رمان هلیا و هانا

رمان هلیا و هانا

پارت ۳

مهیار؛خب شاید نگرانت خانم قاسمی تو با اون ها بزرگ شدی

هلیا: من فقط هانا برزگ شدم هانا خواهرم ببخشید نتونستم. مرخصی نگرفتم لطفا منو اخراج کنید

مهیار: حتماً اینکار رو میکنم خانم قاسمی فقط فردا بیا شرکت من باهات کار دارم

هلیا
تو می گفتم پس من چمه دیگه یعنی تموم شد به دل نگرفتم که:+باشه «با ناراحتی رفتم تو خونه و رفتم پیش الهام تا اخر شب حرف زدیمون خوش گذروندیم»:+الهام جان خداحافظ

الهام: خداحافظ عزیزم «رفتم بیرون از خونه و سوار ماشین خودم شدم و شروع کردم به رانندگی وخودمو رسوندم به خونمون»:+سلام مامان سلام بابا

اسما: تو کجا بودی دختر خانم

الهام خونه یک از دوستام

اسما : خونه کدوم دوست

الهام: وای مامان خستم کردی دیگه همش میگی کجا میری و کی برگردی کدوم دوست

اسما: خب دخترم نگرانتم

الهام: به جهنم نگرانی منی

بابک
سیلی محکم زدم در گوش الهام:+با مامانت درست حرف بزن

الهام: دست درد نکنه تو هم دختر خوب نمی‌شناسید
دیدگاه ها (۰)

.......//برده ی زیبا//.......

Love&HateP.3"ویو رامیلا"وای ده دیقست هانا نیومده یعنی اخراجش...

پارت هشتم

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

چند پارتی (درخواستی)

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط