جاناتان اسمی آشنا را به گوش شما میرساند و حس های دگرگونی

جاناتان اسمی آشنا را به گوش شما میرساند و حس های دگرگونی به ادم می‌دهد مانند جنگجویی با کلاهخود آهنی و شمشیر فلزی که به شکل اژدها حکاکی شده ، و نه فقط برای صلح بلکه برای آزادگی روح و جانش می‌جنگد اینبار این مرد برای اشلی ، تکه ای وجودش بخشی از جسمش بخشی از روحش می‌جنگد با کلاهخود آهنی و شمشیر حکاکی شده قدیمی ...
نباید درنگ می‌کردند لحظه ای درنگ لحظه‌ ای مکث ممکن بود همه چیز را نابود کند همه آن خاطرات را یکدفعه خاموش کند شمع امید آنها هر لحظه کم و کمتر میشد آن زامبی ها حجوم آورده بودند معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد ....
زامبی پای جاناتان را گاز گرفت جاناتان اون را پس زد و دوید اما لحظه صبر کرد و عربده کشید اشلی من زامبی خواهم شد برو و پشت سرت را نگاه نکن دوستت دارم اشلی ...
دنیای اشلی فرو ریخت اشک هایش تند تر از همیشه می‌ریخت شمع امید و آرزوهایش خاموش شد حتی نمی‌توانست پشت سرش را نگاه کند ، اشلی می‌دانست که آن جنگجوی فداکار برای بیشتر زنده ماندن معشوقه اس این کار را انجام داد حتی اگر ۱ ثانیه بیشتر می‌بود....
دیدگاه ها (۲)

این نامه رو مینویسم برای کسی که : خودش نمیدونه اما اون تموم ...

یه جوری فراموش شدم که خدا هم میگه منو یادش نیست (((:

یه اوضاع شخمی اصلا نگم عالیه ..پینترست چرت و پرت میاره همه و...

بسم الله الرحمن الرحیم ميلاد با سعادت: حضرت امام محمد باقر ع...

The Royal Veilp26 — شبی که تاج زمین گذاشته شدقصر در آن شب خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط