بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_7
از زبون چویا:
از بابام متنفرم...باید قبول کنم اون منو نمیخواد
اون منو به اون عوضی فروخت؟اخه کدوم پدری بچشو میفروشه؟؟
اون پسره اومد نزدیکمو دست گذاشت رو شونم
دازای:فعک کنم امشب باید باهم هم اتاقی باشیم
ازش فاصله گرفتم
چویا:چی؟عمرا اصلا اجازه نمیدم باید بری زیر زمین

دازای:وقتی اومدن میفهمی
بعد اینکه اینو گفت جوابشو ندادم و سریع به سمت اتاقم حرکت کردم...رفتم تو و درو بستم...ولی خیلی گرمه بهتره برم یه دوش بگیرم...
از زبون دازای:
وقتی بهش گفتم هر وقت اومدم میفهمی دیگه چیزی نگفت و رفت ولی نمیدونم کجا؛بهتره برم دنبالش بگردم
اروم به سمت طبقه بالا رفتمو دونه دونه از اتاق هارو نگاه کردم...
از زبون چویا:
لباسامو در اوردمو وارد حموم شدم...شیر ابو باز کردمو زیرش وایسادم

از زبون دازای:
صدای شیر اب میومد و فهمیدم که یکی توی حموم یکی از این اتاق هاست...
اروم درو باز کردمو تو رفتم...میخواستم در اتاق رو نبندم ولی بستم. اروم رفتم و جلوی در حموم وایستادم تا ببینم کی تو حمومه...
فقط میخواستم یه نگاه کوچیک بندازم
خیلی اروم درو باز کردم...میخواستم برم اونور....ولی نگاهم به بدنش قفل شده بود-
دیدگاه ها (۲)

#بهترین_حس #پارت_8 ولی نگاهم به بدنش قفل شده بود-از زبون چوی...

#بهترین_حس #پارت_9همونجوری که لخت بود گرفتمش تو بغلم... از ز...

بخش دومدازای:اونو تو از کجا___چویا( با داد):جواب منو بدهدازا...

عشق سوختهP5 بخش اول دازای:حالا نوبت منه رو نمایی کنم. چویا:....

#بهترین_حس #پارت_14از زبون چویا: از حرفش تعجب کردم اون عوضی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط