Chapter

Chapter:1
Part:32


ولی دیگه دیر شده بود.
چون در باز شد.
جونگکوک با دیدنش تعجب کردو بعد با نیشخند سر تا پاشو دید زد.
_فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت

دیار سری تکون داد و با خجالت ظرفو به طرف جونگکوک گرفت.
جونگکوک دستشو از جیبش بیرون آوردو ظرفو گرفت.
با شیطنت گفت:نگرانم بودی؟..اما غذا سفارش دادم

دیار قلبش تند زد و به سرعت دفترچشو در آورد.
بعد نوشتن به جونگکوک نشونش داد.

جونگکوک دفترچشو ازش گرفتو با دقت خوند«مامانم گفت بیارم...من که برام مهم نیست»

جونگکوک نیشخندی زد و بقیه صفحه های دفترچه رو خوند.

دیار با استرس و تعجب نگاهش میکرد.
دستشو برد تا دفتر و ازش بگیره ولی جونگکوک دستشو برد بالا.
قد دیار بهش نمی‌رسید ولی داشت تقلا می‌کرد.
جونگکوک عقب رفت که دیارم همراهش به داخل خونه رفتن.
جونگکوک از شونه های دیار گرفتو به دیوار چسبوندش.
دستاشو دو طرفش گذاشت و صورتاشون رو مقابل هم قرار داد.

دیار نفس نفس میزد و به جونگکوک نگاه میکرد.
ضربان قلبش زیاد بود.
لباس بلندشو تو دستش مشت کرد.

جونگکوک با دقت به صورتش نگاه کرد و فهمید که امروز چرا خوشگلتره.
_بهت میاد
دیار قرمزی گونه هاشو حس می‌کرد.
فقط دلش می‌خواست خلاص شه.

جونگکوک دفترچه رو بهش داد.
دیار با گرفتنش دست جونگکوکو پس زد و به بیرون رفت.
با عجله به پایین پله ها رفت و وقتی به حیاط رسید وارد خونه شد.
به سرعت به سمت اتاقش رفت.
درو بست و محکم بهش تکیه داد.
دستشو رو قلبش گذاشت و نفس نفس زد.

چش شده بود؟
چه اتفاقی داشت بینشون میوفتاد؟
حتی نمی‌خواست به اون سه جمله فکر کنه.
به سمت تختش رفت و روش افتاد.
به سقف زل زد و فکر کرد.

اصلا نباید اتفاقات جدیدی بینشون میوفتاد.
یادش از مایا افتاد.
شاید اون می‌تونست کمکش کنه تا از این حالت سردرگمی در بیاد.

گوشیشو از روی میز برداشت و به مایا پیام داد.
(امروز به خونمون بیا..می‌خوام باهات حرف بزنم)
گوشیشو خاموش کردو رو میز گذاشت.

پتو رو رو خودش انداخت و تصمیم گرفت بخوابه.
یهو در باز شد و جینا اومد تو.
جینا:منم می‌خوام پیشت بخوابمم

پتو رو برای جینا باز کرد.
جینا به سرعت خودشو تو بغلش انداخت.
دیدگاه ها (۶)

Chapter:1Part:33۱۸:۴۶بعد اینکه تمام حرفاشو رو برای مایا نوشت...

Chapter:1Part:34مایا:خیلی خب حالا افسرده نشودیار دوباره چشم ...

Chapter:1Part:31درو بستنو به داخل حیاط رفتن. موقع برگشت به ب...

Chapter:1Part:30برای اثبات حرفش تصمیم گرفت یه لباس بلند به ر...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط