اسم

اسم : ...
پارت 2 ( آخر )
وقتی رسیدم اونجا ترس تمام وجودم رو گرفت . همه جا رو آتیش و خرابی ها پر کرده بود . دست و پاهام داشتن می‌لرزیدند . آخه خب چه انتظاری میشه از یک دختر 13 ساله داشت ؟ اونجا جمعیت پلیسا خیلی زیاد بود . ولی جمعیت مردم 2 یا 3 برابر اونا بود و این باعث خوشحالی من میشد . رفتم سمت بقیه مردم و شروع کردم به شعار دادن .
تعدادی شعار می‌دادیم ، تعدادی هم محافظت میکردن ، تعدادی هم شجاعانه جلو می‌ایستادند و انگار آنها بودند که گروه را رهبری میکردند .
از آن طرف ناگهان ماشینی بزرگ اومد و با سرعت زیادی رفت تو دل دشمنان . خیلی پر جرعت بود ! نصف پلیسا رو زیر گرفت و با سرعت از اونجا دور شد . از این ور هم مردم هیاهویی راه انداختن و اون رو تشویق میکردن . ناگهان یک نفر تیر خورد . همه حواسشون دوباره جمع شد . من و چند نفری رفتین اون زن رو بلند کردیم و بردیم به یک سمتی . من نمیدونستم به کجا باید ببرمش ، ولی بقیه که میدونستن من رو راهنمایی میکردن . رفتیم داخل یه خونه ویلایی که تقریبا حیاط بزرگی داشت . اونجا یک عالمه مصدوم و زخمی بود . بعضی ها هم داشتن جون میدادن و کسی نبود کمکشون کنه ، چون راهی برای رفتن به بیمارستان رو نداشتن .
برگشتیم داخل خیابون . اون کنارا یک پلیس تیر خورده ای رو دیدم . کاملا اعصابم خورد بود . من و چند نفر دیگه که اون رو دیدیم رفتیم و لگدش زدیم . همونجوری که اونا با ما این کار رو میکنن . دلم خنک شد . ولی دلم هنوز پر از غم بود . گریم گرفت . رفتم یک کنار و شروع کردم زار زار گریه کردن . در همین حین یک عکس از استری کیدز رو از داخل جیبم در آوردم و نگاه میکردم . به این فکر میکردم که هیچ وقت قرار نیست اونا رو ببینم . چونکه من با رشته ای که دوستش دارم هیچ وقت داخل این ملت موفق نمیشم . واسه همین ، دیگه گریه نکردم . بلند شدم رفتم سمت جمعیت . رفتم جلو جلو . بعضیا با دیدن من تعجب کردن ولی بازم ادامه دادن . بلند تر از قبل شعار دادم . یک لحظه درد شدیدی رو داخل قفسه سینم حس کردم . آره درست بود ، تیر خوردم . افتادم روی زمین . از درد به خودم می پیچیدم . من رو سریع چند نفر برداشتن و بردن داخل همون خونه . بعضی ها با دیدن من گریه کردن . چون که فکر نمیکردن که بیان بچه ها رو بزنن . همه میدونستن که قراره من بمیرم ، ولی بازم من رو اونجا نگه داشتن . چون اگه اون بیرون میبودم پلیس ها جنازه ام رو برمی‌داشتند و اگه خانواده ام می‌خواستند جنازه من رو بگیرند ، یا باید پول خیلی زیادی می‌دادند، یا هم من رو به عنوان شهید داخل تلویزیون ایران می‌آوردند که بگن پلیس ها خوبن ما بد .
خلاصه میتونم بگم الان دیگه من میتونم استری کیدز رو ببینم و این باعث خوشحالیه منه . اما حیف که اونا نمیتونن من رو ببینن
دیدگاه ها (۴)

عکس های منتشر شده از پسرا داخل قسمت های 95 و 96 اسکیز کد

سلفی های منتشر شده از پسر ها در قسمت های 95 و 96 اسکیز کد

سناریو وقتی اونا خوابن و روشون آب میریزیبنگچان : دیوونه شدی ...

اسم : ...پارت 11404 / 10 / 15 ...

امشب که در واقع روز سوم تجمع بود، من و خواهرم ساعت 19 به بعد...

*boxing*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط