My professor
My professor
Part:57
لباسمو با یه تیشرت و شلوار توسی عوض کردم...رومو چرخوندم سمت وسایل نو روی میز...و دلم براش ضعف رفت! بیصبرانه منتظر این بودم که فرشتش پیش بیاد تک تک وسیلهها رو به قلبم فشار بدم و هر پنج ثانیه یک بار به خودم یادآوری کنم اون برام خریدتشون ...
یعنی وقتی پشت ویترین فروشگاه ایستاده و از بین دفترچهها اینو انتخاب کرده چهرش چه شکلی بوده؟! وقتی به این فکر میکرده که یعنی از کدومش بیشتر خوشم میاد، چشماش چه شکلی شده؟! ...
اوه باید برم ... باز خودمو گم کردم ...
لبخندمو جمع کردم و برگشتم به آزمایشگاه ...داشت دیوار فلزیای که با مواد شیمیایی کثیف شده بود رو کف میز و پشتش به من بود ...
مثل همیشه سر تا پاش مشکی بود با یه تفاوت! اولین باری بود که با تیشرت میدیدمش!
احتمالا پوشیده بود که راحتتر کار کنه ...
نگاهم رو دست راستش که پر از تتوهای ریز و درشت بود قفل شد و یه صدای خجالتآور تو گوشم زمزمه کرد:
«چه سرشونههایی!»
محکم پلک زدم که اون صدا رو خفه کنم و لبمو گاز گرفتم...
من کی انقد بیحیا شده بودم؟!
ظرف پلاستیکی و پر از کفی که روی میز بود رو برداشتم و اسکاچ توش رو تو دستم فشار دادم ...
شروع کردم به کف زدن ادامهی میز...
یاد تمام اصرارهام افتادم برای اینکه تراولو پس بگیره...
ولی اون با چشمغرهها و اخماش تا حد مرگ منو ترسوند و در نهایت مجبور شدم قبولش کنم..
اگر نامجون بفهمه یه دونه تراول از کسی جز خودش گرفتم...!
منو میکشه
یادمه یه بار وقتی ۹ سالم بود تو مسیر برگشت از مدرسه به خونه بودم ...
که رفتم تو یه مغازهی کوچیک تا یه پاککن بخرم ...
اما وقتی خواستم حسابش کنم فروشنده که یه مرد مهربون بود و لبخند آرومی داشت، بهم گفت لازم نیست ...
من دارم مغازهمو برای همیشه میبندم ... هر چی که میخوای بردار مجانیه ...
منم که فقط یه بچه بودم و چیزی از دنیای آدمبزرگا نمیدونستم ...
بدون هیچ سوال و اصرار و تعارفی چند قلم لوازم تحریر دیگه برداشتم ...
و وقتی رسیدم خونه نامجون که از پول تو جیبی من خبر داشت پرسید اینا رو از کجا آوردی؟
منم جریان رو براش تعریف کردم ...
و نامجون که اون روزا یه پسر بیست ساله و مغرور بود و به خاطر مرگ والدینمون تنهایی از پس مخارجمون برمیومد، دستمو گرفت و همراه خودش برد به اون مغازه ...
و با وجود اینکه فروشنده اصرار داشت که دارم جنسهامو مجانی رد میکنم، نامجون پول تکتکشونو حساب کرد ...
حالا اگه میفهمید کسی این همه پولو تو جیبم گذاشته...!
وای...
یهو صدای دو رگهای رو درست از کنار سرم شنیدم:
چیکار داری میکنی دختر خانم؟!
یهو چنان از ترس تکون خوردم که تعادلمو رو اون زمین کفی و لیز از دست دادم ...
و با یه جیغ ضعیف پرتاب شدم سمت زمین ...
پاهام رفت زیر میز و کمرم تو هوا معلق موند ...
داغی ساعد ورزیدهای رو زیر کمرم حس کردم و وحشتزده به رو به روم خیره شدم ...
درست کنارم ایستاده بود و سمت خم شده بود ...
مچمو تو دست دیگش محکم گرفته بود ...
و با همون اخم محو همیشگی چشمای گرد شدهمو نگاه میکرد ...
نفس حبس شده تو سینم رو آروم و بیصدا ول کردم ...
اونقدر یهو شتاب برداشته بودم سمت زمین که گردنم درد گرفته بود...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌔
#رمان #فیکشن #فیک
Part:57
لباسمو با یه تیشرت و شلوار توسی عوض کردم...رومو چرخوندم سمت وسایل نو روی میز...و دلم براش ضعف رفت! بیصبرانه منتظر این بودم که فرشتش پیش بیاد تک تک وسیلهها رو به قلبم فشار بدم و هر پنج ثانیه یک بار به خودم یادآوری کنم اون برام خریدتشون ...
یعنی وقتی پشت ویترین فروشگاه ایستاده و از بین دفترچهها اینو انتخاب کرده چهرش چه شکلی بوده؟! وقتی به این فکر میکرده که یعنی از کدومش بیشتر خوشم میاد، چشماش چه شکلی شده؟! ...
اوه باید برم ... باز خودمو گم کردم ...
لبخندمو جمع کردم و برگشتم به آزمایشگاه ...داشت دیوار فلزیای که با مواد شیمیایی کثیف شده بود رو کف میز و پشتش به من بود ...
مثل همیشه سر تا پاش مشکی بود با یه تفاوت! اولین باری بود که با تیشرت میدیدمش!
احتمالا پوشیده بود که راحتتر کار کنه ...
نگاهم رو دست راستش که پر از تتوهای ریز و درشت بود قفل شد و یه صدای خجالتآور تو گوشم زمزمه کرد:
«چه سرشونههایی!»
محکم پلک زدم که اون صدا رو خفه کنم و لبمو گاز گرفتم...
من کی انقد بیحیا شده بودم؟!
ظرف پلاستیکی و پر از کفی که روی میز بود رو برداشتم و اسکاچ توش رو تو دستم فشار دادم ...
شروع کردم به کف زدن ادامهی میز...
یاد تمام اصرارهام افتادم برای اینکه تراولو پس بگیره...
ولی اون با چشمغرهها و اخماش تا حد مرگ منو ترسوند و در نهایت مجبور شدم قبولش کنم..
اگر نامجون بفهمه یه دونه تراول از کسی جز خودش گرفتم...!
منو میکشه
یادمه یه بار وقتی ۹ سالم بود تو مسیر برگشت از مدرسه به خونه بودم ...
که رفتم تو یه مغازهی کوچیک تا یه پاککن بخرم ...
اما وقتی خواستم حسابش کنم فروشنده که یه مرد مهربون بود و لبخند آرومی داشت، بهم گفت لازم نیست ...
من دارم مغازهمو برای همیشه میبندم ... هر چی که میخوای بردار مجانیه ...
منم که فقط یه بچه بودم و چیزی از دنیای آدمبزرگا نمیدونستم ...
بدون هیچ سوال و اصرار و تعارفی چند قلم لوازم تحریر دیگه برداشتم ...
و وقتی رسیدم خونه نامجون که از پول تو جیبی من خبر داشت پرسید اینا رو از کجا آوردی؟
منم جریان رو براش تعریف کردم ...
و نامجون که اون روزا یه پسر بیست ساله و مغرور بود و به خاطر مرگ والدینمون تنهایی از پس مخارجمون برمیومد، دستمو گرفت و همراه خودش برد به اون مغازه ...
و با وجود اینکه فروشنده اصرار داشت که دارم جنسهامو مجانی رد میکنم، نامجون پول تکتکشونو حساب کرد ...
حالا اگه میفهمید کسی این همه پولو تو جیبم گذاشته...!
وای...
یهو صدای دو رگهای رو درست از کنار سرم شنیدم:
چیکار داری میکنی دختر خانم؟!
یهو چنان از ترس تکون خوردم که تعادلمو رو اون زمین کفی و لیز از دست دادم ...
و با یه جیغ ضعیف پرتاب شدم سمت زمین ...
پاهام رفت زیر میز و کمرم تو هوا معلق موند ...
داغی ساعد ورزیدهای رو زیر کمرم حس کردم و وحشتزده به رو به روم خیره شدم ...
درست کنارم ایستاده بود و سمت خم شده بود ...
مچمو تو دست دیگش محکم گرفته بود ...
و با همون اخم محو همیشگی چشمای گرد شدهمو نگاه میکرد ...
نفس حبس شده تو سینم رو آروم و بیصدا ول کردم ...
اونقدر یهو شتاب برداشته بودم سمت زمین که گردنم درد گرفته بود...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌔
#رمان #فیکشن #فیک
- ۵۹۹
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط