ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۰۵

و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم.. اصلا.. و لرزون گفت: فقط..خداروشکر...
و سر بچه و بعد سرمنو بوسید.
لرزون لبخند زدم.
انگار همه دنیا تو بغلم بود..
پسرك كوچولوم سر روی سینه ام گذاشته بود و خواب
بود.
باورش خيلي سخت بود...انگار...
یه تیکه از وجودم رو بیرون آورده بودن و حالا..جوون تازه
گرفته بود..نفس میکشید..
اخ خداا..داشت تو اغوشم نفس میکشید..
لرزون با اشك لبخند زدم.
جیمین با لبخند شادي موهامو نوازش کرد و گفت: باورم
نمیشه مادر شده باشي الا..
اشکم جاري شد.
خودمم باورم نمیشه..
پسرکم سالمه..
اخم شیرینی کرد و گفت: مامان الا..گریه چرا؟
خيلي دردم شدید شده بود.. استرس و ترس همه وجودم رو گرفته بود که نکنه..
نكنه تكون بخوره و بیوفته؟
با وحشت گفتم برش دار میوفته..
اروم بچه رو برداشت و با لذت بوسیدش و گفت:دوست
داري اسمشو چي بذاريم؟
با بغض لبخند زدم و گفتم:هرچی تو بخواي..
نرم خندید و گفت:"توماس".. لبخندم خمار و گرفته عمیق شد.
توماس..
جیمین با محبت و خیره به پسرکم :گفت: توماس رو دوست
داري بابايي؟
با عشق و بغض گفتم توماس قشنگه..دوست دارم..
پسرکم اروم زد زیر گریه.
اخ..
قلبم گرفت.
پرستاري اومد داخل و گفت: وقت شیر پسرتونه.. با دلشوره و هول به توماسم نگاه کردم.
دردم خيلي شديد بود..
نمیتونستم بلند شم.
پرستار پسرکم رو از بغل جیمین گرفت و آوردش سمتم.
با بغض و دلهره نگاش کردم.
جیمین عمیق و ارامبخش پلك زد و اومد كمكم.. پرستار اروم لباسم رو یه کم باز کرد. پسرکم سرخ شده بود و گریه میکرد و قلبم از گریه اش
داشت آتیش میگرفت.
اروم خوابوندنش رو سینه ام..
وقتي با اون لبهاي خوشگل و کوچولوش شروع کرد به شیر خوردن و مکیدن سینه ام همه وجودم لرزید. ذوق زده و تند به جیمین نگاه کردم و اشکم جاري شد.. با عشق بهم لبخند زد و خیلی عمیق نگام کرد.
خدایا شکرت...
من..
ديگه هيچي جز سلامتي عزيزام نمیخوام...
به کوچولوي روي سینه ام نگاه کردم که اروم دست خيلي
کوچولوشو تکون داد و چشماشو باز و بسته کرد..
نفسم بند اومد..
چشماش..
خداي من..چشماش..
هول به جیمین نگاه کردم و با اشتیاق گفتم: چشماش..
جیمین با بغض خندید و سر تکون داد.
پرستار با لبخند گفت: قراره عین پدرش چشم خاکستری بشه و دلبري کنه..
با بغض شديدي خندیدم و تند تند سر تکون دادم.
اره..
چشماش رنگیه..
الان خيلي کمرنگه اما.. خاکستری ميشه..عين جیمینم.. و روزي دخترکي عاشق اين چشمای خاکستری ميشه.. اشکم با ذوق جاري شد و لرزون لبهامو به هم فشردم.
جیمین اروم و با عشق سر پسرمون رو نوازش کردط بیحالیم از درد هر لحظه بیشتر میشد وقتي جیمین با عشق پیشونیمو بوسید و توماسم رو ازم جدا کردم چشمام خيلي
خسته و بیجون به هم قفل شد.
دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم..
تمام روز رو از زور درد بیحال و خواب و بیدار بودم..
روز بعد یه کم بهتر بودم.
راحت تر میتونستم نصفه و نیمه و تکیه به بالشت ها بشینم و پسرکم رو در آغوش بکشم..
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۶حسش فوق العاده بود.. انگار ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

جادویی عشق part ۷۷به اسمون نگاه میکرد. اولش خواستم برگردم ول...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۳بلند هق هق کردم. دست روی موه...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 73・⁠]⁠ᕗبغض کردم و اشکم اروم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط