──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²¹
چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید.
نفسمو آروم دادم بیرون و به سمت قفسه ها رفتم.
روی یکی از کتاب ها نوشته شده بود«قوانین دود سیاه»..
جالبه..
دلم میخواد بدونم چه قوانینی دارن.
روی نوک انگشت های پاهام وایسادم و دستمو به سمت کتاب داراز کردم.
اما هنوز هم دستم بهش نمی‌رسید.
هنوز سعی می‌کردم خودمو کمی بالاتر بکشم که صدای قدم‌های آرومش از پشت نزدیک‌تر شد.
لحظه‌ای بعد،بوی ملایم عطرش بین قفسه‌های قدیمی کتاب پیچید.
برای یک ثانیه خشکم زد.
انقدر نزدیک وایساده بود که سایه‌اش روی قفسه افتاده بود.
بدون اینکه چیزی بگه،دستش از کنار شونه‌م رد شد و به راحتی کتاب رو از قفسه بیرون کشید.
آروم برگشتم.
فاصله بینمون خیلی کم بود.
جوری که بوی تنش رو تنفس میکردم.
کتاب بزرگِ چرمی رو توی دستش چرخوند.
روی جلدش با حروف طلایی نوشته شده بود:«قوانین دود سیاه»
چند صفحه رو ورق زد.
بعد آروم گفت:قانون اول..
برای لحظه‌ای سکوت کرد.
نگاهش روی خطوط کتاب بود.
_اعتماد،گران‌ترین اشتباه اعضای دود سیاهه
کتاب رو بست.
بعد برای اولین بار مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت:این یکی رو هیچ‌وقت فراموش نکن
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زدم و گفتم:پس یعنی نباید به تو هم اعتماد کنم؟
نیشخندی زد و گفت:مخصوصاً به من
چند لحظه سکوت بینمون موند.
بعد ازم فاصله گرفت و کتابو روی میز گذاشت.
کنجکاویم بیشتر از ترسم بود.
با همون لبخند گفتم:همه‌ی قوانینتون همینقدر عجیبن؟
دستشو توی جیب شلوارش گذاشت و گفت:نه
سرمو کمی کج کردم و پرسیدم:پس قانون دوم چیه؟
نگاه کوتاهی به قفسه‌ها انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:کسی که احساساتش رو نشون بده،زودتر از بقیه می‌میره
لبخندم کم‌رنگ شد.
پس دلیل اون نگاه‌های سرد..
اون سکوت‌های طولانی..
اون صورت بی‌احساس..
همه‌ش فقط یه قانون بود؟
ناخودآگاه زیر لب گفتم:زندگی کردن اینجوری خسته‌کننده نیست؟
این بار چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.
از پنجره به حیاط خیره شد و گفت:آدم‌هایی مثل ما،برای زندگی کردن بزرگ نشدن
جمله‌ش ساده بود..
اما برای چند لحظه همه‌ی کتابخونه توی سکوت فرو رفت.
قبل از اینکه چیزی بگم،صدای سه ضربه‌ی منظم روی در بلند شد.
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:بیا داخل...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۹)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²⁰همه تقریباً همزمان سرشون رو پایین آور...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁹و بعد نگاهش روی من ثابت موند.به صندلی...

همخونه اجباری... پارت 100."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه بعد.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط