هی نگاش میکردم و هی تو دلم میگفتم خدایا تا حالا کجا بود ا

هی نگاش میکردم و هی تو دلم میگفتم خدایا تا حالا کجا بود این جان و دل؟ تا حالا چرا آسِ تو رو نکرده بودی آخه خدا؟ الان باور کنم خوشبختی بهم رو کرده یا شوخیت گرفته آخه خدا؟ هی نگاش میکردم و میگفتم چکار کنم حالا لو ندن چشام این همه ذوق و ناباوریمو؟
تو هر نگاهی که بهم میکرد و قلبم وامیستاد هزارتا فکر به سرم میفتاد و هزارتا ترس به جونم که نکنه خوابه؟ نکنه تا پلک هم بزنم تموم شه بذاره بره؟ آخه من رفیق درد بودم حالا این درمونِ معجزه طور از آسمونِ چندمِ خدا نازل شد واسم؟
اون روز هی نگاش کردم و لبخند زدم و به فکر و خیالا و ذوقم که مث دختربچه‌ها وقتِ خریدنِ کفشِ پاپیون دارِ قرمزِ تازه بود خندید و من از همون روز تا حالاست که دنبال هر خرافاتی بگی افتادم که هرکار بشه بکنم واسه موندنش ... وان یکاد گردنش انداختم و روزی ده بار اسفند میریزم بالای خنده هامون که بلا دور باشه ازشون و باز در به در پیِ راهی‌ام که بلا رو دور کنه... چشمِ حسودو کور کنه و عمرِ طویل بده به خوشبختیمون کنارِ هم!
وقتی چشمم افتاد به خودش و تمام خوشیایی که با خودش اورد فهمیدم ندید بدید ترینم و دلم سرکش ترینه که پزشو به عالم و آدم بده و داد بزنه که همه بدونن این منم با این همه حال خوب و ذوقِ دل و برقِ چشم!
بعدِ یه عمر غصه که پیرم کرد، اکسیرِ جوونیم اومد و جوونم کرد!
وقتی یاد روزگارِ غصه‌هام میفتم که دلم دیگه نمیکشید شمردن دردامو، میبینم حالا زمان از عقبِ شمردنِ خوشبختیام نمیرسه چون عشق مث بارون رو سرم داره میباره و من هیچوقت چتر نخریدم برا هیچ بارونی و حالا تنم بوی بارون میده و کاش هیچوقت نپره از من این عطرِ بودنش که خوب ترینه ❤

#مانگ_میرزایی
دیدگاه ها (۲)

★彡   Part 21 彡★ ناگهان، غریزه ای در وجودم من رو وادار به تاب...

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙ove⟬𝑃𝑎𝑟𝑡9(ویو خونه لارا) +وووییییی (ذو...

star key ring: 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط