▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟕 ▄▀▄▀
اروم از روی تخت بلند شدم و دست اسیب دیده ام رو نزدیک خودم نگه داشتم... هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که لرزیدم ، پاهایم دیگه توان تحمل وزنم رو نداشت... روحم از تحمل حرف ها شکسته بود... دستم زمین را لمس کرد و دوباره شروع به اشک ریختن کردم، این بار دستی شانه ام رو نوازش کرد...
+من کنارتم...
_چ.. چرا... چرا باهام این کارو کرد...!!؟
+چیزی نیست خوب میشی...
_حالا چی کار کنم...
+دوباره شروع میکنیم... میشیم چیزی که دوست داری...
بیا فعلا بریم بیرون و وسایل ات رو برداریم...
سرم رو اروم تکان دادن و با تکیه کردن بهش بلند شدم
+خوبه... خوب میشی...
با قدم های اروم سمت در خروجی رفتم که پرستاری از پشت سر خودش رو با عجله بهم رسوند، خسته تر از این بودم که واکنشی نشون بدم...
&هی... حالت خوبه؟
_خوبم
&فقط خواستم بگم... من تنها زندگی میکنم...
_که چی
&میتونی یه مدت پیش من بمونی
_میرم پیش دوستم
&به هر حال... این شماره و ادرس منه... منتظرم
و به سرعت رفت...
به کاغذ توی دستم نگاهی کردم و توی جیب ام گذاشتم و گوشی ام رو دراوردم، اسم بامزه ای که سیو کرده بودم رو فشردم و منتظر شدم و در همین حال از بیمارستان خارج شدم
...
* سلام، چه خبر!؟
_سلام...
*چیزی شده؟
مشخص بود نگران شده
_میشه... ببینمت؟
*ا.. اره... حتما... کنار پل همیشگی چند دقیقه دیگه منتظر ات ام
_باشه... ممنون
لبخند گرم و نگران اش رو میتونستم تصور کنم... بیمارستان به پل مشترک مسیر ما نزدیک بود، لبه پل نشسته بودم و به کفش های که از زمین فاصله داشت نگاه می کردم، لحظه ای به این فکر کردم که فقط کمی حرکت اضافی کافیه تا ریسمان زندگی ام پاره شود... که با محکم کشیده شدن دستم و از لبه پل پایین پریدم و کفش هایم دوباره زمین سفت را لمس کرد
* دیوونه شدی!!؟ چرا اونجا نشسته بودی!!؟؟
عصبانی و بیشتر نگران بود... البته منم اگر دوستم رو با چشم های قرمز و پف کرده و مو های شلخته و لباس بیمارستان و دست باندپیچی شده میدیدم نگران میشدم
چیزی نگفتم و در سکوت به اسفالت رنگ و رو رفته و خسته خیره شدم
طولی نکشید که گرمای اغوش اش را اطراف ام حس کردم و تنها کاری که میخواستم انجام بدم پنهان شدن توی اون گرما بود
چند دقیقه بعد اروم به قدری که فقط صورتم رو بین دست هایی که بر خلاف اغوش اش سرد بود بگیره ازم فاصله گرفت
*نمیگی چی شده؟
_این بار تقصیر من نبود...
*چی تقصیر تو نبود...؟
_تصادف... اسیب دیدن... مرز مرگ و زندگی رو تجربه کردن...
*چ... چی داری میگی
_همین که شنیدی...
*تصادف کردی؟!.. کی!؟
_فکر کنم دیشب
*چرا بهم نگفتی!؟
_منم امروز صبح بیدار شدم... که ای کاش نمی شدم...
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟕 ▄▀▄▀
اروم از روی تخت بلند شدم و دست اسیب دیده ام رو نزدیک خودم نگه داشتم... هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که لرزیدم ، پاهایم دیگه توان تحمل وزنم رو نداشت... روحم از تحمل حرف ها شکسته بود... دستم زمین را لمس کرد و دوباره شروع به اشک ریختن کردم، این بار دستی شانه ام رو نوازش کرد...
+من کنارتم...
_چ.. چرا... چرا باهام این کارو کرد...!!؟
+چیزی نیست خوب میشی...
_حالا چی کار کنم...
+دوباره شروع میکنیم... میشیم چیزی که دوست داری...
بیا فعلا بریم بیرون و وسایل ات رو برداریم...
سرم رو اروم تکان دادن و با تکیه کردن بهش بلند شدم
+خوبه... خوب میشی...
با قدم های اروم سمت در خروجی رفتم که پرستاری از پشت سر خودش رو با عجله بهم رسوند، خسته تر از این بودم که واکنشی نشون بدم...
&هی... حالت خوبه؟
_خوبم
&فقط خواستم بگم... من تنها زندگی میکنم...
_که چی
&میتونی یه مدت پیش من بمونی
_میرم پیش دوستم
&به هر حال... این شماره و ادرس منه... منتظرم
و به سرعت رفت...
به کاغذ توی دستم نگاهی کردم و توی جیب ام گذاشتم و گوشی ام رو دراوردم، اسم بامزه ای که سیو کرده بودم رو فشردم و منتظر شدم و در همین حال از بیمارستان خارج شدم
...
* سلام، چه خبر!؟
_سلام...
*چیزی شده؟
مشخص بود نگران شده
_میشه... ببینمت؟
*ا.. اره... حتما... کنار پل همیشگی چند دقیقه دیگه منتظر ات ام
_باشه... ممنون
لبخند گرم و نگران اش رو میتونستم تصور کنم... بیمارستان به پل مشترک مسیر ما نزدیک بود، لبه پل نشسته بودم و به کفش های که از زمین فاصله داشت نگاه می کردم، لحظه ای به این فکر کردم که فقط کمی حرکت اضافی کافیه تا ریسمان زندگی ام پاره شود... که با محکم کشیده شدن دستم و از لبه پل پایین پریدم و کفش هایم دوباره زمین سفت را لمس کرد
* دیوونه شدی!!؟ چرا اونجا نشسته بودی!!؟؟
عصبانی و بیشتر نگران بود... البته منم اگر دوستم رو با چشم های قرمز و پف کرده و مو های شلخته و لباس بیمارستان و دست باندپیچی شده میدیدم نگران میشدم
چیزی نگفتم و در سکوت به اسفالت رنگ و رو رفته و خسته خیره شدم
طولی نکشید که گرمای اغوش اش را اطراف ام حس کردم و تنها کاری که میخواستم انجام بدم پنهان شدن توی اون گرما بود
چند دقیقه بعد اروم به قدری که فقط صورتم رو بین دست هایی که بر خلاف اغوش اش سرد بود بگیره ازم فاصله گرفت
*نمیگی چی شده؟
_این بار تقصیر من نبود...
*چی تقصیر تو نبود...؟
_تصادف... اسیب دیدن... مرز مرگ و زندگی رو تجربه کردن...
*چ... چی داری میگی
_همین که شنیدی...
*تصادف کردی؟!.. کی!؟
_فکر کنم دیشب
*چرا بهم نگفتی!؟
_منم امروز صبح بیدار شدم... که ای کاش نمی شدم...
- ۱.۱k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط