رمان نفرت و عشق
^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹⁰|
مرد: الان همه وسط مهمونی هستن کی صدای تورو میشنوه
منو کشوند و بردم توی اتاق و انداختم روی تخت لباسش رو دراورد و نزدیکم شد و
و بوسه ای به گردنم زد
میخواستم بلندشم که منو خیلی محکم انداخت روی تخت سعی میکردم بلندشم ولی نمیتونستم و داد میزدم بدنم خیلی درد میکرد
بعد از چنددقیقه تهیونگ در اتاق رو باز کرد و با سرعت به سمت مرد اومد
بلندش کرد و انداختش به سمت دیوار و محکم میزدش
مرده صورتش خونی شده بود و
منم لباسم رو پوشیدم و از تخت اومدم پایین
مرد کامل بیهوش شده بود
تهیونگ با اعصبانیت نگاهی به من کرد و نزدیکم شد
و دستم رو محکم گرفت انقدر که قرمز شده بود و اومد نزدیکم
تهیونگ : خجالت نمیکشی که توی مهمونی همچین کارهایی میکنی
ات: اون دستم رو گرفت و اینکارو باهام کرد و پرتم کرد توی اتاق من همچین ادمی نیستم
اعصبانیتش بیشتر شد و دستم رو محکم تر گرفت و رفتیم پایین
ات: دستم ، ولم کن
رفتیم به سمت مهمون ها و نشستیم
یکی از مهمون ها: شما دوتا چرا باهم اومدید!
تهیونگ: اه ببخشید که زودتر نگفتم راستش باید زودتر بهتون میگفتیم.
با خودم گفتم منظورش چیه؟ چی رو باید زودتر میگفت؟
ولش کن بلند شدم که دستم رو گرفت و منو کشوند به سمت خودش
تهیونگ: راستش نزدیک چندوقت هست که من و ات توی رابطه هستیم
مهمون ها: واییی این عالیه خیلی هم بهم میاین
این روانی چی میگه؟ منن؟؟
ادامه ...
|پارت ¹⁰|
مرد: الان همه وسط مهمونی هستن کی صدای تورو میشنوه
منو کشوند و بردم توی اتاق و انداختم روی تخت لباسش رو دراورد و نزدیکم شد و
و بوسه ای به گردنم زد
میخواستم بلندشم که منو خیلی محکم انداخت روی تخت سعی میکردم بلندشم ولی نمیتونستم و داد میزدم بدنم خیلی درد میکرد
بعد از چنددقیقه تهیونگ در اتاق رو باز کرد و با سرعت به سمت مرد اومد
بلندش کرد و انداختش به سمت دیوار و محکم میزدش
مرده صورتش خونی شده بود و
منم لباسم رو پوشیدم و از تخت اومدم پایین
مرد کامل بیهوش شده بود
تهیونگ با اعصبانیت نگاهی به من کرد و نزدیکم شد
و دستم رو محکم گرفت انقدر که قرمز شده بود و اومد نزدیکم
تهیونگ : خجالت نمیکشی که توی مهمونی همچین کارهایی میکنی
ات: اون دستم رو گرفت و اینکارو باهام کرد و پرتم کرد توی اتاق من همچین ادمی نیستم
اعصبانیتش بیشتر شد و دستم رو محکم تر گرفت و رفتیم پایین
ات: دستم ، ولم کن
رفتیم به سمت مهمون ها و نشستیم
یکی از مهمون ها: شما دوتا چرا باهم اومدید!
تهیونگ: اه ببخشید که زودتر نگفتم راستش باید زودتر بهتون میگفتیم.
با خودم گفتم منظورش چیه؟ چی رو باید زودتر میگفت؟
ولش کن بلند شدم که دستم رو گرفت و منو کشوند به سمت خودش
تهیونگ: راستش نزدیک چندوقت هست که من و ات توی رابطه هستیم
مهمون ها: واییی این عالیه خیلی هم بهم میاین
این روانی چی میگه؟ منن؟؟
ادامه ...
- ۲.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط