دستان كوچكش را روی شومینه گرفت

دستان كوچكش را روی شومینه گرفت
پدرگفت:مراقب باش نسوزی
مادراز آشپزخانه گفت:
عزیزم بیابه مامان كمك كن.امشب یه غذای خوشمزه داریم
باباگفت بعدازشام دیگه برو توتخت خوابت...
صدای ماشین پسرك رااز خواب بیداركرد.
بلندشد ومقوایی كه روی آن خوابیده بودرا به گوشه تاریك كوچه بردتادیگركسی نتواندرویای زیبایش رابرهم زند.
دیدگاه ها (۱۰)

رفتم کنار یه گل فروش نشستم گفتم:چرانمیری گلاتو بفروشی؟گفت بف...

نقشه ادمکى !!!

خیلی وقت است تنهایی هایم را با "دیاسپام"عادت داده ام.!دیگرنه...

بزودى.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط