پارت اول
پارت اول
اتاق پر از نور کم چراغ خواب بود. تهیونگ روی تخت لم داده بود و پنجره رو نگاه میکرد. نم نم باران شروع شده بود. هر روز ساعت چهار بعدازظهر، در باز میشد و اون پسر وارد میشد... با موهای مشکی، خال روی لب، و دستهایی که وقتی لیوان چای رو میذاشت کنار دستش، میلرزید.
جونگوک امروز هم مثل همیشه اول رفت سمت آشپزخونه. صدای قاشق و فنجون. بعد آمد کنار تخت.
· «حالت چطوره، تهیونگ-شی؟»
· «خوبم... ولی تو کی هستی؟ هر روز میای... مامانتم که نیست.»
جونگوک لبخند زد؛ اون لبخندی که تهش غم داشت.
· «من جو... من یه دوستتم. اومدم خونهت رو مرتب کنم.»
تهیونگ کمی سرش رو خم کرد. نگاهش روی دستهای جونگوک موند. یه جای عمیق زیر سینهاش، چیزی میگفت این صورت رو دیده... شاید تو خواب.
جونگوک لیوان چای رو داد دستش. انگشتهاش یک لحظه به انگشتهاش خورد. هر دو نگاه کردن پایین.
· «میدونی...» تهیونگ آروم شروع کرد، «من اکثر آدما رو یادم نمیاد. ولی تو... حس میکنم وقتی اینجام، خونه گرمتر میشه.»
جونگوک نفسش رو حبس کرد.
· «این چیز خوبیه، نه؟»
تهیونگ به چشاش نگاه کرد. بعد برای اولین بار یه لبخند واقعی زد.
· «آره. شبیه یه خاطرهست که فراموشش کردم... ولی قلبم هنوز باهاش آشناست.»
جونگوک چشاش رو بست. دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت و محکم فشارش داد.
· «همین کافیه... بمون. حتی اگه یادت نیاد...
اگر بد شده ببخشید بار اولمه🧘🏻♀️
اتاق پر از نور کم چراغ خواب بود. تهیونگ روی تخت لم داده بود و پنجره رو نگاه میکرد. نم نم باران شروع شده بود. هر روز ساعت چهار بعدازظهر، در باز میشد و اون پسر وارد میشد... با موهای مشکی، خال روی لب، و دستهایی که وقتی لیوان چای رو میذاشت کنار دستش، میلرزید.
جونگوک امروز هم مثل همیشه اول رفت سمت آشپزخونه. صدای قاشق و فنجون. بعد آمد کنار تخت.
· «حالت چطوره، تهیونگ-شی؟»
· «خوبم... ولی تو کی هستی؟ هر روز میای... مامانتم که نیست.»
جونگوک لبخند زد؛ اون لبخندی که تهش غم داشت.
· «من جو... من یه دوستتم. اومدم خونهت رو مرتب کنم.»
تهیونگ کمی سرش رو خم کرد. نگاهش روی دستهای جونگوک موند. یه جای عمیق زیر سینهاش، چیزی میگفت این صورت رو دیده... شاید تو خواب.
جونگوک لیوان چای رو داد دستش. انگشتهاش یک لحظه به انگشتهاش خورد. هر دو نگاه کردن پایین.
· «میدونی...» تهیونگ آروم شروع کرد، «من اکثر آدما رو یادم نمیاد. ولی تو... حس میکنم وقتی اینجام، خونه گرمتر میشه.»
جونگوک نفسش رو حبس کرد.
· «این چیز خوبیه، نه؟»
تهیونگ به چشاش نگاه کرد. بعد برای اولین بار یه لبخند واقعی زد.
· «آره. شبیه یه خاطرهست که فراموشش کردم... ولی قلبم هنوز باهاش آشناست.»
جونگوک چشاش رو بست. دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت و محکم فشارش داد.
· «همین کافیه... بمون. حتی اگه یادت نیاد...
اگر بد شده ببخشید بار اولمه🧘🏻♀️
- ۲۷۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط