پارت دوم

پارت دوم

آیلا به آرامی سرش را روی شانه‌ی یونگی گذاشت و زمزمه کرد:

– «من هر روز برای یه رویا می‌نواختم. حالا می‌فهمم اون رویا، تو بودی.»

لحظات‌شان از معصومیت و لطافت پر بود. ل*مس دست‌های‌شان، نگاه‌های عمیق، و نفس‌هایی که بین‌شان رد و بدل می‌شد، با مهربانی و میل ترکیب شده بود.

بو*سه‌ی اول‌شان، در سکوت باران، مثل نوای آخر یک سَوَنات عاشقانه بود؛ لطیف، عمیق و فراموش‌نشدنی.



---


مدت‌ها گذشت.

ع*شق‌شان پنهانی بود، اما پرشور.
گاهی یونگی در شب‌های مخفیانه به جنگل می‌آمد
گاهی آیلا از قصر می‌گریخت.
یک شب، وقتی ماه کامل بود، یونگی برایش حلقه‌ای از نقره‌ی ماه آورد.

– «می‌خوام تو رو، با هر چیزی که هستی، برای همیشه کنارم داشته باشم.»

آیلا اشک در چشمانش حلقه زد، و لبخند زد:

– «من همیشه مال تو بودم، حتی وقتی نمی‌دونستم.»



---



ماه کامل، آرام از میان شاخه‌های بلند جنگل نقره‌ای سرک می‌کشید.
باد، موهای آیلا را نرم تکان می‌داد و صدای ویولنش، هنوز در هوای شب مانده بود.
او و یونگی زیر درختی نشسته بودند؛ تنها، دور از تمام جهان.

یونگی در سکوت به چشمانش خیره شده بود؛ چشمانی که انگار تمام غم‌ها و آرزوهای جهان را در خود داشتند.

آهسته دستش را بالا آورد و انگشتانش را در میان تارهای نرم و لطیف موهای آیلا فرو برد. نوازشش آهسته بود، انگار دارد روحی را لمس می‌کند، نه فقط پوست را.

– «می‌دونی... تو برام مثل قطعه‌ای هستی که هر بار با شنیدنش، قلبم از نو ساخته می‌شه.»


آیلا از خجالت سرش را پایین انداخت، اما یونگی چانه‌اش را آرام بلند کرد.
نگاه‌شان قفل شد.
فاصله بین‌شان ذره‌ذره آب شد... ل*ب‌های‌شان آرام به هم نزدیک شدند، و وقتی ل*ب‌های‌شان به هم رسید، تمام دنیا برای چند ثانیه ناپدید شد.

بو*سه‌شان لطیف بود، اما پر از نیاز سرکوب‌شده.
ل*ب‌های یونگی گرم و محکم بود، درست برعکس ل*ب‌های آیلا که طعم باران می‌داد. دست یونگی آرام پشت گردنش را ل*مس کرد و او را به خود نزدیک‌تر کشید.


ل*ب‌ها جدا شدند، اما نفس‌ها در هم گره خورده بود. آیلا آرام در گوشش زمزمه کرد:

– «همیشه ازت می‌ترسیدم... چون حس می‌کردم اگر یه‌بار بهت تکیه کنم، دیگه هیچ‌وقت نخوام جدا شم.»

یونگی لبخند زد، پیشانی‌اش را به پیشانی آیلا چسباند و گفت:

– «پس جدا نشو... هیچ‌وقت.»


آیلا بی‌صدا دستش را از ز*یر شنل یونگی به س*ینه‌اش رساند. ضربان قلبش تند بود، گرم، واقعی. با نوک انگشت ل*مسش کرد و لبخند زد.

ادامه دارد .....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم ( اخر)آیلا بی‌صدا دستش را از ز*یر شنل یونگی به س*ین...

اینو یادم رفته بود به مناسبت بازگشت ۷ فرشته بزارم 😂😋

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان: نجوای ویول...

پارت سوم ( اخر )جیمین آروم گفت:– «بیا بریم یه‌جایی که راحت‌ت...

The first snow part 3 ( اخر )بدون نگاه کردن بهش به سمت در خر...

#دوپارتی#درخواستی"پارت ۲"(وقتی قرار میزاشتین...)*دکترها سعی ...

ادامهٔ سناریو (حکایت ادامهٔ ادامهٕ تکپارتیه 🤣)ات ناز کیوت: م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط