♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 3・]ᕗ
بابا استفن لبخندی بهم زد و گفت: کریستینا جان برو..ولی با محافظ..
سریع گفتم : نه...نه...نه...
لوس گفتم بدون محافظ..تنهاا...
مامان مایا: کریستیناا..
کریسنیا: مامان جونم نگهبان بیشتر باعث جلب توجه بیشتر میشه.. لطفا.. جای خطرناکی نمیرم..بعدشم کسی منو نمیشناسه که..
بابا استفن نفسش رو بیرون داد و گفت: لجبازه دیگه خانوم..کپی خودت.. لجباز یه دنده شیطون و پرانرژی..وقتی میبینمش یاد اون روزهایی میوفتم که آتیش میسوزوندی عاشقم کنی..
و نگاه عاشقونهای بینشون رد و بدل شد.
شيطون سرفه مصلحتی کردم
بابا چشماش رو بست و خندید و گفت:برو دخترک
شيطونم..
خوشحال گفتم : مرسی پادشاه جونم مرسی ملکه جونم
و به هردوشون تعظیم کردم و دویدم بیرون
مامان مایا: کریستینا زود برگرد و لکسی رو هم با خودت
ببر
لکسی خدمتکار شخصیم بود.
بلند گفتم : لکسی رو اینبار نه ولی زود اومدن چشم بانوی
و دویدم لباسام رو با لباسهای ساده ای عوض کردم و شنلی پوشیدم و با دفتر خاطرات مامان مایا زدم بیرون.
وسط حیاط یکی صدام کرد:کریستینا..
صدا از بالا بود.
برگشتم به ساختمون قصر نگاه کردم.
با دیدن دین که از پنجره اتاقش نگام میکرد لبخند زدم. گفتم : چیه؟
دین : کجا میری؟
شیطون گفتم : ولگردی سرورم..
خندید و گفت: وایستا منم بیام
کریستنیا : نه خیر قربان.. شاهزادهها و ولیعهد ها رو چه به ولگردی.. بعدشم تنها ولگردی بیشتر بهم خوش میگذره..
و راه افتادم.
دين : عه..کریستینا وایستا دیگه..
برگشتم سمتش و گفتم : از بانو جولیت کسب اجازه کردی؟ چشماش رو تنگ کرد که خندیدم و تعظیم کردم و گفتم:خداحافظ شاهزاده دینه عزیزم..به امید دیدار با زن
عزیزت خوش بگذره..
و دویدم از قصر زدم بیرون.
ᕙ[・part 3・]ᕗ
بابا استفن لبخندی بهم زد و گفت: کریستینا جان برو..ولی با محافظ..
سریع گفتم : نه...نه...نه...
لوس گفتم بدون محافظ..تنهاا...
مامان مایا: کریستیناا..
کریسنیا: مامان جونم نگهبان بیشتر باعث جلب توجه بیشتر میشه.. لطفا.. جای خطرناکی نمیرم..بعدشم کسی منو نمیشناسه که..
بابا استفن نفسش رو بیرون داد و گفت: لجبازه دیگه خانوم..کپی خودت.. لجباز یه دنده شیطون و پرانرژی..وقتی میبینمش یاد اون روزهایی میوفتم که آتیش میسوزوندی عاشقم کنی..
و نگاه عاشقونهای بینشون رد و بدل شد.
شيطون سرفه مصلحتی کردم
بابا چشماش رو بست و خندید و گفت:برو دخترک
شيطونم..
خوشحال گفتم : مرسی پادشاه جونم مرسی ملکه جونم
و به هردوشون تعظیم کردم و دویدم بیرون
مامان مایا: کریستینا زود برگرد و لکسی رو هم با خودت
ببر
لکسی خدمتکار شخصیم بود.
بلند گفتم : لکسی رو اینبار نه ولی زود اومدن چشم بانوی
و دویدم لباسام رو با لباسهای ساده ای عوض کردم و شنلی پوشیدم و با دفتر خاطرات مامان مایا زدم بیرون.
وسط حیاط یکی صدام کرد:کریستینا..
صدا از بالا بود.
برگشتم به ساختمون قصر نگاه کردم.
با دیدن دین که از پنجره اتاقش نگام میکرد لبخند زدم. گفتم : چیه؟
دین : کجا میری؟
شیطون گفتم : ولگردی سرورم..
خندید و گفت: وایستا منم بیام
کریستنیا : نه خیر قربان.. شاهزادهها و ولیعهد ها رو چه به ولگردی.. بعدشم تنها ولگردی بیشتر بهم خوش میگذره..
و راه افتادم.
دين : عه..کریستینا وایستا دیگه..
برگشتم سمتش و گفتم : از بانو جولیت کسب اجازه کردی؟ چشماش رو تنگ کرد که خندیدم و تعظیم کردم و گفتم:خداحافظ شاهزاده دینه عزیزم..به امید دیدار با زن
عزیزت خوش بگذره..
و دویدم از قصر زدم بیرون.
- ۴۸۳
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط