My professor
My professor
Chapter:2
Part:1
«نور... نقطه ی پایان جادهای ناشناخته و تاریک از سوالات بی پایانم"
از دور که دیدمش کنجکاو و شتاب زده به سمتش دویدم ...
اونقدر با تاریکی عجین شده که اون کورسوی درخشان حتی از این فاصله ی دور هم چشمامو میزد به دویدن ادامه دادم اما هر قدمی که برمیداشتم و هر چقدر به نور نزدیکتر میشدم سایه های غول پیکر و پنهان اطرافم تیره تر و عمیق تر میشدن ...
انگار که فقط منتظر یه اشاره بودن تا هیبتشون رو به رخم بکشن انگار میخواستن بهم بفهمونن بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ترسناکتر از تاریکی هم چیزی هست.
...
آگاهی ....
مثل یه چراغ چشمک زن حقایق دفن شدهی مسیر ظلمت زدهم رو آشکار کرد.
اما چقدر دیر فهمیدم ... که اون چراغ چشمک زن به جای اینکه روزنه ای از امید باشه، بار سنگینی بر دوشم بود ...
با هر حقیقتی که فهمیدم جهانم بیشتر متلاشی شد و سایه های خشن و بی رحم اطرافم روحم رو بیشتر تو خودشون بلعیدن ... حالا دیگه خوب میدونم .... گاهی نور میتونه فریبنده باشه .. و تاریکی ، پناه دلنشینی برای نادانی . ای کاش ... توی تاریکی میموندم و در حالی که زانوهامو از ترس بغل زده بودم چشم انتظار مرگم می نشستم ...
تاریک بود، ناشناخته بود، اما حداقل نمیدونستم سایه ها چه شکلی آن و تا چه حد میتونن وحشتناک باشن ...
تا نوری نباشه سایه ای هم در کار نیست ... اگرم هست تو نمیبینیش .
«کاش توی پیله ات میموندی ... کاش به سمت نور نمیدویدی پروانه!»
"صفحه ی اول "
دفترچه خاطرات هیزل
دستهای سردی که توشون احساس خون مردگی و سوزن سوزن شدن می کرد رو به دستگیره ی گرد و فلزی رسوند و در اتاق جئون رو آهسته باز کرد ...
نظم اتاق اون مرد قانون مدار در مقایسه با شلختگی تهیونگ در نگاه اول کاملا توی چشم بود.
پرده های سیاه کیپ تا کیپ دیوارا کشیده شده بودن و بعد از ظهر ابری رو از اونی که بود هم تاریک تر کرده بودن.
عطر تلخ جونگکوک با بوی شامپوی مردونه اش تلفیق شده بود ...
آسمون خسته و ضعیف غرش میکرد اما نای گریه کردن نداشت ...
صدای نفس پر درد هیزل ، سکوت اون فضای تاریک رو شکست.
به طرز عجیبی توی بدنش احساس سنگینی میکرد .... تو گوشاش صدای شن میشنید .
و سرش به طرز جنون آمیزی درد گرفته بود ...
نمیخواست باور کنه به خاطر استشمام یه پوک سیگار، توی اتاق تهیونگ یا شاید بهتر بود به لقب جدیدش عادت کنه تونی مونتانا!
این اتفاق براش افتاده.
حس میکرد جسمش داره در برابر این همه فشار ذهنی کم میاره ... کنار تخت با ملافه های
فقط مشکی مرتب شده روی زمین نشست ...
کشوی اول رو باز کرد ...
به مجموعه ی کش زرشکی رنگ و در ،عطرش یه جعبه هم اضافه شده بود.
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🍀
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:1
«نور... نقطه ی پایان جادهای ناشناخته و تاریک از سوالات بی پایانم"
از دور که دیدمش کنجکاو و شتاب زده به سمتش دویدم ...
اونقدر با تاریکی عجین شده که اون کورسوی درخشان حتی از این فاصله ی دور هم چشمامو میزد به دویدن ادامه دادم اما هر قدمی که برمیداشتم و هر چقدر به نور نزدیکتر میشدم سایه های غول پیکر و پنهان اطرافم تیره تر و عمیق تر میشدن ...
انگار که فقط منتظر یه اشاره بودن تا هیبتشون رو به رخم بکشن انگار میخواستن بهم بفهمونن بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ترسناکتر از تاریکی هم چیزی هست.
...
آگاهی ....
مثل یه چراغ چشمک زن حقایق دفن شدهی مسیر ظلمت زدهم رو آشکار کرد.
اما چقدر دیر فهمیدم ... که اون چراغ چشمک زن به جای اینکه روزنه ای از امید باشه، بار سنگینی بر دوشم بود ...
با هر حقیقتی که فهمیدم جهانم بیشتر متلاشی شد و سایه های خشن و بی رحم اطرافم روحم رو بیشتر تو خودشون بلعیدن ... حالا دیگه خوب میدونم .... گاهی نور میتونه فریبنده باشه .. و تاریکی ، پناه دلنشینی برای نادانی . ای کاش ... توی تاریکی میموندم و در حالی که زانوهامو از ترس بغل زده بودم چشم انتظار مرگم می نشستم ...
تاریک بود، ناشناخته بود، اما حداقل نمیدونستم سایه ها چه شکلی آن و تا چه حد میتونن وحشتناک باشن ...
تا نوری نباشه سایه ای هم در کار نیست ... اگرم هست تو نمیبینیش .
«کاش توی پیله ات میموندی ... کاش به سمت نور نمیدویدی پروانه!»
"صفحه ی اول "
دفترچه خاطرات هیزل
دستهای سردی که توشون احساس خون مردگی و سوزن سوزن شدن می کرد رو به دستگیره ی گرد و فلزی رسوند و در اتاق جئون رو آهسته باز کرد ...
نظم اتاق اون مرد قانون مدار در مقایسه با شلختگی تهیونگ در نگاه اول کاملا توی چشم بود.
پرده های سیاه کیپ تا کیپ دیوارا کشیده شده بودن و بعد از ظهر ابری رو از اونی که بود هم تاریک تر کرده بودن.
عطر تلخ جونگکوک با بوی شامپوی مردونه اش تلفیق شده بود ...
آسمون خسته و ضعیف غرش میکرد اما نای گریه کردن نداشت ...
صدای نفس پر درد هیزل ، سکوت اون فضای تاریک رو شکست.
به طرز عجیبی توی بدنش احساس سنگینی میکرد .... تو گوشاش صدای شن میشنید .
و سرش به طرز جنون آمیزی درد گرفته بود ...
نمیخواست باور کنه به خاطر استشمام یه پوک سیگار، توی اتاق تهیونگ یا شاید بهتر بود به لقب جدیدش عادت کنه تونی مونتانا!
این اتفاق براش افتاده.
حس میکرد جسمش داره در برابر این همه فشار ذهنی کم میاره ... کنار تخت با ملافه های
فقط مشکی مرتب شده روی زمین نشست ...
کشوی اول رو باز کرد ...
به مجموعه ی کش زرشکی رنگ و در ،عطرش یه جعبه هم اضافه شده بود.
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🍀
#رمان #فیک #فیکشن
- ۷۹۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط