آوای شب
آوای شب
پارت ۲۰
ویو نویسنده
ساعت:۱۰:۰۰
و این دوتا وروجک خسته افتادن از خسته گی
بکی: ببین....هر...چی...می...خوای...بگو....ولی...میدونم....دامیانو....بوس..یدی
انیا: هه...هه...هه...نه
بکی: شوخی....کردم...هه...هه
هردو خندیدن
بکی: ولی من هیچوقت یادم نمیره که تو بهترین دوستمی
انیا: منم همین طور
بکی:غار غور ( گشنشه)
انیا:اوهوم منم گشنمه بیا بریم ناهار بخوریم
بکی: باشه
ساعت۲:۰۰
بکی: انیا.....هق.... من ..هق.....باید.... برم ....هق
انیا: گریه نکن من میایم بهت سر میزنم ..اصلا ....خودم ....میام باشه حالا گریه نکنو برو تا نگرانت نشدند
بکی: انیا خیلی مهربونی...پس من میرم خداحافظ
انیا: مراقب خودت باششش
ویو بکی
از قصر بیرون رفتم همین که پامو گذاشتم بیرو- اخ
+لطفا مراقب با-
بکی: معذرت می خوا-
+....اه... اشکالی نداره
بکی: اااا ....ببخشید، شما خیلی اشناید ، می تونم اسمتونو بپرسم
+ااا...بله....من...دمتریوس...دزموند...پسر ....داناوان... دزموند هستم
بکی: ببخشید با شما به احتراحمی صحبت کردم ( تعظیم کرد)
+میشه....میشه...همنشین...من...شید؟
بکی:هِهههههه 🍅🍅🍅🍅🍅 ولی -
ناگهان دمتریوس دستش را گرفت گفت : لطفا زنم شو خواهش می کنم
بکی🍅🍅🍅🍅
بکی: مم....ن...نمیدونم....بااا....ی...د...ف..ک...ر...کن...م
دمتریوس 🍅: اوه معذرت می خوام لطفا بهش فکر کنید
بکی: آقا شش...ما...چند سالتونه ؟
دمتریوس: من ۲۸ سالمه و شما بانوی جوان؟
بکی: مم..ن...۱۹ سالمه
ذهن دمتریوس: چرا باید عاشق یک دختر...۱۹....ساله زیبا بشم...اون...اون...یک چیزیش باهمه فرق میکنه اها....توجه اش...مهربونیش...دلبستگیش...
بکی: اممم.. اقا...خو-
دمتریوس دستشو تو موهای بکی کرد و صورتشو نزدیکش کرد گفت: آیا حاضری زن من شی؟
بکی🍅🍅🍅: هِهههههه مم...ن...نم...یدونم ....معذرت...میخوام
و سریع فرار کرد
دمتریوس: بکی بلک خواهش می کنم به ما یک سر بزن و به نظرم فکر کن ( باداد چون بکی داشت دور میشد)
بکی هم میدوید
بکی: اخه این چه سوالیه احمق خوب...خوب...معلومه...که....دوست....دارم(اروم گفت)
دمتریوس: امیدوارم اونم دوستم داشته باشه
ویو انیا
بعد از اینکه بکی رفت از دوستام(خدمتکارا) معذرت خواستم چون کمکشون نکردم و بهشون کمک کردم
......
💕😘
پارت ۲۰
ویو نویسنده
ساعت:۱۰:۰۰
و این دوتا وروجک خسته افتادن از خسته گی
بکی: ببین....هر...چی...می...خوای...بگو....ولی...میدونم....دامیانو....بوس..یدی
انیا: هه...هه...هه...نه
بکی: شوخی....کردم...هه...هه
هردو خندیدن
بکی: ولی من هیچوقت یادم نمیره که تو بهترین دوستمی
انیا: منم همین طور
بکی:غار غور ( گشنشه)
انیا:اوهوم منم گشنمه بیا بریم ناهار بخوریم
بکی: باشه
ساعت۲:۰۰
بکی: انیا.....هق.... من ..هق.....باید.... برم ....هق
انیا: گریه نکن من میایم بهت سر میزنم ..اصلا ....خودم ....میام باشه حالا گریه نکنو برو تا نگرانت نشدند
بکی: انیا خیلی مهربونی...پس من میرم خداحافظ
انیا: مراقب خودت باششش
ویو بکی
از قصر بیرون رفتم همین که پامو گذاشتم بیرو- اخ
+لطفا مراقب با-
بکی: معذرت می خوا-
+....اه... اشکالی نداره
بکی: اااا ....ببخشید، شما خیلی اشناید ، می تونم اسمتونو بپرسم
+ااا...بله....من...دمتریوس...دزموند...پسر ....داناوان... دزموند هستم
بکی: ببخشید با شما به احتراحمی صحبت کردم ( تعظیم کرد)
+میشه....میشه...همنشین...من...شید؟
بکی:هِهههههه 🍅🍅🍅🍅🍅 ولی -
ناگهان دمتریوس دستش را گرفت گفت : لطفا زنم شو خواهش می کنم
بکی🍅🍅🍅🍅
بکی: مم....ن...نمیدونم....بااا....ی...د...ف..ک...ر...کن...م
دمتریوس 🍅: اوه معذرت می خوام لطفا بهش فکر کنید
بکی: آقا شش...ما...چند سالتونه ؟
دمتریوس: من ۲۸ سالمه و شما بانوی جوان؟
بکی: مم..ن...۱۹ سالمه
ذهن دمتریوس: چرا باید عاشق یک دختر...۱۹....ساله زیبا بشم...اون...اون...یک چیزیش باهمه فرق میکنه اها....توجه اش...مهربونیش...دلبستگیش...
بکی: اممم.. اقا...خو-
دمتریوس دستشو تو موهای بکی کرد و صورتشو نزدیکش کرد گفت: آیا حاضری زن من شی؟
بکی🍅🍅🍅: هِهههههه مم...ن...نم...یدونم ....معذرت...میخوام
و سریع فرار کرد
دمتریوس: بکی بلک خواهش می کنم به ما یک سر بزن و به نظرم فکر کن ( باداد چون بکی داشت دور میشد)
بکی هم میدوید
بکی: اخه این چه سوالیه احمق خوب...خوب...معلومه...که....دوست....دارم(اروم گفت)
دمتریوس: امیدوارم اونم دوستم داشته باشه
ویو انیا
بعد از اینکه بکی رفت از دوستام(خدمتکارا) معذرت خواستم چون کمکشون نکردم و بهشون کمک کردم
......
💕😘
- ۳۳۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط