می مانی بینِ ماندن و رفتن

می مانی بینِ ماندن و رفتن
اِنگار تو را به غل و زنجیر بسته اند
درونت چه بی تلاطم است و چنان میخکوب شده ای که گویا دست سرنوشت هر آنچه برای تو رقم زد ، سر تعظیم برایش فرود خواهی آورد.
چنان حس بلا تکلیفی درونت رسوخ کرده است که حتی دیگر دستان پِتروس هم تو را از این حس ویران گر نجات نخواهد داد.
سرگشته و درمانده ، خیابان ها را گَز می کنی
آرام و قرار نداری
به خودت می آیی
انگار از سکون فراری شده ای ...
می روی و می روی و با خودت چه حرف ها که نمی زنی
و در نهایت خسته تر و دل زده تر به اتاق تنهایی ات باز می گردی
و به خودت می گویی امشب هم مثل دیشب !
و چه حس غریبی است سرگردانی
دیدگاه ها (۱)

بعضی موسیقی‌ها، فراتر از نت و آهنگ هستند؛ آن‌ها شبیه به یک ز...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

شاهکاری به نام دروغ

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

مافیای من

تصادف با ماشین باجی.

p27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط