میدونم طولانیه ولی خوندنش خالی از لطف نیست

میدونم طولانیه ولی خوندنش خالی از لطف نیست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در كتاب كيفر كردار جلد دوّم خواندم : رابعه عدويه مى گويد:
دوستى داشتم كه جوان بسيار زيبا و قشنگ و دلفريبى بود بر اثر جوانى و زيبائى ، جوانان و دوستان بذه كارش او را به طرف گناه كشاندند و او كم كم هرزه و بى بند و بار و شيّاد و لات شد.
بيشتر كارش به دنبال خانم رفتن و تور كردن دختران معصوم بود و عجيب فرد هرزه و گناهكارى شده بود كه همه از دستش ناراحت بودند.
يك روز كه به ديدن او به خانه اش رفتم ، يك وقت ديدم او در سجّاده عبادتش ايستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گريان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حيران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصيت و بذه كارى چه بود؟! و اين حال عبادت و طاعت و گريه و ناله و زهد و تقوى چيست ؟ چطور شده كه عتبة بن علام عوض شده ؟!
صبر كردم تا نمازش را تمام كرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن كسى نبودى كه همه اش در هوى و هوس و زن بازى و عيش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى كردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!
عتبه گفت : اگر يادت باشد من در اوائل جوانيم خيلى معصيت كار بودم و به خانم ها خيلى علاقه داشتم و در اين كار حريص بودم ، همانطور كه مى دانى بيش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در اين كار اسراف زيادى داشتم .
يك روز كه از خانه بيرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد كه جز چشمهايش چيزى پيدا نبود و حجاب كاملى داشت ، شيطان مرا وسوسه كرد و گويا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم كه با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى كردم اعتنايى به من نمى كرد، نزديكش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم كه اكثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى كنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى كن .
گفت : اى مرد من كه در حجاب و پرده كاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى كنى ؟
گفتم : من همان دو چشمهاى قشنگ و زيباى تو را دوست دارم كه مرا فريب داده .
گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بيا تا حاجت تو را برآورده كنم .
سپس به راه افتاد تا به منزلش رسيد من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى كه وارد منزلش شدم ديدم چيزى از قبيل اسباب واثاثيه در منزلش نيست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثيه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثيه اين خانه را انتقال داده ايم گفتم كجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى كه خداوند مى فرمايد:
تِلْكِ الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ .( 44)
اين سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهيم كه در نظر ندارند در زمين برترى جوئى و فساد نمايند و عاقبت نيك و شايسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهيزگار خواهد بود.
بله ما هرچه داشتيم براى آخرت جاويد فرستاديم دنياى باقى ماندنى نيست . اكنون اى مرد بيا و از خدا بترس و از اين كار درگذر حذر كن از اينكه بهشت هميشگى را به دنياى فانى بفروشى و حوران را به زنان .
گفتم : از اين پرهيزگارى درگذر و حاجت مرا روا كن .
خيلى مرا نصيحت كرد ديد فايده اى ندارد گفت : حال كه از اين كار نمى گذرى آيا ناگزيرم و ناچارم نياز تو را برآورم ؟!
گفتم آرى .
ديدم رفت در اُتاق ديگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده كردم پيرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برايم آب بياوريد تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همين طول در فكر بودم كه اين جا كجاست اينها كى هستند و چرا تا حال طول كشيد كه ناگهان فرياد آن دختر را شنيدم كه گفت يك مقدار پنبه و طبقى برايم بياوريد سپس آن پيرزن برايش برد.
بعد از چند دقيقه ناگهان ديدم پيرزن فريادى زد و گفت :
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون وَلاحَوْلَ وَلاقوة اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ العَظيم .
من وحشت زده پريدم ديدم آن دختر جفت چشمهايش را با كارد بيرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پيرزن آن طبق را به سوى من آورد ديدم چشمها با پيه آن هنوز در حركت بود.
پيرزن كه ناراحت و رنگ از صورتش پريده بود گفت : آنچه را كه عاشق بودى و دوست داشتى بگير (لا بارك اللّه لك فيها) خدا برايت در آنها مبارك نكند ما را تو حيران كردى خدا ترا حيران كند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت كرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشك شده بود اين چكارى بود كه آ
دیدگاه ها (۱۹)

نيايش زيبا از امام سجاد:الهيدردهايي هست كه نمي توان گفتو گفت...

چه كنيم تا نماز صبحمان قضا نشود؟از آيت الله بهجت سوال شد: چ...

طی الارض بر فراز آسمان ها و خواندن تمام نمازها با امام زمان ...

سلامقشنگترین جمله یا متن ادبی که راجب حجاب میتونید بگید لطفا

سبط بن جوزى از سويد بن غفله نقل مى‌كند كه سويد مى‌گويد: روزى...

دوراهی عشق و نفرت p²⁶ا/ت:حالا تو اتاقش بودم رو صندلى ميزكارش...

حکایت حضرت موسی (علیه السلام) و برخ الأسود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط