𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 22

هان چند ثانیه فقط به پرونده خیره مانده بود.
انگار مغزش نمی‌توانست جمله‌ای که خوانده بود را قبول کند.
تنها بازمانده‌ی پرونده‌ی Blood Pact.
آرام سرش را بالا آورد.
هان: یعنی چی؟

مینهو چیزی نگفت.

هان با عصبانیت پرونده را بست.
هان: نه... این بار دیگه نمی‌تونی ساکت بمونی.

چند قدم جلو رفت.
هان: تمام این مدت می‌دونستی یه چیزی درباره‌ی من هست، درسته؟
مینهو نگاهش را از او گرفت.
مینهو: آره.

جواب ساده‌اش باعث شد هان بیشتر ناراحت شود.
هان: و بازم چیزی نگفتی؟

مینهو: چون نمی‌خواستم وقتی هنوز مطمئن نیستم، حقیقتی رو بهت بگم که شاید زندگیتو عوض کنه.

هان خندید، اما این بار از ناراحتی.
هان: زندگی من از همون شبی که تو رو دیدم عوض شد، مینهو.

سکوت...

این جمله بیشتر از هر چیزی روی مینهو اثر گذاشت.

...

چند دقیقه بعد.

مینهو و هان وارد اتاق کنفرانس شدند.
هیونجین، فلیکس و چان آنجا بودند.
با دیدن چهره‌ی هان، فلیکس فهمید اتفاقی افتاده.
فلیکس: هان...

هان چیزی نگفت.
فقط پرونده را روی میز گذاشت.

هیونجین با دیدن اسم روی پرونده اخم کرد.
هیونجین: پس بالاخره فهمیده

چشم‌های هان روی او ثابت ماند.
هان: تو هم می‌دونستی؟

هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
هیونجین: آره.

هان نگاهش را بین آن‌ها چرخاند.
هان: همه می‌دونستن جز من؟

هیچ‌کس جواب نداد.
و همین سکوت، بدترین جواب بود.

...

چان نفس عمیقی کشید.
چان: بیست سال پیش، یه معامله بین چند گروه بزرگ انجام شد.

فلیکس لپ‌تاپش را روشن کرد.
چند فایل قدیمی روی صفحه ظاهر شد.

چان ادامه داد:
چان: اسم اون قرارداد... Blood Pact بود.

هان آرام گفت:
هان: قرارداد خون...

مینهو سرش را تکان داد.
مینهو: قرار بود فقط یه توافق بین چند گروه باشه.

چان: اما یکی خیانت کرد ...

تصاویر قدیمی روی صفحه ظاهر شدند.
اسناد... افراد ناشناس... و یک ساختمان قدیمی.

چان: بعد از اون شب، تمام کسانی که چیزی درباره‌ی اون قرارداد می‌دونستن ناپدید شدن.

هان با تردید پرسید:
هان: و من؟

سکوت کوتاهی شد.

مینهو جواب داد:
مینهو: تو تنها کسی بودی که زنده موند.

هان نفسش را حبس کرد.
هان: اما من چیزی یادم نمیاد.

مینهو آرام گفت:
مینهو: چون اون موقع خیلی کوچیک بودی.

چشم‌های هان گرد شد.
هان: صبر کن...
به مینهو نگاه کرد.
هان: یعنی من از اول... با این دنیا ارتباط داشتم؟

مینهو جواب نداد.
اما نگاهش کافی بود.

...

شب.

هان تنها روی پشت‌بام عمارت ایستاده بود.
همه‌چیز زیادی پیچیده شده بود.
نه فقط یک مافیا.
نه فقط یک دشمن.
بلکه گذشته‌ای که حتی خودش هم از آن خبر نداشت.
صدای قدم‌هایی آمد.

این بار بدون اینکه برگردد گفت:
هان: اومدی دوباره نصف حقیقت رو بگی؟

مینهو کنار او ایستاد.
مینهو: نه.

هان نگاهش کرد.

مینهو: اومدم بگم... اگر نمی‌خوای وارد این ماجرا بشی، مجبور نیستی.

هان چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند تلخی زد.
هان: الان؟ بعد از اینکه فهمیدم تمام زندگیم یه راز بوده؟

مینهو چیزی نگفت.

هان آرام ادامه داد:
هان: من هنوز بهت اعتماد کامل ندارم

نگاه مینهو کمی تغییر کرد.
هان: ولی دیگه نمی‌خوام فرار کنم.

چند ثانیه سکوت.
بعد مینهو خیلی آرام گفت:
مینهو: خوبه.

هان اخم کرد.
هان: همین؟

مینهو: چون این اولین باره که خودت انتخاب کردی بمونی.

برای اولین بار...
هان جواب نداد.
چون می‌دانست مینهو درست می‌گوید.

اما آن‌ها خبر نداشتند...
در جایی دورتر، کسی تمام این گفت‌وگو را تماشا می‌کرد.

مردی گوشی را پایین آورد و لبخند زد.
مرد : [بالاخره شروع شد...]



پایان پارت ۲۲



#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۰)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 21چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای باران تنها ...

تولد چانگبین مبارکککک 🥺✨️🦋🤍💖🌈هوراااااااااا🎉🥳🥳✨️🎉🎊گیلیلیییییی...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 11درِ رستوران بسته شد.سکوت سنگینی بینمان بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط