#پارت_12 #آخرین_تکه_قلبم

#پارت_12 #آخرین_تکه_قلبم
لباسایی که مشتریا پسند نکرده بودند رو مرتب سر جاشون گذاشتم.به ساعت نگاهی کردم..دوساعت دیگه مونده بود تا تموم شدن ساعت کاریم..
یه دختر قد بلند و جذاب وارد مغازه شد .
بلند شدم.
_سلام خوش اومدین.
_سلام،ممنون عزیزم،میشه این مانتو لیمویی که توی ویترین هس پروف کنم؟
_اره حتما..
مانتویی که گفته بود رو براش آوردم و دادم دستش.
یه قدم رفت عقب و صدا کرد:
_نیما بیا ببین بهم میاد؟
قلبم با شنیدن اسمش یه لحظه وایساد..
لعنت به تشابه اسمی!
منتظر موندم تا کسی که هم اسمش بود بیاد داخل تا نظر بده،ولی با دیدنش زبونم یاری نکرد که بگم خوش اومدید..دستمو به یه جایی گرفتم که نیوفتم..از ظهر هیچی نخورده بودم ته دلم ضعف رفت..خدا خدا کردم غش نکنم ..
نیما با دیدنم همونجا خشکش زد..دختره صداش زد..
_نیما؟کجایی؟؟ مگه با تو نیستم؟
کم کم از یاد ها میرم نه؟
دیدگاه ها (۱۰)

#پارت_1۳ #آخرین_تکه_قلبم بعد از اون همه صدا کردن دختره به خو...

#پارت_1۴ #آخرین_تکه_قلبم دلخور نگام کرد..هیچ وقت نذاشت برم س...

#آخرین_تکه_قلبم #izeinabii #رمان_آنلاینبچه ها جدا خیلی خسته ...

#پارت_۱۱ #آخرین_تکه_قلبم با صدا زدنهای مامان از خواب بیدار ش...

سناریو یاندره ایزانا(تنجیکو)

پارت ³⁰جیمینبالاخره به توکیو رسیدیم امشب قرار بود به اونجا ب...

p2★☆☆بیو مارسلتو عمرم از یه نفر انقدددر تنفر نداشتم... ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط