ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 50
از زبان جونگکوک:
ات هنوز منتظر جوابم بود...همون سوال سادهای که از وقتی پرسیده بود انگار کل دنیا رو ساکت کرده بود.
ات:«هنوزم دوستم داری؟»
نگاهش میلرزید اما از جاش تکون نمیخورد انگار تصمیم گرفته بود این بار فرار نکنه منم سکوت کرده بودم...چون جوابش رو میدونستم.
لعنتی...از همون روزی که دوباره دیدمش میدونستم وقتی هر روز به بهونههای مختلف میومد سراغم...وقتی سر کلاس سوالای عجیب میپرسید...
وقتی موقع جواب دادن به سوالام لبخند میزد...همه چی رو میدونستم ولی هنوز ازش دلخور بودم هنوز زخمش مونده بود ات آروم گفت..
ات:«باشه...»
جونگکوک:«چی باشه؟»
ات لبخند تلخی زد...
ات:«اگر نمیخوای جواب بدی... مجبور نیستی...»
نفسمو بیرون دادم...
جونگکوک:«ات...»
ات سرشو بالا آورد...
جونگکوک:«فکر میکنی سه سال اونجا داشتم چیکار میکردم؟»
ات ساکت شد....
جونگکوک:«فکر میکنی چرا رفتم؟»
صدای خنده خفهای از پشت بوتهها اومد..
جیمین:«اوه اوه الان بحث جدی شد...»
تهیونگ:«پاپ کورن بیار یکی...»
جین:«خفه شین خداوکیلی داریم فیلم میبینیم...»
ات یه نگاه به بوتهها انداخت...بعد دوباره نگاش برگشت سمت من.
ات:«نمیدونم...»
خندیدم ولی نه از روی خوشحالی...
جونگکوک:«منم نمیدونستم.»
ات اخم ریزی کرد...
جونگکوک:«هر روز صبح بیدار میشدم میگفتم امروز دیگه بهش فکر نمیکن بعد آخر شب میفهمیدم کل روز داشتم بهش فکر میکردم.»
ات آروم پلک زد اشک گوشه چشمش برق زد.
جونگکوک:«از دستت عصبانی بودم... خیلی... ولی بدتر از عصبانیت...»
مکث کردم...
جونگکوک:«دلتنگت بودم..»
ات لبشو گاز گرفت سرشو پایین انداخت انگار داشت جلوی گریه شو میگرفت.
ات:«جونگکوک...»
جونگکوک:«نه ات... بذار حرفمو تموم کنم.»
باد آرومی بین گلها پیچید چراغهای کوچیک بالای سرمون تکون خوردن...
جونگکوک:«تو بهم دروغ نگفتی چون بد بودی تو بهم دروغ گفتی چون مجبورت کرده بودن همونطور که من مجبور بودم.»
ات سرشو بالا آورد..
جونگکوک:«عقلم اینو میفهمه... ولی قلبم هنوز ازت ناراحته.»
ات چند قدم آروم نزدیکتر شد دیگه فاصله زیادی بینمون نبود..
ات:«پس باید چیکار کنم؟»
جونگکوک:«نمیدونم.»
ات:«هرکاری بگی انجام میدم.»
جونگکوک:«ات...»
ات:«جدی میگم... اگر لازم باشه هزار بار معذرت خواهی میکنم.... اگر لازم باشه هر روز دنبالت میام... اگر لازم باشه—»
جونگکوک:«همین الانم هر روز دنبالم میای.»
چند ثانیه سکوت شد بعد...ات خندید یه خنده واقعی.
همون خندهای که سه سال پیش عاشقش شده بودم و فکر میکردم اون عشق فقط یه هوسه...
جیمین:«واااای خندیدددد.»
تهیونگ:«دارن آشتی میکنن.»
جین:«من دیگه واقعا این دوتا رو میکشم.»
ات دستاشو پشت کمرش قفل کرد.
ات:«یه چیزی بگم؟»
جونگکوک:«بگو.»
ات:«اون سه سال...منم خیلی دلم برات تنگ شده بود... خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
نمیدونستم چی بگم برای همین فقط نگاهش کردم و اونم نگام کرد...
توی همون لحظه ها صدای جیمین یهو از پشت بوته ها اومد..
جیمین:«خب حالا بغلش کن دیگه مرد حسابی!»
تهیونگ:«آرهههه ما کمرمون شکست از فضولی!»
جین:«خدایا چرا من دوست این دوتام؟»
من و ات همزمان برگشتیم سمت بوتهها سه ثانیه سکوت بعد هر سه نفر مثل موش فرار کردن.
جیمین:«بدووو لو رفتیم!»
تهیونگ:«جین قربانی کن خودتو!»
جین:«من چراااا؟!»
برای همون لحظهی مسخره...من و ات باهم زدیم زیر خنده.
ادامه دارد...))<<
ᴘᴀʀᴛ: 50
از زبان جونگکوک:
ات هنوز منتظر جوابم بود...همون سوال سادهای که از وقتی پرسیده بود انگار کل دنیا رو ساکت کرده بود.
ات:«هنوزم دوستم داری؟»
نگاهش میلرزید اما از جاش تکون نمیخورد انگار تصمیم گرفته بود این بار فرار نکنه منم سکوت کرده بودم...چون جوابش رو میدونستم.
لعنتی...از همون روزی که دوباره دیدمش میدونستم وقتی هر روز به بهونههای مختلف میومد سراغم...وقتی سر کلاس سوالای عجیب میپرسید...
وقتی موقع جواب دادن به سوالام لبخند میزد...همه چی رو میدونستم ولی هنوز ازش دلخور بودم هنوز زخمش مونده بود ات آروم گفت..
ات:«باشه...»
جونگکوک:«چی باشه؟»
ات لبخند تلخی زد...
ات:«اگر نمیخوای جواب بدی... مجبور نیستی...»
نفسمو بیرون دادم...
جونگکوک:«ات...»
ات سرشو بالا آورد...
جونگکوک:«فکر میکنی سه سال اونجا داشتم چیکار میکردم؟»
ات ساکت شد....
جونگکوک:«فکر میکنی چرا رفتم؟»
صدای خنده خفهای از پشت بوتهها اومد..
جیمین:«اوه اوه الان بحث جدی شد...»
تهیونگ:«پاپ کورن بیار یکی...»
جین:«خفه شین خداوکیلی داریم فیلم میبینیم...»
ات یه نگاه به بوتهها انداخت...بعد دوباره نگاش برگشت سمت من.
ات:«نمیدونم...»
خندیدم ولی نه از روی خوشحالی...
جونگکوک:«منم نمیدونستم.»
ات اخم ریزی کرد...
جونگکوک:«هر روز صبح بیدار میشدم میگفتم امروز دیگه بهش فکر نمیکن بعد آخر شب میفهمیدم کل روز داشتم بهش فکر میکردم.»
ات آروم پلک زد اشک گوشه چشمش برق زد.
جونگکوک:«از دستت عصبانی بودم... خیلی... ولی بدتر از عصبانیت...»
مکث کردم...
جونگکوک:«دلتنگت بودم..»
ات لبشو گاز گرفت سرشو پایین انداخت انگار داشت جلوی گریه شو میگرفت.
ات:«جونگکوک...»
جونگکوک:«نه ات... بذار حرفمو تموم کنم.»
باد آرومی بین گلها پیچید چراغهای کوچیک بالای سرمون تکون خوردن...
جونگکوک:«تو بهم دروغ نگفتی چون بد بودی تو بهم دروغ گفتی چون مجبورت کرده بودن همونطور که من مجبور بودم.»
ات سرشو بالا آورد..
جونگکوک:«عقلم اینو میفهمه... ولی قلبم هنوز ازت ناراحته.»
ات چند قدم آروم نزدیکتر شد دیگه فاصله زیادی بینمون نبود..
ات:«پس باید چیکار کنم؟»
جونگکوک:«نمیدونم.»
ات:«هرکاری بگی انجام میدم.»
جونگکوک:«ات...»
ات:«جدی میگم... اگر لازم باشه هزار بار معذرت خواهی میکنم.... اگر لازم باشه هر روز دنبالت میام... اگر لازم باشه—»
جونگکوک:«همین الانم هر روز دنبالم میای.»
چند ثانیه سکوت شد بعد...ات خندید یه خنده واقعی.
همون خندهای که سه سال پیش عاشقش شده بودم و فکر میکردم اون عشق فقط یه هوسه...
جیمین:«واااای خندیدددد.»
تهیونگ:«دارن آشتی میکنن.»
جین:«من دیگه واقعا این دوتا رو میکشم.»
ات دستاشو پشت کمرش قفل کرد.
ات:«یه چیزی بگم؟»
جونگکوک:«بگو.»
ات:«اون سه سال...منم خیلی دلم برات تنگ شده بود... خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
نمیدونستم چی بگم برای همین فقط نگاهش کردم و اونم نگام کرد...
توی همون لحظه ها صدای جیمین یهو از پشت بوته ها اومد..
جیمین:«خب حالا بغلش کن دیگه مرد حسابی!»
تهیونگ:«آرهههه ما کمرمون شکست از فضولی!»
جین:«خدایا چرا من دوست این دوتام؟»
من و ات همزمان برگشتیم سمت بوتهها سه ثانیه سکوت بعد هر سه نفر مثل موش فرار کردن.
جیمین:«بدووو لو رفتیم!»
تهیونگ:«جین قربانی کن خودتو!»
جین:«من چراااا؟!»
برای همون لحظهی مسخره...من و ات باهم زدیم زیر خنده.
ادامه دارد...))<<
- ۲۶۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط