سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود
دیدگاه ها (۷)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ونهم: پنج ماه بعد---پنج ماه از آن شب....

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

پیام آقای حیدریان در آغاز سال تحصیلی

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

فراتر از خویش

🧁 پارت هفدهم | شبی که همه‌چیز تغییر کردجمعه شب...هتل بزرگی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط