پارت دو
پارت {دو}
از زبان {نویسنده}
ظهر، کتابخونهی آکادمی شلوغتر از همیشه بود. روی تخته نوشته بودن «گروههای تحقیقاتی از امروز شروع به کار کنن» و همه دنبال جای خالی بودن.
ارمین با چند جلد کتاب قطور توی بغلش دنبال میز خالی میگشت که صدای خشک و آشنایی از پشت سرش اومد.– «میدونستی سه ساعت دنبالت گشتم؟»
برگشت؛ انی بود، آستین بالا زده، موها جمع شده و چهرهی اخموتر از همیشه.ارمین گفت: «سه ساعت؟ من ده دقیقهست اومدم.»
– «خب تقصیر خودته. اگه یه نفر رو جانبهدل میخوای نادیده بگیری، اول مطمئن شو فرار راه نداره.»
– «من کسی رو نادیده نگرفتم!»
انی نیمچشم نگاهش کرد. «آره، فقط همیشه تصادفی پشت کتابا قایم میشی.»قبل از اینکه بحث دیگه بالا بگیره، برتولت از راه رسید. لبخند خجالتیاش مثل همیشه یه جور سکوت همراه داشت.
– «من چند جزوه از استاد اروین گرفتم… شاید به دردتون بخوره.»
انی لبخند کمرنگی زد. «مرسی، برتولت. حداقل یکی اینجا بلده مودب رفتار کنه.»
ارمین دستش رو بالا آورد: «اوکی، اسلوموشن شروع شد.»
برتولت لبهاشو گزید. «من برم کتابارو بذارم، بعد بیام.»وقتی رفت، ارمین با قیافهی جدی به انی نگاه کرد: «حالا که تنها شدیم… بیا با برنامهریزی شروع کنیم.»
انی دست به سینه نشست. «برنامهی من اینه که حرف نزنی و بذاری من کارمو بکنم.»
ارمین خندید: «اونم یه جور برنامهست.»میان سکوت، انی یه صفحه باز کرد، اما بعد از چند دقیقه گفت:
– «اگه با کسی مثل من کار بکنی، خسته نمیشی؟»
– «چرا، ولی حداقل جذابه ببینم چند بار سعی میکنی ازم فرار کنی.»
انی ابرو بالا انداخت. «تو خیلی پررو شدی.»
– «من فقط صداقتم زودتر از درکم رشد کرده.»لحظهای سکوت، بعد ازش یه صدای خندهی کوتاه بلند شد — از دهان انی! خودش تعجب کرد، سریع جدی شد، ولی خیلی دیر بود.
ارمین پوزخند زد: «دیدی؟ همین الان خندیدی.»
– «نه! اون فقط یه خطای عضلانی بود.»
– «باشه، خطای عضلانی با چاشنی دلگرمی.»
انی جدی بهش زل زد اما گوشهی لبش هنوز بالا بود.درست همون لحظه، درِ کتابخونه باز شد و برتولت وارد شد.
نگاهی کوتاه به انی و ارمین انداخت، لبخندش لحظهای لرزید و بعد سریع رو به ارمین گفت:
– «فکر کنم کلاس لیوای نیم ساعت دیگهست. بهتره زودتر بریم.»ارمین بلند شد. زیر لب گفت: «نخستین روز همکاری، بدون خونریزی. رکورد خوبیه.»
انی فقط در جوابش با صدای خیلی آهسته گفت: «تا فردا معلوم نیست ادامه داره یا نه.»
از زبان {نویسنده}
ظهر، کتابخونهی آکادمی شلوغتر از همیشه بود. روی تخته نوشته بودن «گروههای تحقیقاتی از امروز شروع به کار کنن» و همه دنبال جای خالی بودن.
ارمین با چند جلد کتاب قطور توی بغلش دنبال میز خالی میگشت که صدای خشک و آشنایی از پشت سرش اومد.– «میدونستی سه ساعت دنبالت گشتم؟»
برگشت؛ انی بود، آستین بالا زده، موها جمع شده و چهرهی اخموتر از همیشه.ارمین گفت: «سه ساعت؟ من ده دقیقهست اومدم.»
– «خب تقصیر خودته. اگه یه نفر رو جانبهدل میخوای نادیده بگیری، اول مطمئن شو فرار راه نداره.»
– «من کسی رو نادیده نگرفتم!»
انی نیمچشم نگاهش کرد. «آره، فقط همیشه تصادفی پشت کتابا قایم میشی.»قبل از اینکه بحث دیگه بالا بگیره، برتولت از راه رسید. لبخند خجالتیاش مثل همیشه یه جور سکوت همراه داشت.
– «من چند جزوه از استاد اروین گرفتم… شاید به دردتون بخوره.»
انی لبخند کمرنگی زد. «مرسی، برتولت. حداقل یکی اینجا بلده مودب رفتار کنه.»
ارمین دستش رو بالا آورد: «اوکی، اسلوموشن شروع شد.»
برتولت لبهاشو گزید. «من برم کتابارو بذارم، بعد بیام.»وقتی رفت، ارمین با قیافهی جدی به انی نگاه کرد: «حالا که تنها شدیم… بیا با برنامهریزی شروع کنیم.»
انی دست به سینه نشست. «برنامهی من اینه که حرف نزنی و بذاری من کارمو بکنم.»
ارمین خندید: «اونم یه جور برنامهست.»میان سکوت، انی یه صفحه باز کرد، اما بعد از چند دقیقه گفت:
– «اگه با کسی مثل من کار بکنی، خسته نمیشی؟»
– «چرا، ولی حداقل جذابه ببینم چند بار سعی میکنی ازم فرار کنی.»
انی ابرو بالا انداخت. «تو خیلی پررو شدی.»
– «من فقط صداقتم زودتر از درکم رشد کرده.»لحظهای سکوت، بعد ازش یه صدای خندهی کوتاه بلند شد — از دهان انی! خودش تعجب کرد، سریع جدی شد، ولی خیلی دیر بود.
ارمین پوزخند زد: «دیدی؟ همین الان خندیدی.»
– «نه! اون فقط یه خطای عضلانی بود.»
– «باشه، خطای عضلانی با چاشنی دلگرمی.»
انی جدی بهش زل زد اما گوشهی لبش هنوز بالا بود.درست همون لحظه، درِ کتابخونه باز شد و برتولت وارد شد.
نگاهی کوتاه به انی و ارمین انداخت، لبخندش لحظهای لرزید و بعد سریع رو به ارمین گفت:
– «فکر کنم کلاس لیوای نیم ساعت دیگهست. بهتره زودتر بریم.»ارمین بلند شد. زیر لب گفت: «نخستین روز همکاری، بدون خونریزی. رکورد خوبیه.»
انی فقط در جوابش با صدای خیلی آهسته گفت: «تا فردا معلوم نیست ادامه داره یا نه.»
- ۸۱۵
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط