لئو و سونهو بود که خونشون چند خونه بالا تر از خونه ات و شوگا بود هیچ خبری نبود ..
شوگا:میگم ات زشت نباشه بیام خونتون
ات:تو نیا خونمون ببین مامانم چیکارت میکنه
ات شوگا باهم وارد خونه شدن
مامان ات:ااا بچه ها اومدین بیایین غذا کشیدم براتون بخورید من و بابای ات میریم خونه مامان بزرگ ات شب نمیاییم احتمالا
ات مراقب داداشت باش اون شب برمیگرده خونه
ات:باشه ماما
ویو ات
مامان بابا از خونه خارج شدن من شوگا هم ناهار خوردیم شوگا گفت ظرفا رو میشوره
ات:نیازه نیست جدی خودم میشم
شوگا پیشبند رو برداشت و بست استیناشو بالا داد و شروع به طرف شستن کرد تاری از موهاش جلوی صورتش افتاده بود که اون رو صد برابر جذاب تر نشون میداد
شوگا:هی چیه خوشت اومده ها
ات:چی هان کی من؟چی میگی
شوگا دست کفیشو بالا اورد و به دماغ ات
زد
ات: هی مین شوگا بهت دستور میدم ادامه ندی
شوگا مشتی اب روی ات ریخت
ات:وایسااااااااااا
ات شوگا دور تا دور خونه میدوویدن و اب روی هم میریختن
شوگا: باشه باشه تسلیمم
ویو ادمین
ات شوگا به کمک هم ظرفا رو شستن و رفتن بخوابن
ات:شوگا چرا نمیخوابی عادت نداری رو زمین بخوابی؟
شوگا:نه عادت میکنم میخوابم
ات خودشو طرف دیوار کشید تختش تقریبا بزرگ بود
بیا بالا بخواب
شوگا:نه همینجا راحتم
ات:میگم بیا بالا
شوگا بالشش رو برداشت اومد بالا بعد از چندی حرف زدن هردو به خواب راحت رفتن
پرش به صبح
با احساس اینکه چیزی روی سینم سنگینی میکنه بیدار شدم ات سرشو گذاشت بود رو سینم و محکم بغلم کرد بود ممنم متقابل بغلش کرده بودم وای خاک به سرم اگه کسی مارو اینجوری ببینه چی..چی فکر میکنن وایسااا اصلا دیشب لینسو خونه اومددد؟
حسم به ات یه حس فراتر از دوستی بود حسی که دوست داشتم تا ابد مال خودم باشه نه به عنوان یه دوست به عنوان یه عشق تصمیمم جدیه تا سونهو و لئو برنگشتن میخوام به ات بگم که دوسش دارم چون مطمعنم اونا ات رو دوست دارن
شاید همین امروز بهش گفتم
ات اروم اروم چشماش رو باز کرد و با دیدن اینکه تو بغلم بود خجالت زده شد ازم فاصله گرفت
ات:صبح بخیر
شوگا:صبح بخیر...پاشو بریم صبحانه بخوریم امروزم که تعطیله بریم پیاده روی
ات:اره حتما
هردو به سمت آشپزخونه رفتیم و یه صبحانه مختصر درست کردیم خوردیم
بعد لباس هامونو عوض کردیم به سمت پارک رفتیم
ات:شوگا فردا برمیگردی خونه؟
شوگا:اره .. همینجوری که بابام از خونه بیرونم کرد اگه همون تایمی که گفت برنگردم دیگه جدی هیچ وقت رام نمید
ات:دلم تنگ میشه برات..قول میدی بازم بیایی خونمون
شوگا:قول میدم..ات میخوام یچیزی رو بهت بگم
ات:چی....
شوگا:.....
شرط
لایک۲۰
کامنت۱۰
فالو۵
شوگا:ات میتونم بیام تو؟واقعا معذرت میخوام
شوگا ماجرا رو به طور مختصری برای ات توضیح داد و گفت که مطمعنن پدرش راشنمیده خونه چون وقتی یوسو بود پدرش چند بار از خونه شوگا رو بیرون کرده بود
شوگا اومد خونه ات مامان ات مثل همیشه از شوگا به بهترین شکل ممکن پذیرایی کرد و وقت ماجر رو شنید به شوگا اجازه داد که حتما بمونه پیششون
مامان ات خوب درک میکرد که شوگا نیاز به کمک داره چون والدین سخت گیری داره
ات و شوگا صحونه خوردن و راهی مدرسه شدن
وقتی به مدرسه رسیدن توی برد اعلانات ساختمون مدرسه عکس لئو و سونهو بود و زیر نوشته بود گمشده
ات:چی لئو سونهو گم شدن؟چجوری اخه..
شوگا:نمیدونم
تو همون لحظه اقای ناظم داشت از اونجا رد میشد
اقای لی:ااا سلام بچه ها..تو باید شوگا باشی خیلی خوش اومدی به مدرسمون
شوگا:خیلی ممنونم
ات:اقای لی چه بلایی سر سونهو و لئو اومده؟
اقای لی:اه خابنمیدونم چی بگم اصلا خودمم نمیدونم چطور ممکنه اونا گم شن.. دیروز جفتشون اومدن گفتن که میخوان تغییر رشته بدن وقتی ازشون دلیل رو پرسیدم بهانه های زیادی اوردن ولی اخرش اقای مدیر قبول کرد چون اونجور که میدونی اون دوتا برای رشته سختی مثل ریاضی فیزیک ساخته نشده بودن
رستشون رو به کامپیوتر نرم افزار تغییر دادیم قرار بود از امروز هردوشون برای شروع کلاسها بیان ولی دیروز ساعت۴ مدرسه تعطیل شد مامان لئو ساعت ۱۱ شب به من زنگ زد که لئو و سونهو خونه نیومدن و گوشیشونو جواب نمیدن
ات:وای خدای من
مدیر:بلایی سرشون فکر نکنم اومده باشه چون مادر لئو میگفت پنجره اتاق لئو باز بوده و یسری از وسایل های لئو نیست نثل لباساش احتمال میده خودش اومده برداشته و رفته...برید کلاستون الان شروع میشه
شوگا:بله ممنون
ات:شوگا؟
شوگا:جانم
ات:هان؟
شوگا: چیز یعنی بله
ات:بنظرت چرا رفتن؟
شوگا:نمیدونم ..لئو سونهوهن دیگه اونجور که من شناختمشون تو این مدت و اونجور که تو گفتی ازشون این کارا ازشون بعید نیست..ذهنت رو مشغول نکن بیا بریم سر کلاس
(پرش به بعد از ظهر)
ات:اه خیلی خسته شدم
توی راه چشم ات همش به خونه لئو و سونهو بود که خونشون چند خونه بالا تر از خونه ات و شوگا بود هیچ خبری نبود ..
شوگا:میگم ات زشت نباشه بیام خونتون
ات:تو نیا خونمون ببین مامانم چیکارت میکنه
ات شوگا باهم وارد خونه شدن
مامان ات:ااا بچه ها اومدین بیایین غذا کشیدم براتون بخورید من و بابای ات میریم خونه مامان بزرگ ات شب نمیاییم احتمالا
ات مراقب داداشت باش اون شب برمیگرده خونه
ات:باشه ماما
ویو ات
مامان بابا از خونه خارج شدن من شوگا هم ناهار خوردیم شوگا گفت ظرفا رو میشوره
ات:نیازه نیست جدی خودم میشم
شوگا پیشبند رو برداشت و بست استیناشو بالا داد و شروع به طرف شستن کرد تاری از موهاش جلوی صورتش افتاده بود که اون رو صد برابر جذاب تر نشون میداد
شوگا:هی چیه خوشت اومده ها
ات:چی هان کی من؟چی میگی
شوگا دست کفیشو بالا اورد و به دماغ ات
زد
ات: هی مین شوگا بهت دستور میدم ادامه ندی
شوگا مشتی اب روی ات ریخت
ات:وایسااااااااااا
ات شوگا دور تا دور خونه میدوویدن و اب روی هم میریختن
شوگا: باشه باشه تسلیمم
ویو ادمین
ات شوگا به کمک هم ظرفا رو شستن و رفتن بخوابن
ات:شوگا چرا نمیخوابی عادت نداری رو زمین بخوابی؟
شوگا:نه عادت میکنم میخوابم
ات خودشو طرف دیوار کشید تختش تقریبا بزرگ بود
بیا بالا بخواب
شوگا:نه همینجا راحتم
ات:میگم بیا بالا
شوگا بالشش رو برداشت اومد بالا بعد از چندی حرف زدن هردو به خواب راحت رفتن
پرش به صبح
با احساس اینکه چیزی روی سینم سنگینی میکنه بیدار شدم ات سرشو گذاشت بود رو سینم و محکم بغلم کرد بود ممنم متقابل بغلش کرده بودم وای خاک به سرم اگه کسی مارو اینجوری ببینه چی..چی فکر میکنن وایسااا اصلا دیشب لینسو خونه اومددد؟
حسم به ات یه حس فراتر از دوستی بود حسی که دوست داشتم تا ابد مال خودم باشه نه به عنوان یه دوست به عنوان یه عشق تصمیمم جدیه تا سونهو و لئو برنگشتن میخوام به ات بگم که دوسش دارم چون مطمعنم اونا ات رو دوست دارن
شاید همین امروز بهش گفتم
ات اروم اروم چشماش رو باز کرد و با دیدن اینکه تو بغلم بود خجالت زده شد ازم فاصله گرفت
ات:صبح بخیر
شوگا:صبح بخیر...پاشو بریم صبحانه بخوریم امروزم که تعطیله بریم پیاده روی
ات:اره حتما
هردو به سمت آشپزخونه رفتیم و یه صبحانه مختصر درست کردیم خوردیم
بعد لباس هامونو عوض کردیم به سمت پارک رفتیم
ات:شوگا فردا برمیگردی خونه؟
شوگا:اره .. همینجوری که بابام از خونه بیرونم کرد اگه همون تایمی که گفت برنگردم دیگه جدی هیچ وقت رام نمید
ات:دلم تنگ میشه برات..قول میدی بازم بیایی خونمون
شوگا:قول میدم..ات میخوام یچیزی رو بهت بگم
ات:چی....
شوگا:.....
شرط
لایک۲۰
کامنت۱۰
فالو۵
- ۱۲.۳k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط