در خطوطی تازه ای از شعرم

در خطوطی تازه ای از شعرم

می خواهم بداهه از تو بگویم

اما واژه ها آفتاب می شوندُ

دامن می گستراند میان تک تک برگهایی که خوابِ پاییز می بینند

و کلام .....

در حالیکه جام ترانه ی عامیانه ام را به دست گرفته

در قلمروی شاه پسندهایِ روی ایوان

چون فاتحی راهِ نگاهم را می بنددُ....

به افسون جملات ، می کشاندم

وبی هیچ تاملی می خواهد

دست اتفاق را از رویاهای بی پایانم بَرچینمُ......

نقطه چینهای اینجا و آنجا نشسته را

در مجالِ اندکِ باقی مانده

با اصیل زادگانی از آیات عشق بهم برسانم

تا بِستانم

تو را از کفِ

شعری

سپیدُ....

عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

شکرستانیست وادی کلامآن هنگام کهنبوتِ واژگاناز زبان کلک مُشک...

حوای خوب من سیب، مسخره ترین بهانه بودهر کس تو را دید،آدم شد...

خوش به حال کلمات !عینِ بچه ی آدممی آیند ،میروند و عاشق هم نم...

اسپرسو،ترک،فرانسه،فرقی نمی کند...همیشه،در فال من فقط،چشم های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط