می مانی بینِ ماندن و رفتن
می مانی بینِ ماندن و رفتن
اِنگار تو را به غل و زنجیر بسته اند
درونت چه بی تلاطم است و چنان میخکوب شده ای که گویا دست سرنوشت هر آنچه برای تو رقم زد ، سر تعظیم برایش فرود خواهی آورد.
چنان حس بلا تکلیفی درونت رسوخ کرده است که حتی دیگر دستان پِتروس هم تو را از این حس ویران گر نجات نخواهد داد.
سرگشته و درمانده ، خیابان ها را گَز می کنی
آرام و قرار نداری
به خودت می آیی
انگار از سکون فراری شده ای ...
می روی و می روی و با خودت چه حرف ها که نمی زنی
و در نهایت خسته تر و دل زده تر به اتاق تنهایی ات باز می گردی
و به خودت می گویی امشب هم مثل دیشب !
و چه حس غریبی است سرگردانی
اِنگار تو را به غل و زنجیر بسته اند
درونت چه بی تلاطم است و چنان میخکوب شده ای که گویا دست سرنوشت هر آنچه برای تو رقم زد ، سر تعظیم برایش فرود خواهی آورد.
چنان حس بلا تکلیفی درونت رسوخ کرده است که حتی دیگر دستان پِتروس هم تو را از این حس ویران گر نجات نخواهد داد.
سرگشته و درمانده ، خیابان ها را گَز می کنی
آرام و قرار نداری
به خودت می آیی
انگار از سکون فراری شده ای ...
می روی و می روی و با خودت چه حرف ها که نمی زنی
و در نهایت خسته تر و دل زده تر به اتاق تنهایی ات باز می گردی
و به خودت می گویی امشب هم مثل دیشب !
و چه حس غریبی است سرگردانی
- ۱.۸k
- ۲۶ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط