طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۳ | «استراحت کوتاه»
صبح روز بعد...
از همان اول صبح، ساختمان HYBE پر از رفتوآمد بود.
اعضا از ساعت هشت مشغول تمرین بودند.
صدای موسیقی از سالن تمرین قطع نمیشد.
...
داخل اتاق طراحی...
مانلی آخرین دکمهی یکی از کتها را دوخت.
با لبخند به نتیجه نگاه کرد.
«بالاخره...»
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
رئیس پروژه بود.
«مانلی، لباسها آمادهان؟»
«بله، تقریباً همهشون.»
«عالیه. تا ظهر یکی از بچهها میاد تحویل بگیره.»
«باشه.»
...
چند دقیقه بعد...
داخل سالن تمرین...
مربی تمرین گفت:
«ده دقیقه استراحت!»
همه با خستگی روی زمین نشستند.
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
«دیگه پامو حس نمیکنم.»
جین بطری آبش را برداشت.
«این یعنی خوب تمرین کردی.»
جونگکوک با خنده گفت:
«نه، یعنی سنش داره بالا میره.»
«یــا!»
جیهوپ بالش کوچکی را سمتش پرت کرد.
همه خندیدند.
...
نامجون نگاهی به ساعت انداخت.
«یکی باید بره لباسهای جدید رو از مانلی بگیره.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
جیمین با شیطنت گفت:
«تهیونگ بره.»
تهیونگ که مشغول نوشیدن آب بود، نزدیک بود سرفه کند.
«چرا من؟»
جونگکوک خندهاش گرفت.
«چون از همه سریعتری!»
یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام گفت:
«آره... خیلی سریع میرسه اتاق طراحی.»
همه با صدای بلند خندیدند.
تهیونگ با لبخند سرش را تکان داد.
«خیلی بامزهاین.»
جین با خنده دستش را روی شانهی او گذاشت.
«برو دیگه، ما اینجا منتظریم.»
...
چند دقیقه بعد...
تهیونگ جلوی اتاق طراحی ایستاد.
آرام در زد.
تق... تق...
«بفرمایید.»
در را باز کرد.
مانلی پشت میز مشغول تا کردن لباسها بود.
همین که او را دید، لبخند زد.
«سلام.»
«سلام.»
تهیونگ جلو آمد.
«نامجون هیونگ گفت لباسها آمادهان.»
«آره، فقط همین دوتا مونده.»
او لباسها را مرتب داخل کاور گذاشت.
تهیونگ هم بیاختیار کمکش کرد.
چند ثانیه هر دو بدون حرف مشغول کار شدند.
...
مانلی با لبخند گفت:
«تمرینها خیلی سخت شده؟»
تهیونگ خندید.
«از قیافهم معلومه؟»
«یکم...»
«ولی ارزشش رو داره.»
مانلی سرش را تکان داد.
«حتماً اجرای قشنگی میشه.»
...
لباسها آماده شدند.
تهیونگ کاورها را برداشت.
قبل از رفتن گفت:
«مرسی که این همه زحمت میکشی.»
مانلی لبخند گرمی زد.
«این وظیفهی منه.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«نه... بیشتر از وظیفهته.»
چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
...
در همان لحظه...
در اتاق باز شد.
جیهوپ سرش را داخل آورد.
«هی! هنوز اینجایین؟»
پشت سرش جین هم ایستاده بود.
«گفتیم نکنه لباسها رو همونجا دارید از اول میدوزید!»
مانلی خندهاش گرفت.
تهیونگ هم با خجالت گفت:
«الان داشتیم میومدیم.»
جیهوپ یکی از کاورها را از دستش گرفت.
«بیا، من کمک میکنم.»
جین با شیطنت به مانلی گفت:
«مواظبش باش، این چند روزه هر بهونهای پیدا میکنه یه سر به اتاق شما بزنه.»
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«هیونگ...»
مانلی لبش را گاز گرفت تا نخندد.
جین و جیهوپ با خنده از اتاق بیرون رفتند.
...
وقتی تهیونگ هم خواست برود...
لحظهای برگشت.
«مانلی...»
«بله؟»
«...خسته نباشی.»
مانلی با همان لبخند همیشگی جواب داد:
«تو هم... موفق باشی.»
تهیونگ از اتاق بیرون رفت.
مانلی تا بسته شدن در، بیاختیار به رفتنش نگاه میکرد.
و پشت در...
جین آرام در گوش جیهوپ گفت:
«من مطمئنم یه چیزی بین این دوتا داره آرومآروم شکل میگیره.»
جیهوپ لبخند زد.
«فقط خودشون هنوز خبر ندارن.»
پایان پارت ۶۳... 🤍🌿
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۳ | «استراحت کوتاه»
صبح روز بعد...
از همان اول صبح، ساختمان HYBE پر از رفتوآمد بود.
اعضا از ساعت هشت مشغول تمرین بودند.
صدای موسیقی از سالن تمرین قطع نمیشد.
...
داخل اتاق طراحی...
مانلی آخرین دکمهی یکی از کتها را دوخت.
با لبخند به نتیجه نگاه کرد.
«بالاخره...»
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
رئیس پروژه بود.
«مانلی، لباسها آمادهان؟»
«بله، تقریباً همهشون.»
«عالیه. تا ظهر یکی از بچهها میاد تحویل بگیره.»
«باشه.»
...
چند دقیقه بعد...
داخل سالن تمرین...
مربی تمرین گفت:
«ده دقیقه استراحت!»
همه با خستگی روی زمین نشستند.
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
«دیگه پامو حس نمیکنم.»
جین بطری آبش را برداشت.
«این یعنی خوب تمرین کردی.»
جونگکوک با خنده گفت:
«نه، یعنی سنش داره بالا میره.»
«یــا!»
جیهوپ بالش کوچکی را سمتش پرت کرد.
همه خندیدند.
...
نامجون نگاهی به ساعت انداخت.
«یکی باید بره لباسهای جدید رو از مانلی بگیره.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
جیمین با شیطنت گفت:
«تهیونگ بره.»
تهیونگ که مشغول نوشیدن آب بود، نزدیک بود سرفه کند.
«چرا من؟»
جونگکوک خندهاش گرفت.
«چون از همه سریعتری!»
یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام گفت:
«آره... خیلی سریع میرسه اتاق طراحی.»
همه با صدای بلند خندیدند.
تهیونگ با لبخند سرش را تکان داد.
«خیلی بامزهاین.»
جین با خنده دستش را روی شانهی او گذاشت.
«برو دیگه، ما اینجا منتظریم.»
...
چند دقیقه بعد...
تهیونگ جلوی اتاق طراحی ایستاد.
آرام در زد.
تق... تق...
«بفرمایید.»
در را باز کرد.
مانلی پشت میز مشغول تا کردن لباسها بود.
همین که او را دید، لبخند زد.
«سلام.»
«سلام.»
تهیونگ جلو آمد.
«نامجون هیونگ گفت لباسها آمادهان.»
«آره، فقط همین دوتا مونده.»
او لباسها را مرتب داخل کاور گذاشت.
تهیونگ هم بیاختیار کمکش کرد.
چند ثانیه هر دو بدون حرف مشغول کار شدند.
...
مانلی با لبخند گفت:
«تمرینها خیلی سخت شده؟»
تهیونگ خندید.
«از قیافهم معلومه؟»
«یکم...»
«ولی ارزشش رو داره.»
مانلی سرش را تکان داد.
«حتماً اجرای قشنگی میشه.»
...
لباسها آماده شدند.
تهیونگ کاورها را برداشت.
قبل از رفتن گفت:
«مرسی که این همه زحمت میکشی.»
مانلی لبخند گرمی زد.
«این وظیفهی منه.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«نه... بیشتر از وظیفهته.»
چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
...
در همان لحظه...
در اتاق باز شد.
جیهوپ سرش را داخل آورد.
«هی! هنوز اینجایین؟»
پشت سرش جین هم ایستاده بود.
«گفتیم نکنه لباسها رو همونجا دارید از اول میدوزید!»
مانلی خندهاش گرفت.
تهیونگ هم با خجالت گفت:
«الان داشتیم میومدیم.»
جیهوپ یکی از کاورها را از دستش گرفت.
«بیا، من کمک میکنم.»
جین با شیطنت به مانلی گفت:
«مواظبش باش، این چند روزه هر بهونهای پیدا میکنه یه سر به اتاق شما بزنه.»
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«هیونگ...»
مانلی لبش را گاز گرفت تا نخندد.
جین و جیهوپ با خنده از اتاق بیرون رفتند.
...
وقتی تهیونگ هم خواست برود...
لحظهای برگشت.
«مانلی...»
«بله؟»
«...خسته نباشی.»
مانلی با همان لبخند همیشگی جواب داد:
«تو هم... موفق باشی.»
تهیونگ از اتاق بیرون رفت.
مانلی تا بسته شدن در، بیاختیار به رفتنش نگاه میکرد.
و پشت در...
جین آرام در گوش جیهوپ گفت:
«من مطمئنم یه چیزی بین این دوتا داره آرومآروم شکل میگیره.»
جیهوپ لبخند زد.
«فقط خودشون هنوز خبر ندارن.»
پایان پارت ۶۳... 🤍🌿
- ۲۳۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط