Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁵
توی طبقه ی چهارم ، من یک درب رو باز کزدم و با یک کتابخونه ی خیلی بزرگ و کلاسیک و لوکس روبه رو شدمممم .
یعنی اینقدر ذوق کرده بودم . آخه من خوره ی کتابممممم .
وارد شدم و درب رو پشت سرم بستم .
سه طبقه ، توی طبقه هزار تا قفسه ی کتاب .
سریع رفتم و دنبال کلی کتاب گشتم . بعد از اینکه کتاب های مورد علاقم رو برداشتم ، رفتم به طبقه ی سوم کتابخونه . انتهای کتابخونه ، پر از مبل و تاب و پنجره بود . رفتم دم بالکن ، روی یک تاب از این تاب مبلی ها نشستم و شروع کردم به کتاب خوندن .
۷ ساعت بعد *
یک دفعه سرم رو بردم بالا و دیدم ساعت ۱۱ شبهههه . برگانمممم !!
سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم به اتاقی که توش بودم . روی تخت نشستم و اینقدر خسته بودم خوابم برد .
فردا صبح ساعت ۸ صبح *
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم . با همون حس خواب الودگی داشتم دنبال گوشیم روی تخت میگشتم و پیداش کردم .
+ الو ... ( صدای خواب الود و بی حوصله )
× هه هه هه خانم کاترین آگرد هرزه ... واقعا انتظار نداشتیم که همچین وکیل هرز و بی مسئولیت و عوضی باشین
+ هاااا ؟! چییی ؟! چی میگی مرتیکه معلوم هست ؟!
صدای باز شدن درب *
توی همون موقع آریا اومد و تلفن رو از دستم گرفت و تماس رو قطع کرد .
با تعجب نشستم و بهش نگاه کردم و گفتم : اینجا چه خبرههههههه ؟!
- آروم باش . دو تا خبر دارم یکی خوب و یکی بد . اول کدومو بگم ؟؟
+ خبر خوب .
- خوب باشه . من تونستم بتی خواهرم رو نجات بدم به یک بیمارستان خیلی خوب توی فرانسه منتقل کنم .
+ خوب این خیلی خبر خوبیه و قضیه و خبر بد و این تماس ؟؟
-هیچی فقط راز های خانوادگیم پخش شده ، شایعه ای درباره با منو تو که توی رابطه ایم پخش شده و خبر انجام قتل توسط هردوتامون پخش شده .
+ هاااااا ؟! چییییی ؟! ( داد و تعجب ) چیشده ؟!
- نگران نباش توی ایتالیا جامون امنه . البته امروز باید بریم دوباره انگلستان . ( بچه ها این داستانش توی انگلستانه ولی شما میتونین جای دیگه ای هم تصور کنین )
+ به خاک رفتیم . تو مگه ناسلامتی وکیل کله گنده ی دنیا نیستی ؟ نمیتونستی جمعش کنی ؟
- دیوونه ای ؟ معلومه که نمیتونم . سریع وسایلتو جمع کن ساعت ۳ پرواز داریم .
یعنی من ریدم به این زندگی که دارم .
- آها در ضمن اینم بگم که تا اطلاع ثانوی هیچ تماس غریبه ای رو نباید جواب بدی
+ چشم عباس آقااااا 👍
سریع رفتم wc و صورتم رو شستم ، یک دوش گرفتم و رفتم پایین برا صبحونه . صبحونه که خوردم رفتم .
بعدش رفتم اتاق کار آریا و بهش گفتم : میتونم چندتا از این کتابای کتابخونت رو بردارم واسه خودم
- بردار ولی بجاش باید وقتی رسیدیم انگلستان کلی پرونده حل کنی
+ باشه بابا خسیس فرصت طلب میمون
- چیزی گفتی ؟؟
+ گفتم : باشه بابا خسیس فزصت طلب میموننن
- هعیییی . فقط گمشو از جلوی چشمام :)
رفتم و کلی کتاب برداشتم و چمدونام رو بستم .
ساعت ۲ *
رفتم یک استایل شیک زدم ( استایل اسلاید دوم ) .
رفتیم و سوار هواپیما شدیم ....
ادامه دارد ....
#استایل #وکالت #غم_انگیز #رمان #دخترونه #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #روزمرگی #دیالوگ
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁵
توی طبقه ی چهارم ، من یک درب رو باز کزدم و با یک کتابخونه ی خیلی بزرگ و کلاسیک و لوکس روبه رو شدمممم .
یعنی اینقدر ذوق کرده بودم . آخه من خوره ی کتابممممم .
وارد شدم و درب رو پشت سرم بستم .
سه طبقه ، توی طبقه هزار تا قفسه ی کتاب .
سریع رفتم و دنبال کلی کتاب گشتم . بعد از اینکه کتاب های مورد علاقم رو برداشتم ، رفتم به طبقه ی سوم کتابخونه . انتهای کتابخونه ، پر از مبل و تاب و پنجره بود . رفتم دم بالکن ، روی یک تاب از این تاب مبلی ها نشستم و شروع کردم به کتاب خوندن .
۷ ساعت بعد *
یک دفعه سرم رو بردم بالا و دیدم ساعت ۱۱ شبهههه . برگانمممم !!
سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم به اتاقی که توش بودم . روی تخت نشستم و اینقدر خسته بودم خوابم برد .
فردا صبح ساعت ۸ صبح *
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم . با همون حس خواب الودگی داشتم دنبال گوشیم روی تخت میگشتم و پیداش کردم .
+ الو ... ( صدای خواب الود و بی حوصله )
× هه هه هه خانم کاترین آگرد هرزه ... واقعا انتظار نداشتیم که همچین وکیل هرز و بی مسئولیت و عوضی باشین
+ هاااا ؟! چییی ؟! چی میگی مرتیکه معلوم هست ؟!
صدای باز شدن درب *
توی همون موقع آریا اومد و تلفن رو از دستم گرفت و تماس رو قطع کرد .
با تعجب نشستم و بهش نگاه کردم و گفتم : اینجا چه خبرههههههه ؟!
- آروم باش . دو تا خبر دارم یکی خوب و یکی بد . اول کدومو بگم ؟؟
+ خبر خوب .
- خوب باشه . من تونستم بتی خواهرم رو نجات بدم به یک بیمارستان خیلی خوب توی فرانسه منتقل کنم .
+ خوب این خیلی خبر خوبیه و قضیه و خبر بد و این تماس ؟؟
-هیچی فقط راز های خانوادگیم پخش شده ، شایعه ای درباره با منو تو که توی رابطه ایم پخش شده و خبر انجام قتل توسط هردوتامون پخش شده .
+ هاااااا ؟! چییییی ؟! ( داد و تعجب ) چیشده ؟!
- نگران نباش توی ایتالیا جامون امنه . البته امروز باید بریم دوباره انگلستان . ( بچه ها این داستانش توی انگلستانه ولی شما میتونین جای دیگه ای هم تصور کنین )
+ به خاک رفتیم . تو مگه ناسلامتی وکیل کله گنده ی دنیا نیستی ؟ نمیتونستی جمعش کنی ؟
- دیوونه ای ؟ معلومه که نمیتونم . سریع وسایلتو جمع کن ساعت ۳ پرواز داریم .
یعنی من ریدم به این زندگی که دارم .
- آها در ضمن اینم بگم که تا اطلاع ثانوی هیچ تماس غریبه ای رو نباید جواب بدی
+ چشم عباس آقااااا 👍
سریع رفتم wc و صورتم رو شستم ، یک دوش گرفتم و رفتم پایین برا صبحونه . صبحونه که خوردم رفتم .
بعدش رفتم اتاق کار آریا و بهش گفتم : میتونم چندتا از این کتابای کتابخونت رو بردارم واسه خودم
- بردار ولی بجاش باید وقتی رسیدیم انگلستان کلی پرونده حل کنی
+ باشه بابا خسیس فرصت طلب میمون
- چیزی گفتی ؟؟
+ گفتم : باشه بابا خسیس فزصت طلب میموننن
- هعیییی . فقط گمشو از جلوی چشمام :)
رفتم و کلی کتاب برداشتم و چمدونام رو بستم .
ساعت ۲ *
رفتم یک استایل شیک زدم ( استایل اسلاید دوم ) .
رفتیم و سوار هواپیما شدیم ....
ادامه دارد ....
#استایل #وکالت #غم_انگیز #رمان #دخترونه #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #روزمرگی #دیالوگ
- ۹.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط