خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۱





با ترس چشمامو باز کردم.
تو یه اتاق شیک با وسایل مجلل روی یه تخت طلایی خوابیده بودم.
-ای..اینجا کجاست؟!
با یادآوری دیشب لرز به بدنم افتاد
با تردید به اندام بدنم دست کشیدم
با خیال اینکه لباسام هنوز تنمه نفس آسوده ای کشیدم.. پارچه ی سفید هنوز از دوره سینه هام باز نشده بود و لباس دیشبم هنوز تنم بود.. ولی.. اینجا کجا بود؟!
افکار مسخره‌مو زدم کنار و سعی کردم تمرکزم رو روی یه چیز بذارم.. من اینجا چیکار میکردم؟!
خب دیشب چندتا دختر اومدن سمتم.. منو به جایی راهنمایی کردند.. مست بودم!! مست بودند!! اما.. مکث کردم.. نه، دیگه هیچی از دیشب یادم نمیومد! اصن همین دیشب بود؟! امکان داشت چند شبه که خواب باشم؟!
با فکره اعضا از گنگی پریدم.
به دور و اطرافم نگاه کردم.. دریغ از یک نشونه از گوشیم.. نه مکان گوشیم مشخص بود نه مکان خودم!
بلند شدمو به دری که احتمال میدادم در خروجی باشه شتاب بردم!
دستمو رو دستگیره کشیدم، خداروشکر! خدا معرکه‌ای! مخلصتممم! قفل نیست، همینه..!
سریع از چارچوب در خارج شدمو درشو از پشت بستم
یه راهروی سفید و بی انتها!
هتله اینجا؟!
راه پله ها از دور بهم چشمک میزدند.
البته منم بهشون چشمک میزدم! آقا از امروز برم مخ همین راه پله ها رو بزنم؟! والا ما که شاتس نداریم، شاید واسه یه امره خیری باهامون تماس گرفتن!
از فکره خودم خنده‌ام گرفته بود.. مگه راه پله ها هم میان خواستگاری؟! .. لبخنده گرمی رو لبام نشست.. روحیات طنزم برگشته بود! خیلی وقت بود داشتم با خنده غریبه میشدم
احساس میکنم هم خودم هم افکارم پخته شده بودن!
دیگه خبری از اون شیطنت و حاضرجوابیام نبود..
چهره‌ام مملو از غرور و بی تفاوتی بود..
حتی اعضا هم گاهی از این رفتارم تعجب میکردند..
این خوب نیست، نه؟
همه چی از همین مانی شروع شد!
این لباس! این مو! این تظاهر به خود نبودن، منو جسور کرده بود!
حتی انگار.. منو مرد کرده بود..!
یکی به یکی پله هارو رد کردم که به پیشخوانی رسیدم
حدسم درست بود.. اینجا یه هتل بود..
اما چرا اینجا بودم؟! کی منو اینجا آورده بود؟!
از دره خروجی رد شدمو نگام به خیابون های شلوغ نیویورک افتاد!
همین هیاهوهای پی در پی این شهرو زنده نگه داشته بود!
اما حیف که یه مرده داره توی خیابوناش قدم میزنه..
تو دلم پوزخند زدم!
وانی کجا رفته بود؟ این من نبود! منِ واقعیم پس کجا غیبش زده بود؟!



دره خونه رو باز کردم..
حتی متوجه نشده بودم که کی رسیدم!
اما تنها یه چیز تو صورتم پدید اومد
بیخیالیه اعضا!
نامجون: چخبر آقا مانی؟!
مانی کودوم خریه..؟!؟!؟! این آدم تو این لباس یه دختره! یه دختر با احساسات دخترونه! یه دختر.. یه.. لحن نامجون به حالت شوخی بود اما دلم رو فشرد.. بی فکر لب باز کردم:
- نامجون.. میشناسی منو؟!
**********
..
..
..
..
..
دیدگاه ها (۹)

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۲- نامجون میشناسی منو؟!با تعجب به ...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۳کوک: راستی تاتا! بهش بگو..ته: یاا...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت آخردوباره منو سرگردونی توی خیابون ...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۴۱از دید وانیابا دهن باز به لیسا ن...

فیک نامجون پارت نهم (میکاپ آرتیست)

شکلات تلخ من🍫(p4)در بالکن رو باز کردم دیدم یه ماشین لامبورگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط