گفتی برو اما یقین کن بر نمیگردم

گفتی برو اما یقین کن بر نمیگردم
حالا که از چشمان تو عزم سفر کردم

آن روز یادت هست با ساز تو میخواندم :
(( امشب سر هر کوچه دنبال تو می گردم )) ؟

دیگر برایت یک قدم هم بر نمیدارم
تنها نه از تو , از خودم , از عشق دلسردم

این روز ها ماه است تسکین دل تنگم
با شهریار ملک غم انگار همدردم

آنروز وقتی نامه ام را پس فرستادی
حس کردم از شهر نگاهت تا ابد طردم

حتما پشیمان می شوی روزی که می بینی
با یک فرشته عین قرص ماه میگردم
دیدگاه ها (۷)

من که مجنونت شدم ذکرم فقط رویا شده مضطرب بر حال من دیگر خود ...

امشب اگر جامی دهی تا صبح مستت می کنممیخانه راتا بینهایت غرقه...

معتقد بودم همانندش در این دنیا نبود!برخلاف اعتقادم بود، بی ه...

غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنم...برای درد دل, فقط به ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط