" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ²²
اما انگار تهیونگ هنوز راضی نشده بود.
_ منظورت چیه اگه یهو یه چیزیت شد چی؟!
میرم زود میگیرم و برمیگردم فعلا.
+ اما...
حتی فرصت حرف زدن هم به او نداد و از خانه خارج شد.
هیچکس نمیدانست که جونگکوک بر خلاف ظاهر متعجبش چه در دلش میگذرد؟!
تا به حال کسی به غیر از یونگی اینگونه نگرانش نشده بود.
این موضوع واقعا برایش خوشایند بود و باعث شد ناخواسته لبخندی زیبا بر لبانش بنشیند.
وارد اتاقش شد و لباس هایش را با لباس راحتی تعویض کرد.
نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
ساعت ²⁸ : ⁷ را نشان میداد.
یعنی تهیونگ آن ²¹ ساعت را در کنار جونگکوک مانده بود؟!
بعید نیست.
جونگکوک از همان اول در نگاه تهیونگ مهربانی و خوش قلبی را دیده بود.
باید از او تشکر میکرد.
اما چگونه؟!
دستش را زیر چانه اش گذاشت و کمی با خود اندیشید.
بالاخره فکری به ذهنش خطور کرد.
تصمیم گرفت یک چیزی برای او درست کند.
اما چه؟!
الان دیگر وقت شام بود.
چند روزی بود که هوس رامیون کرده بود.
اما حوصلهی آشپزی نداشت.
از نظر او آشپزی تنها یک راه برای سیر کردن خود نیست.
او برای فرار از دنیای واقعی نیز این کار را انجام میداد.
اما به دلیل کسلی اخیرش در دنیای واقعی گیر افتاده بود.
افکارش را کنار زد و پیشبندش را به تن کرد.
تختهی آشپزی و چاقو را برداشت و شروع کرد به خرد کردن سبزیجات.
کمی بعد در ظرف را برداشت و به غذا نگاهی انداخت.
به نظر خوب میآمد.
زیرش را خاموش کرد.
درست وقتی که پیشبند را از تنش درآورد زنگ در به صدا درآمد.
نه یک بار ، نه دو بار و نه حتی سه بار.
زنگ در مدام صدا میکرد و قطع نمیشد.
جونگکوک که از این بابت استرس گرفته بود به سمت در خانه دوید و وارد حیاط شد.
سریع در را باز کرد و با تهیونگ مواجه شد.
البته چهرهاش بسیار هراسان به نظر میآمد و اصلا آرام نبود.
سریع وارد خانه شد و در را بست و به آن تکیه داد.
جونگکوک ماتش برده بود.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده است؟!
باید میپرسید.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ²²
اما انگار تهیونگ هنوز راضی نشده بود.
_ منظورت چیه اگه یهو یه چیزیت شد چی؟!
میرم زود میگیرم و برمیگردم فعلا.
+ اما...
حتی فرصت حرف زدن هم به او نداد و از خانه خارج شد.
هیچکس نمیدانست که جونگکوک بر خلاف ظاهر متعجبش چه در دلش میگذرد؟!
تا به حال کسی به غیر از یونگی اینگونه نگرانش نشده بود.
این موضوع واقعا برایش خوشایند بود و باعث شد ناخواسته لبخندی زیبا بر لبانش بنشیند.
وارد اتاقش شد و لباس هایش را با لباس راحتی تعویض کرد.
نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
ساعت ²⁸ : ⁷ را نشان میداد.
یعنی تهیونگ آن ²¹ ساعت را در کنار جونگکوک مانده بود؟!
بعید نیست.
جونگکوک از همان اول در نگاه تهیونگ مهربانی و خوش قلبی را دیده بود.
باید از او تشکر میکرد.
اما چگونه؟!
دستش را زیر چانه اش گذاشت و کمی با خود اندیشید.
بالاخره فکری به ذهنش خطور کرد.
تصمیم گرفت یک چیزی برای او درست کند.
اما چه؟!
الان دیگر وقت شام بود.
چند روزی بود که هوس رامیون کرده بود.
اما حوصلهی آشپزی نداشت.
از نظر او آشپزی تنها یک راه برای سیر کردن خود نیست.
او برای فرار از دنیای واقعی نیز این کار را انجام میداد.
اما به دلیل کسلی اخیرش در دنیای واقعی گیر افتاده بود.
افکارش را کنار زد و پیشبندش را به تن کرد.
تختهی آشپزی و چاقو را برداشت و شروع کرد به خرد کردن سبزیجات.
کمی بعد در ظرف را برداشت و به غذا نگاهی انداخت.
به نظر خوب میآمد.
زیرش را خاموش کرد.
درست وقتی که پیشبند را از تنش درآورد زنگ در به صدا درآمد.
نه یک بار ، نه دو بار و نه حتی سه بار.
زنگ در مدام صدا میکرد و قطع نمیشد.
جونگکوک که از این بابت استرس گرفته بود به سمت در خانه دوید و وارد حیاط شد.
سریع در را باز کرد و با تهیونگ مواجه شد.
البته چهرهاش بسیار هراسان به نظر میآمد و اصلا آرام نبود.
سریع وارد خانه شد و در را بست و به آن تکیه داد.
جونگکوک ماتش برده بود.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده است؟!
باید میپرسید.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۲۲۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط