#همسر_اجباری #۳۱۰
#همسر_اجباری #۳۱۰
داشت آروم گریه میکرد...به ندرت اشک احسانو دیده بودم واقعا خیلی سخت شکسته که داره گریه میکنه...
احسان همیشه یه قانون داشت که میگفت...الکی گریه کردن خوب نیست آدم باید گریه هاشو واسه وقتی بزاره که
دیگه له شده و کاری از دستش بر نمیاد ...اونجاست که گریه فقط میتونه ارومش کنه....
بیست دقیقه ای از موندنم گذشته بود...
تا االنشم زیاد صبر کرده بودم...
واسه همین پاشدم واز پشت سر رفتم واستادم پشت سر احسان. خدایا کمکم کن چیزی نگم از این بدتر شه.
دستم آروم گذاشتم روشونه اش رو چمنا نشسته بود پاهاشو جمع کرده بودو دستاشو دور زانواش حلقه کرده بود.
دستمو رو شونه اش گذاشتم با دیدنم انگار خورشیدو تو آسمون شب دیده بود از تعجب پاشدو سرشو انداخت پایین
...)دستی روی چشماش کشید..(
-داداش بزرگه ب جون خودم...تموم شد...دلگیر نشو...آره آره اش...اشتباه کردم بهت خیانت نکردم ...به..جون
خو...خودت آریا که از داداش واسم عزیز تری نمیخواستم این ...اینطوری شه ....مقصر من نبودم ....بخدا...تا چشم باز
کردم دیدم....تمام زندگیم شده بود...آری جون احسان ....نه ...نه میدونم دیگه احسان روعددی حساب نمیکنی جون
آنا بخدا هیچ...هیچ وقت قصدم خیانت نبود....آریا...
-پس چرا بهم نگفتی خاطرشو میخوای..
-آریا جون تو نمیتونستم ....میترسیدم نشههه...میدونستم تو ساده از این حرف نمیگذری ...
احسان منم آدمم دل داشتم...
-االن یه خورده دیر نیست..چرا نیومدی خاستگاری ...؟
چی باعث شد که این بشه...
آریا من در حد آذین نبودم.آذین باید مث ملکه ها زندگی میکرد...تمام زندگیمو تا االن گذاشتم که در حدش بشم...
اما من کجا آذین کجا....
من دست پرورده باباتم داداش من ...اونی که االن کنار آذینه از بابای آذین بهتر میتونه آذینو خوش بخت کنه...من
نهایتا کنار مامانم میزاشتمش تو یه خونه... اما االن آذین یکی از بزرگ ترین خونه های تهران بنامش میشه... نه تنها
رضا ...من از همه خاطر خواهاش پایین تر بودم...با چه رویی بیام آذینو بخوام
آخه داداش من...
من نوچه داداش کوچیکه آذینم ....مطمئن بودم نه میشنوم...آخه چطور ممکن بود تو بدونی و ازم دلگیر نشی ...بهت
حق میدادم من بزرگ شده ی خونه شما بودم....من همیشه داداش کوچیکه آذین بودم...اما نمیخواستم داداش بمونم
آریا...
میترسیدم آذین از دستم بره...توهم دیگه نگام نکنی که االنم همین شد ... اینو که گفت رفتم جلو وشونه هاشو
گرفتم
-سرتو بگیر باال...
)سرشو باال نگرفت.(
-احسان تو از ترس اینکه ازت دلگیر شم نگفتی...
تو از ترس اینکه من مانع بشم نگفتی...
باسر تایید کرد
-پس داداش بزرگه گفتنت الکی بود...من فقط اسم داداشو یدک میکشم؟
-ینی تو ناراحت نمیشدی...ینی نمیرنجیدی ازم.
داشت آروم گریه میکرد...به ندرت اشک احسانو دیده بودم واقعا خیلی سخت شکسته که داره گریه میکنه...
احسان همیشه یه قانون داشت که میگفت...الکی گریه کردن خوب نیست آدم باید گریه هاشو واسه وقتی بزاره که
دیگه له شده و کاری از دستش بر نمیاد ...اونجاست که گریه فقط میتونه ارومش کنه....
بیست دقیقه ای از موندنم گذشته بود...
تا االنشم زیاد صبر کرده بودم...
واسه همین پاشدم واز پشت سر رفتم واستادم پشت سر احسان. خدایا کمکم کن چیزی نگم از این بدتر شه.
دستم آروم گذاشتم روشونه اش رو چمنا نشسته بود پاهاشو جمع کرده بودو دستاشو دور زانواش حلقه کرده بود.
دستمو رو شونه اش گذاشتم با دیدنم انگار خورشیدو تو آسمون شب دیده بود از تعجب پاشدو سرشو انداخت پایین
...)دستی روی چشماش کشید..(
-داداش بزرگه ب جون خودم...تموم شد...دلگیر نشو...آره آره اش...اشتباه کردم بهت خیانت نکردم ...به..جون
خو...خودت آریا که از داداش واسم عزیز تری نمیخواستم این ...اینطوری شه ....مقصر من نبودم ....بخدا...تا چشم باز
کردم دیدم....تمام زندگیم شده بود...آری جون احسان ....نه ...نه میدونم دیگه احسان روعددی حساب نمیکنی جون
آنا بخدا هیچ...هیچ وقت قصدم خیانت نبود....آریا...
-پس چرا بهم نگفتی خاطرشو میخوای..
-آریا جون تو نمیتونستم ....میترسیدم نشههه...میدونستم تو ساده از این حرف نمیگذری ...
احسان منم آدمم دل داشتم...
-االن یه خورده دیر نیست..چرا نیومدی خاستگاری ...؟
چی باعث شد که این بشه...
آریا من در حد آذین نبودم.آذین باید مث ملکه ها زندگی میکرد...تمام زندگیمو تا االن گذاشتم که در حدش بشم...
اما من کجا آذین کجا....
من دست پرورده باباتم داداش من ...اونی که االن کنار آذینه از بابای آذین بهتر میتونه آذینو خوش بخت کنه...من
نهایتا کنار مامانم میزاشتمش تو یه خونه... اما االن آذین یکی از بزرگ ترین خونه های تهران بنامش میشه... نه تنها
رضا ...من از همه خاطر خواهاش پایین تر بودم...با چه رویی بیام آذینو بخوام
آخه داداش من...
من نوچه داداش کوچیکه آذینم ....مطمئن بودم نه میشنوم...آخه چطور ممکن بود تو بدونی و ازم دلگیر نشی ...بهت
حق میدادم من بزرگ شده ی خونه شما بودم....من همیشه داداش کوچیکه آذین بودم...اما نمیخواستم داداش بمونم
آریا...
میترسیدم آذین از دستم بره...توهم دیگه نگام نکنی که االنم همین شد ... اینو که گفت رفتم جلو وشونه هاشو
گرفتم
-سرتو بگیر باال...
)سرشو باال نگرفت.(
-احسان تو از ترس اینکه ازت دلگیر شم نگفتی...
تو از ترس اینکه من مانع بشم نگفتی...
باسر تایید کرد
-پس داداش بزرگه گفتنت الکی بود...من فقط اسم داداشو یدک میکشم؟
-ینی تو ناراحت نمیشدی...ینی نمیرنجیدی ازم.
- ۱۰.۸k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط