قسمت بیست و دوم: قتلگاهی به نام ایران

قسمت بیست و دوم: قتلگاهی به نام ایران




دیگه هیچ چیز برام مهم نبود ... با صراحت تمام بهش گفتم...
- اونها با حزب سبز آلمان ارتباط دارن ... واقعا می خوای به افرادی رای بدی که با دشمن کشورشون هم پیمان شدن؟... کسی که به خاکش خیانت می کنه ... قدمی برای مردمش برنمی داره ... مگه خون ایران توی رگ های تو نیست؟ ...


من با تمام وجود نگران بودم ... ایران، خاک من نبود که حس وطن پرستی داشته باشم ... اما ایران، و مرزهای ایران برای من حکم مرزها و آخرین دژهای اسلام رو داشت ...

حسی که با مشت محکم متین، توی دهن من، جواب گرفت ... دهنم پر از خون شده بود ... این مشت، نتیجه حرف حق من بود ... پاسخ صبر و سکوت من در این سه سال ... به تمام رفتارهای زشت و بی توجهی ها ...

پاسخ تلخی که با حوادث بعد از انتخابات، من رو به یه نتیجه رسوند ... باید هر چه سریع تر از ایران می رفتم ...

وقتی آلمان ها به لهستان مسلط شدن، نزدیک به دو سوم از جمعیت لهستان رو قتل عام کردند ... یکی از بزرگ ترین فجایع بشر ... در کشور من رقم خورد ... فاجعه ای که مادربزرگم با اشک و درد ازش تعریف می کرد ...

و حالا مردم ایران، داشتند با دست های خودشون درها رو برای دشمن قسم خورده شون باز می کردن ... مطمئن بودم با عمق دشمنی و کینه اونها ... این روزها ... آغاز روزهای سیاه و سقوط ایرانه ... و این آخرین چیزی بود که منتظرش بودم ...

باید به هر قیمتی جون خودم و پسرم رو از این قتلگاه نجات می دادم ...
دیدگاه ها (۱)

" دیالــوگ مانـدگار مختارنامہ "" تـو چرا از قافـلہ ۍ عشـق جا...

قسمت بیست و سوم: رویای طوفانی برای فرار زمان بندی کردم و در ...

بسم رب الشهدا و الصدیقینشب جمعه در بالکن اتاقمان در بیمارستا...

قسمت بیست و یکم: قدم نو رسیده اسمش رو گذاشت آرتا ... وقتی فه...

جواد قارایی: 🔹اگر در این سه سال گذشته، این فجایع و اتفاقات د...

توییت پاسخ پزشکیان به تهدیدات ترامپ، مثل سال ۱۴۰۳ که گفته بو...

نقش مذاکرات پاکستان در آتش بس لبنان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط