الان اون ناخونای دراز و صورتیشو میکنه تو چشم
الان اون ناخونای دراز و صورتیشو میکنه تو چشم...
ثورا:هیچی بابا،به نطق کردنت ادامه بده
_ببین...میدونی؟خب؟مننن...خب؟دانش آموز...خب؟جدیدم... بعد...بعد بهم گفتن که ..
امممم میدونی؟توی کلاس A_1 هستم... خب ؟بعد...تو باید بهم بگی الان کجا برم...
واییی شانسم نداریییممم این عجیب و الخلقه شده همکلاسیبببمممممم،نههههه
ثورا:خ_خب...حالا اسمت چیه
_من؟؟؟(خندید)
عی درد بگیری با اون خندیدنت
مِی مِی:اسمم مِی مِی هست
عی کوفت بگیری چرا نمیگی اسمم می میه...میگه می می هست...وای نمیری لفظ قلم...
ثورا:می...می...درسته...برو...سمت مدیریت،اونجا. راهنماییت میکنن...اونطرف
می می:وای مرسی سیسی
و روی پاش بلند شد و گونه ام رو بوسید...عیبییییییییییییییییی
می می:بای بای...
و روشو برگردوند.....وای خدااا حالا باید صورتمو با هفت مدل صابون و شامپو و ژل شستشو بشورم خدااااااااا،من تو کل عمرم به این بخش از صورتم دست نمیزنم...عیییییییی حالم بهم خورد،واییی نگرانم الان بالا بیارم از شدت چندشیشی
سریع دست کردم تو جیبمو و آینه ام رو دراوردم تا جای بوسه اش رو ببینم...میدونستم...یه جای لب صورتی پررنگگگگ رو صورتم بود ،نههههههه
همینشکلی عوق عوق کنان به سمت خوابگاه میرفتم
امشب خیلی خسته شدم ،هم ساخت رقص جدید سخت بود...هم حرکات و این قدم زدنا خستم کرده بود...ولی مگه خستگی واسه من معنا داشت ؟
ثورا:هیچی بابا،به نطق کردنت ادامه بده
_ببین...میدونی؟خب؟مننن...خب؟دانش آموز...خب؟جدیدم... بعد...بعد بهم گفتن که ..
امممم میدونی؟توی کلاس A_1 هستم... خب ؟بعد...تو باید بهم بگی الان کجا برم...
واییی شانسم نداریییممم این عجیب و الخلقه شده همکلاسیبببمممممم،نههههه
ثورا:خ_خب...حالا اسمت چیه
_من؟؟؟(خندید)
عی درد بگیری با اون خندیدنت
مِی مِی:اسمم مِی مِی هست
عی کوفت بگیری چرا نمیگی اسمم می میه...میگه می می هست...وای نمیری لفظ قلم...
ثورا:می...می...درسته...برو...سمت مدیریت،اونجا. راهنماییت میکنن...اونطرف
می می:وای مرسی سیسی
و روی پاش بلند شد و گونه ام رو بوسید...عیبییییییییییییییییی
می می:بای بای...
و روشو برگردوند.....وای خدااا حالا باید صورتمو با هفت مدل صابون و شامپو و ژل شستشو بشورم خدااااااااا،من تو کل عمرم به این بخش از صورتم دست نمیزنم...عیییییییی حالم بهم خورد،واییی نگرانم الان بالا بیارم از شدت چندشیشی
سریع دست کردم تو جیبمو و آینه ام رو دراوردم تا جای بوسه اش رو ببینم...میدونستم...یه جای لب صورتی پررنگگگگ رو صورتم بود ،نههههههه
همینشکلی عوق عوق کنان به سمت خوابگاه میرفتم
امشب خیلی خسته شدم ،هم ساخت رقص جدید سخت بود...هم حرکات و این قدم زدنا خستم کرده بود...ولی مگه خستگی واسه من معنا داشت ؟
- ۵۱۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط