هیچ نمی گویم

هیچ نمی گویم
و خیره می شوم به درونت
به پیامبری که آمده است
و معجزه اش ضربان من است
معجزه اش
خونی است که از قلبم به روی کاغذها کلمه می شود

اگر بخواهم بمیرم
نیاز نیست
گلوله از سرم بگذرد
و از آن طرف
تلو تلو خوران بیرون بیاید

اگر بخواهم بمیرم
نیاز نیست
از هفتمین طبقه سقوط کنم
و ناگهان در میانه ی راه
بیاد بیاورم که تو را دوست داشته ام
ولی به تو نگفته ام...

اگر بخواهم بمیرم
هیچ نمی گویم
خیره می شوم به درونت
پوستم را کنار میزنم
و شیرِ قلبم را باز می گذارم...

می گذارم خون بالا بیاید
بالا بیاید تا سپیده دم
دیدگاه ها (۱)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

پروانه جان

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط