می روی باشد برو اما خدا را پس بده

می روی باشد برو امّا خدا را پس بده
کشتی بی ناخدایم ناخدا را پس بده

می روی دست خدا همراهت امّا لحظه ای
بی وفا آهسته تر سهم وفا را پس بده

هی دعا کردم که برگردی تو می رفتی ولی
پشت سر با گریه می گفتم دعا را پس بده

هر کجا رفتم خیالت سایه شد دنبال من
سایه ی بی رنگ و روی مبتلا را پس بده

می نویسم از تو می پیچد نفس در سینه ام
می کُشد من را نفس تنگی هوا را پس ده

یاد شب های غزل سوزاندنم با یاد تو
یادگار قصّه ی شب غصّه ها را پس بده

مانده ام در پیچ و تاب خاطراتی ناگزیر
خاطرات زخمی این ماجرا را پس بده
دیدگاه ها (۴)

ساک ِ من ! بستــــه نشو باز مرا جا نگذار کفش را جفــــــت ن...

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگ...

با یک سبد نسیم ؛ با یک بغل شمیمسرسبز و گل فشان ؛ صبح شما بخی...

بی تو مهتاب شبی کوچه مرا آه کشید...روی دیوارهء دل عکس تورا م...

{یا هادی ع..}

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط