دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم

دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم
شعری سرودیم
اشكی فشاندیم
شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،
اندوه یاران بود و این آشفته پوئی،
بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی!
*
دریا به من بخشید آن شب،
بس گنج از گنجینه ی خویش
از آن گهرهای دلاویزی كه می ساخت؛
در كارگاه سینه خویش:
جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بی قراری!
ساكن نماندن همچو مرداب،
چون صخره - اما - پیش توفان استواری!
هم بر خروشیدن به هنگام،
هم بردباری!

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۳۲)

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دلیک نظر روی تو را دید...

عاشق آن درخت های بلندم ،که هر پرنده‌ای نمی‌تواند بر آن‌‌ها آ...

احساس‌ مي‌ کنمدر هر کنار و گوشه‌يِ اين شوره‌زارِ ياسچندين هز...

ﻋﮑــــﺲ ﺗﻮ ﺭﺍﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻣﯽﮐﻨﻢﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﺍﺯ ﻓﺮﻁ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط