آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی!
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود..
قصدت این بود از اول که نمانی بروی.
خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی!
بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم!؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

چشم آتش!
مژه رگبار!
دو ابرو ماشه!
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی...
شهدا شرمنده ایم
دیدگاه ها (۱)

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!نامه ای خیس به دستم برسانی برو...

التوبه و الوفا پیامبر اکرم(ص) فرمودند ☀: من از جبرئیل پرسیدم...

خواهرم بیداری...؟؟؟بی قرارم اینک ...پشت خطم ،...وصلی ؟؟؟خواه...

نمره ی صندلی ام باز در آمد ، هشت استساعت رفتن من نیز به مشهد...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁷ | مراسم ازدواجامشب، آسمانِ بال...

سایه های کلاغ

مرد سایه ها 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط