سرد بود و بی حواس

سرد بود و بی حواس
بعدها فهمیدم
بوقِ اِشغال می‌زند
دوست داشتنش...
دیدگاه ها (۱)

چشم شهلایت بنازم...دلبرےها مےکنی...تا تو مےخندے خودت را... د...

‏چکارشی؟نمیدونم فقط دلم واسش تنگ میشه...

دلواپس خودم نیستممی ترسم باران بعدی که بیایدکسی نباشد برایت ...

اوج عاشقانه‌ها،جمله‌ایست که می‌گوید:می‌خواهم بروم!و این یعنی...

*مادربزرگحواسش به شمعدانی ها بودگاه حتیهمین که چرخی میزد کنا...

همیشه کویر را دوست داشته امپهنه ای پر رمز و راز و اسرار آمیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط