Sherlockشرلوک
Sherlock*شرلوک
part 9 (۲)🌀✒️
انبار متروکه، بوی نفت سوخته و فلز زنگزده، تاریکی همهجا را گرفته بود. شرلوک جلوی نقشه زهواردرفتهای ایستاده بود، سرنخها پخش روی زمین.
جان تازه رسیده بود، هنوز نفسنفس میزد.
— «گفتم نمیتونم ولت کنم، هر بار که میگی یه چیزی *قراره تموم شه*، یکی از ما تا دم مرگ میره!»
شرلوک لبخند نصفهاش رو زد، اما چشمهاش روی نقشه قفل بود.
— «جان، اگه حق با من باشه، پشت اون حمله فقط یه دستور نظامی نبوده. یه معامله بوده. خون در ازای قدرت.»
قبل از اینکه جان جواب بده، یه صدای “تیک” بلند شد. بعد یه «پۀفف!» — گلولهای خورد به دیوار بغلشون.
جان غریزی خم شد، تفنگ قدیمیشو از زیر پالتویش درآورد.
— «شرلوک! تیراندازه! برو پشت جعبه!»
شرلوک داد زد:
— «نه، نه، اون داره ما رو بیرون میکشونه، نمیخواد بکشه… هنوز.»
یه نور قرمز روی دیوار رقصید، بعد شلیک دوم.
ایندفعه گلوله خورد به بازوی جان. صدای فریادش پیچید توی انبار.
شرلوک دوید سمتش، با یه دست فشار داد روی زخم تا خون بند بیاد.
— «لعنتی... تازه اومدی کمکم کنی، حالا خودت داری جلوی چشمم میمیری!»
جان، با صورت پر از عرق، نیشخند زد:
— «میدونی چی عجیبه شرلوک؟ هر وقت فکر میکنم دیگه بدتر نمیشه، میگی “صبر کن، الان بدتر میشه!”»
قبل از اینکه حرف دیگهای بزنه، صدای موتور ماشین و بعد فریاد مأمورا اومد:
«آقای هولمز! دستاتونو بالا ببرین!»
شرلوک برگشت، نفسنفس میزد. چشمهاش افتاد به مردی که از ماشین سیاه پیاده شد.
کت و شلوار تمیز، نگاه سرد، پوزخند روی لب. صدای قدمهاش تا وسط انبار پیچید.
— «هنوز مثل بیست سال پیشی، پسر.»
جان که خون از بازوش میچکید، نیمه نشسته گفت:
— «اون... همونه؟!»
شرلوک زیر لب:
— «آره، همون رئیس لعنتی.»
مرد سیاهپوش جلوتر اومد، دستشو توی جیب فرو کرد:
— «میخوای بدونی اون شب کی دستور داد؟ نمیخوای بدونی چرا *تو* رو انتخاب کردم؟»
شرلوک پرید جلو، یقهشو گرفت:
— «تو به من دروغ گفتی! گفتی تروریست بودن! گفتی بچه مرده، ولی اون بچه شد زاغ سیاه! تو همهچیو ساختی، چون میخواستی یه خونه شریف رو حذف کنی!»
مرد فقط لبخند زد.
— «همه یه جایی باید اشتباه کنن تا بزرگ شن، پسر.»
جان تلاش کرد بلند شه، تفنگو بالا آورد، ولی یکی از مأمورا زدش زمین.
شرلوک داد زد:
— «دست نزن بهش!»
اما مأمور لگد زد به زخم جان. صدای نالهش هنوز توی گوش شرلوک میپیچید.
یه چیزی توی صورت شرلوک شکست.
همون لحظه با سر رفت سراغ مأمور، با قدرت کوبوندش به دیوار، تفنگو قاپید، و داد زد:
— «کافیه! هیچکس دیگه دست بهش نمیزنه!»
همه ساکت شدند. اون مرد سیاهپوش لبخند زد، آرام، موذیانه.
— «میدونستم اون وجدان لعنتیت یه روز علیهت میشه.»
صدای آژیر پلیس از دور میاومد. چراغ قرمز و آبی از شکافهای دیوار افتاد روی صورت شرلوک. نفسش تند بود، چشمها پر از خشم.
به اون مرد نزدیک شد، زمزمه کرد:
— «بازی رو خودت شروع کردی... ولی من تمومش میکنم.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۹(پخش دوم)
part 9 (۲)🌀✒️
انبار متروکه، بوی نفت سوخته و فلز زنگزده، تاریکی همهجا را گرفته بود. شرلوک جلوی نقشه زهواردرفتهای ایستاده بود، سرنخها پخش روی زمین.
جان تازه رسیده بود، هنوز نفسنفس میزد.
— «گفتم نمیتونم ولت کنم، هر بار که میگی یه چیزی *قراره تموم شه*، یکی از ما تا دم مرگ میره!»
شرلوک لبخند نصفهاش رو زد، اما چشمهاش روی نقشه قفل بود.
— «جان، اگه حق با من باشه، پشت اون حمله فقط یه دستور نظامی نبوده. یه معامله بوده. خون در ازای قدرت.»
قبل از اینکه جان جواب بده، یه صدای “تیک” بلند شد. بعد یه «پۀفف!» — گلولهای خورد به دیوار بغلشون.
جان غریزی خم شد، تفنگ قدیمیشو از زیر پالتویش درآورد.
— «شرلوک! تیراندازه! برو پشت جعبه!»
شرلوک داد زد:
— «نه، نه، اون داره ما رو بیرون میکشونه، نمیخواد بکشه… هنوز.»
یه نور قرمز روی دیوار رقصید، بعد شلیک دوم.
ایندفعه گلوله خورد به بازوی جان. صدای فریادش پیچید توی انبار.
شرلوک دوید سمتش، با یه دست فشار داد روی زخم تا خون بند بیاد.
— «لعنتی... تازه اومدی کمکم کنی، حالا خودت داری جلوی چشمم میمیری!»
جان، با صورت پر از عرق، نیشخند زد:
— «میدونی چی عجیبه شرلوک؟ هر وقت فکر میکنم دیگه بدتر نمیشه، میگی “صبر کن، الان بدتر میشه!”»
قبل از اینکه حرف دیگهای بزنه، صدای موتور ماشین و بعد فریاد مأمورا اومد:
«آقای هولمز! دستاتونو بالا ببرین!»
شرلوک برگشت، نفسنفس میزد. چشمهاش افتاد به مردی که از ماشین سیاه پیاده شد.
کت و شلوار تمیز، نگاه سرد، پوزخند روی لب. صدای قدمهاش تا وسط انبار پیچید.
— «هنوز مثل بیست سال پیشی، پسر.»
جان که خون از بازوش میچکید، نیمه نشسته گفت:
— «اون... همونه؟!»
شرلوک زیر لب:
— «آره، همون رئیس لعنتی.»
مرد سیاهپوش جلوتر اومد، دستشو توی جیب فرو کرد:
— «میخوای بدونی اون شب کی دستور داد؟ نمیخوای بدونی چرا *تو* رو انتخاب کردم؟»
شرلوک پرید جلو، یقهشو گرفت:
— «تو به من دروغ گفتی! گفتی تروریست بودن! گفتی بچه مرده، ولی اون بچه شد زاغ سیاه! تو همهچیو ساختی، چون میخواستی یه خونه شریف رو حذف کنی!»
مرد فقط لبخند زد.
— «همه یه جایی باید اشتباه کنن تا بزرگ شن، پسر.»
جان تلاش کرد بلند شه، تفنگو بالا آورد، ولی یکی از مأمورا زدش زمین.
شرلوک داد زد:
— «دست نزن بهش!»
اما مأمور لگد زد به زخم جان. صدای نالهش هنوز توی گوش شرلوک میپیچید.
یه چیزی توی صورت شرلوک شکست.
همون لحظه با سر رفت سراغ مأمور، با قدرت کوبوندش به دیوار، تفنگو قاپید، و داد زد:
— «کافیه! هیچکس دیگه دست بهش نمیزنه!»
همه ساکت شدند. اون مرد سیاهپوش لبخند زد، آرام، موذیانه.
— «میدونستم اون وجدان لعنتیت یه روز علیهت میشه.»
صدای آژیر پلیس از دور میاومد. چراغ قرمز و آبی از شکافهای دیوار افتاد روی صورت شرلوک. نفسش تند بود، چشمها پر از خشم.
به اون مرد نزدیک شد، زمزمه کرد:
— «بازی رو خودت شروع کردی... ولی من تمومش میکنم.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۹(پخش دوم)
- ۲.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط