Chapter

Chapter:1
Part:52


رو صندلی نشست و کتاب جدیدشو خوند.
اسم کتابش "چشمان او"بود.

هر زمان این کتابو می‌خوند یاد جونگکوک میوفتاد.
یاد چشمهای نافذو سیاهش،غرور و تکبرش،جذابیتش.
اشکی از چشمهاش سقوط کرد.

نمیدونست چرا با یاد جونگکوک گریش میگرفت.
احساس میکرد زندگیش دیگه عین قبل نمیشه.

قطره های اشکش دونه به دونه روی متن های کتاب میریختن.
کاش حداقل شمارشو ازش میگرفت.

با اومدن فرد جدیدی به داخل مغازه،فورا اشکاشو پاک کرد و پشت میز ایستاد.
با دیدن مایا تعجب کرد و بعد لبخند زد.

مایا لبخند خیلی غلیظی تحویل داد و گفت:سلااامم
و بعد پاکت‌های غذا رو نشونش داد.
مایا:کی ناهار نخورده؟
و بعد به سمت میز اومد و پشتش نشست.

دیار هم کنارش نشست.
با اینکه اشتها نداشت ترجیح داد غذا بخوره،شاید اینجوری یکم از فکر جونگکوک بیرون بیاد.

مایا:ببین یه ‌رستوران جدید باز شده..غذاهاش عالین...البته به پای رستوران مامان تو نمی‌رسناا
دیار لبخندی زدو سرشو تکون داد.
یاد جونگکوک افتاد،اولین بار اونجا دیده بودش..رستوران مادرش.

مایا نگاه کوتاهی به دیار انداخت و شروع کرد به باز کردن غذا.
مایا:ببین می‌دونم از وقتی رفته ناراحتی..ولی واقعا ارزششو نداره..اگه میخواست میموند..اگه براش ارزش داشتی چرا باید یهو می‌رفت

چشمای دیار خیس از اشک شدن.
نباید گریه میکرد.
یعنی واقعا برای جونگکوک ارزش نداشت؟

مایا:واییی..غلط کردمم..گریه نکن توروخداا
دیار لبخندی زد و اشکاشو پاک کرد.

مایا:بیا ناهارتو بخور بعدش بریم بچرخیم
دیدگاه ها (۴۹)

Chapter:1Part:53بعد اینکه غذاشونو تموم کردن،دیار در گل‌فروشی...

Chapter:1Part:54بعد از اینکه کلی لوازم آرایشی از تانیا خریدن...

Chapter:1Part:51از مامانش شنیده بود که جونگکوک روز اول فقط م...

Chapter:1Part:49جونگکوک انگار تازه به خودش اومده بود._ مدل ا...

Chapter:1Part:32ولی دیگه دیر شده بود. چون در باز شد. جونگکوک...

Chapter:1Part:40در فورا باز شد. با دیدین خواهرش دوهی نفسش بن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط