زمان با باد می رقصید ومن خندان درآغوشت

زمان با باد می رقصید ومن خندان درآغوشت
نفهمیدم چه دیدی که شدم ناگه فراموشت!

بجای رازِ احساس و معماهای لاینحل
لبانم التماست کرد و شد فریاد در گوشت

کمی مستانه خوابیدی و ترسیدم از این حالت
ندانستم شرابِ راز برده عقل از هوشت

کنارم خواب بودی وگمان می کردم آرامی
خیالم گیسوانم را خدایم کرده تن پوشت

چون آهسته ندادادم به گوشت «عاشق و مستم»
نفهمیدم که پس می زد ردای عشق را دوشت

تمامِ شاهدانِ ماجرا دیدند غمگینم
تو بستی چشم و خندیدی ، سبوی اشک من نوشت
دیدگاه ها (۲)

برایش نوشتم:“به امید فردای بهتر”دو هفته بعد شنیدم ازدواج کرد...

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه خواهی شد هدیه ی تو ...

به کسانی که... لا به لای مشغله شان... وقتی برایت پیدا میکنند...

زن ها ...مانند منشور هستند ، کافیست کمی به آنها نور بدهید ، ...

زمان با باد می رقصید ومن خندان درآغوشتنفهمیدم چه دیدی که شدم...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

و هنوز #تـღـو ↬ رادر تار و پود شعرمیتوان نوشتــــمیشود داشتـ...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

بفرست براش😍😍💞💞@m5555s

@m5555s

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط