اسیر در آغوش امواج
"اسیر در آغوش امواج"
به سطح آب برگشتیم.کیونگ من رابه صخره ای چسباند،بدنم بین اون وسنگ فشرده شده بود.کیونگ دست هاشو،روقفسه سینه ام این قدرفشارداد که مجبورشدم سرفه کنم،آب ازدهنم بیرون اومد.....اون صورتمو گرفت.
"دیگه کافیه... میدونی چقدر دنبالت دویدم؟از جنگل تا این دریای لعنتی!"
باران شروع به باریدن کرد.قطرات روی صورمان چکید در حدی که نمیدانستم اشک بود یا باران...
"چرا... چرا همیشه دنبال من میای؟من فقط میخوام بمیرم همین"صدایم میلرزید
او پیشانیاش را به پیشانم چسباند
"میدونم ولی نمیتونم تورو از دست بدم.هیچ وقت اجازه نمیدم بمیری.پس حتی بهش فکر هم نکن"
موج عظیمی به صخره کوبیده شد.کیونگ بی اختیار محکمتر منوگرفت انگار میترسید دریا باز هم منو بدزدد...
کیونگ منو برد تو غار و آروم نوازشم میکرد و حواسش بهم بود میتونستم وحشت رو تو چشماش حس کنم
"میدونی مشکل من چیه؟من یاد نگرفتم فرار نکنم!و وقتی خسته بشم دیگه کسی نمیتونه مانعم بشه"
"باشه.ولی من یادگرفتم تاآخرش بیام دنبالت هرجا که باشی."
"مطمئنی؟"نگاهم سنگین بود،هوا یه دفعه به طور عجیبی سنگین شد.کیونگ ترسیده بود انگار چیزی رو متوجه شده بود.با اکراه باهاش حرف زدم:"چیه؟ترسیدی؟؟"کیونگ با تعجب نگاهم میکرد:"اینجا چه خبره؟؟؟؟؟"
خب یه خداحافظی ساده است""
"منظورت چیه؟"یه دفعه نور سیاهی تمام غار را احاطه کرد طوری که دیگه کسی نمیتونستم چیزی رو ببینه.
فک کنم همه فهمیده بودند این نور قراره چه کاری انجام بده،تو این حین صدای فریاد های کیونگ به گوشم میرسید صداش به قدری بلند بود که دیواره های غار داشت فرو میریخت:"سراااا...خواهش میکنم....سرا"
اون نور قرار بود منو ببره به یه جای دیگه ولی قبلش سایه هارو فرا خوندم:"مراقب کیونگ باشین به ازای هرآسیب یکی ازشماهانابود میشه.... "
وبعد همه جا پرازنور شد و سایه های نگهبان من.....
تو یه دنیای دیگه چشم باز کردم که اونجا مقام بالاتری داشتم اونجا هم ملکه بودم ولی ملکه همه چیز نه فقط ملکه دنیای کوچیک خودم.گوی بلورین قشنگی جلوم بود و میتونستم تمام وقت دنیارو زیر نظر داشته باشم میتونم با سایه ها و نیروهای ارتباط بگیرم و بهشون دستور بدم.وهرکسی که از دستورم سرپیچی میکرد نابود میشد...
من حتی اختیار تمام فرشتگان رو هم داشتم،میتونستم روحشونو تسخیر کنم و هرکاری میخوام انجام بدم!!
اما.....من یه الاهه بودم نه یه شیطان قدرت کنترل نیروهای شیطانی رو نداشتم همون موقع بود که متوجه شدم یه چیز شیطانی با متولد شدن کونگ تو قلبش به وجود اومده،که یعنی قدرت کنترل کیونگ را نداشتم!..
دست کشیدم رو گوی و تصوری غار رو دیدم غار داشت میریخت...میهو و هانول و سوجین از غار بیرون اومدن اما کیونگ هنوز شکه بود از اتفاقی که افتاده"سرا؟؟کجا فرار کردی دوباره؟یا میام دنبالت و پیدات میکنم یا اگه پیدا نشی میمیرم."هنول خیلی سریع یه طلسم نوشتم و فرستاد به داخل غار.. غار و هرچی که داخلش بود نابود شد بجز کیونگ...
به سطح آب برگشتیم.کیونگ من رابه صخره ای چسباند،بدنم بین اون وسنگ فشرده شده بود.کیونگ دست هاشو،روقفسه سینه ام این قدرفشارداد که مجبورشدم سرفه کنم،آب ازدهنم بیرون اومد.....اون صورتمو گرفت.
"دیگه کافیه... میدونی چقدر دنبالت دویدم؟از جنگل تا این دریای لعنتی!"
باران شروع به باریدن کرد.قطرات روی صورمان چکید در حدی که نمیدانستم اشک بود یا باران...
"چرا... چرا همیشه دنبال من میای؟من فقط میخوام بمیرم همین"صدایم میلرزید
او پیشانیاش را به پیشانم چسباند
"میدونم ولی نمیتونم تورو از دست بدم.هیچ وقت اجازه نمیدم بمیری.پس حتی بهش فکر هم نکن"
موج عظیمی به صخره کوبیده شد.کیونگ بی اختیار محکمتر منوگرفت انگار میترسید دریا باز هم منو بدزدد...
کیونگ منو برد تو غار و آروم نوازشم میکرد و حواسش بهم بود میتونستم وحشت رو تو چشماش حس کنم
"میدونی مشکل من چیه؟من یاد نگرفتم فرار نکنم!و وقتی خسته بشم دیگه کسی نمیتونه مانعم بشه"
"باشه.ولی من یادگرفتم تاآخرش بیام دنبالت هرجا که باشی."
"مطمئنی؟"نگاهم سنگین بود،هوا یه دفعه به طور عجیبی سنگین شد.کیونگ ترسیده بود انگار چیزی رو متوجه شده بود.با اکراه باهاش حرف زدم:"چیه؟ترسیدی؟؟"کیونگ با تعجب نگاهم میکرد:"اینجا چه خبره؟؟؟؟؟"
خب یه خداحافظی ساده است""
"منظورت چیه؟"یه دفعه نور سیاهی تمام غار را احاطه کرد طوری که دیگه کسی نمیتونستم چیزی رو ببینه.
فک کنم همه فهمیده بودند این نور قراره چه کاری انجام بده،تو این حین صدای فریاد های کیونگ به گوشم میرسید صداش به قدری بلند بود که دیواره های غار داشت فرو میریخت:"سراااا...خواهش میکنم....سرا"
اون نور قرار بود منو ببره به یه جای دیگه ولی قبلش سایه هارو فرا خوندم:"مراقب کیونگ باشین به ازای هرآسیب یکی ازشماهانابود میشه.... "
وبعد همه جا پرازنور شد و سایه های نگهبان من.....
تو یه دنیای دیگه چشم باز کردم که اونجا مقام بالاتری داشتم اونجا هم ملکه بودم ولی ملکه همه چیز نه فقط ملکه دنیای کوچیک خودم.گوی بلورین قشنگی جلوم بود و میتونستم تمام وقت دنیارو زیر نظر داشته باشم میتونم با سایه ها و نیروهای ارتباط بگیرم و بهشون دستور بدم.وهرکسی که از دستورم سرپیچی میکرد نابود میشد...
من حتی اختیار تمام فرشتگان رو هم داشتم،میتونستم روحشونو تسخیر کنم و هرکاری میخوام انجام بدم!!
اما.....من یه الاهه بودم نه یه شیطان قدرت کنترل نیروهای شیطانی رو نداشتم همون موقع بود که متوجه شدم یه چیز شیطانی با متولد شدن کونگ تو قلبش به وجود اومده،که یعنی قدرت کنترل کیونگ را نداشتم!..
دست کشیدم رو گوی و تصوری غار رو دیدم غار داشت میریخت...میهو و هانول و سوجین از غار بیرون اومدن اما کیونگ هنوز شکه بود از اتفاقی که افتاده"سرا؟؟کجا فرار کردی دوباره؟یا میام دنبالت و پیدات میکنم یا اگه پیدا نشی میمیرم."هنول خیلی سریع یه طلسم نوشتم و فرستاد به داخل غار.. غار و هرچی که داخلش بود نابود شد بجز کیونگ...
- ۸۴
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط