Jungkookroman
Jungkook_roman
_وقتی از هم متنفرین ولی تو یه دانشگاه درس میخونین_
Part2
کوک باهاشون نبود و اینا پشت سر شما نشستند.
اکیپ کوک دقیقا رو صندلی پشت سر شما نشستند.
همینطوری که به سخنرانی استاد های دانشگاه گوش میدادین کوک از در ورودی وارد شد.
وقتی داشت اکیپ خودشون رو پیدا میکرد تا بره کنارشون بشینه تو و اون باهم چشم تو چشم شدین.
سرتا پاتو نگاه کرد و چند ثانیه چشماتون بهم گره خورد.
انتظار داشتی پوزخند بزنه و بره...ولی بدون اینکه هیچ ریاکشنی نشون بده رفت و پشت سرت کنار اکیپش نشست.
صندلی تو و کوک دقیقا پشت سر هم بود.
استادا در رفت و آمد بودن و سخنرانی میکردن.
کوک به موهای تو که از پشتی صندلی آویزون شده بود نگاه میکرد.
دستشو نزدیک موهات گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه بشه شروع به نوازش موهات کرد.
تو دستش رو بین موهات حس کردی ولی چیزی نگفتی و گذاشتی ببینی این نوازشش میخواد تا کی ادامه داشته باشه.
لمسش آروم بود انگار میخواست به تو نشون بده که آدم بدی نیست و اگر کنارش باشی جات امنه.
سخنرانی استادا تمام شد و همه داشتن میرفتن توی گاردن تا پارتی رو شروع کنن.
وقتی بلند شدی حس کردی موهات از پشت کشیده میشه، نشستی و به دوستات نگاه کردی.
_بچه ها شما برین من میام
یجی بهت نگاه کرد
_حالت خوبه؟ چیزی شده؟
لبخند زدی و دستشو گرفتی و کمی فشار دادی.
_خوبم یجی
بعد اینکه اکیپت قانع شدن تا حالت خوبه و رفتن بیرون تو و کوک تنها شدین.
بلند شدی و رفتی جلوش وایستادی.
_چرا موهامو گرفتی؟
لبخند کوچکی روی لباش نقش بست و به چشمات نگاه میکرد.
بلند شد و کمرتو گرفت، تا حد امکان تورو به خودش نزدیک کرد.
لباشو به گوشت نزدیک کرد
_این لباسو پوشیدی تا منو حرص بدی؟...جئون ا/ت؟
ادامه دارد...
_وقتی از هم متنفرین ولی تو یه دانشگاه درس میخونین_
Part2
کوک باهاشون نبود و اینا پشت سر شما نشستند.
اکیپ کوک دقیقا رو صندلی پشت سر شما نشستند.
همینطوری که به سخنرانی استاد های دانشگاه گوش میدادین کوک از در ورودی وارد شد.
وقتی داشت اکیپ خودشون رو پیدا میکرد تا بره کنارشون بشینه تو و اون باهم چشم تو چشم شدین.
سرتا پاتو نگاه کرد و چند ثانیه چشماتون بهم گره خورد.
انتظار داشتی پوزخند بزنه و بره...ولی بدون اینکه هیچ ریاکشنی نشون بده رفت و پشت سرت کنار اکیپش نشست.
صندلی تو و کوک دقیقا پشت سر هم بود.
استادا در رفت و آمد بودن و سخنرانی میکردن.
کوک به موهای تو که از پشتی صندلی آویزون شده بود نگاه میکرد.
دستشو نزدیک موهات گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه بشه شروع به نوازش موهات کرد.
تو دستش رو بین موهات حس کردی ولی چیزی نگفتی و گذاشتی ببینی این نوازشش میخواد تا کی ادامه داشته باشه.
لمسش آروم بود انگار میخواست به تو نشون بده که آدم بدی نیست و اگر کنارش باشی جات امنه.
سخنرانی استادا تمام شد و همه داشتن میرفتن توی گاردن تا پارتی رو شروع کنن.
وقتی بلند شدی حس کردی موهات از پشت کشیده میشه، نشستی و به دوستات نگاه کردی.
_بچه ها شما برین من میام
یجی بهت نگاه کرد
_حالت خوبه؟ چیزی شده؟
لبخند زدی و دستشو گرفتی و کمی فشار دادی.
_خوبم یجی
بعد اینکه اکیپت قانع شدن تا حالت خوبه و رفتن بیرون تو و کوک تنها شدین.
بلند شدی و رفتی جلوش وایستادی.
_چرا موهامو گرفتی؟
لبخند کوچکی روی لباش نقش بست و به چشمات نگاه میکرد.
بلند شد و کمرتو گرفت، تا حد امکان تورو به خودش نزدیک کرد.
لباشو به گوشت نزدیک کرد
_این لباسو پوشیدی تا منو حرص بدی؟...جئون ا/ت؟
ادامه دارد...
- ۴.۸k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط