سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۵
(موقعیت:هال خونه هانا)(زمان:صبح ۶:۰۳)با صدای جیک جیک گنجشک ها از خواب بیدار شدم.بدنم چوب شده بود برای همین پاشدم یه کش و قوسی به خودم دادم.صدای ترق تروق مفصل هام اومد.گفتم"آخییییش!"بعد رفتم سمت آشپزخونه.اوراراکا و یائوروزو داشتن صبحونه درست میکردن.با دیدن من لبخندی زدن و گفتن"اوهایو هانا!"منم گفتم"اوهایو اوراراکا.اوهایو یائوروزو"
رفتم سر میز نسشتم.امروز روز تعطیل بود.بیشتر از یه هفته از اون ماجرا گذشته بود.تو این مدت چند بار با مامان و بابا تماس گرفتم و از حالشون با خبر شدم.آسیب چندانی ندیدن.خیلی خب دروغ گفتم خیلی آسیب دیدن.دست مامان شکسته و نمیتونه از قدرتش استفاده کنه و بابا هم شونه تا پهلو ی چپش سوخته.یکم هم زخم و زیلی شدن.بهم گفتن پزشک هایی که کوسه شون مثل مال خانم پرستار، درمانه تا حدی به بهبودشون کمک کردن ولی برای خوب شدن دست مامان و پهلو ی بابا ،باید بزارن روند طبیعی پیش بره.چون قدرت مامان تراکم هوا(مثل اون تبهکار*جنتل*فقط مخصوص هوا) و اگه یهویی دستش خوب بشه دی ان ای اش باعث هیاهوی سلولی میشه و شاید دیگه نتونه از قدرتش استفاده کنه.بابا همچون قدرتش کنترل هواست و فشار اصلی روی پهلو هاش هست ممکنه بعد از خوب شدن ضعف و مشکل استفاده از کوسه داشته باشه.پس لپ کلام اینکه تا خوب نشن خبری از ملاقات اشون نیست.
تو این یه هفته که گذشت،تونستم تو استفاده از قدرتم و کنترل بیماریم پیشرفت کنم..
اوراراکا صبحونه رو روی میز گذاشت و بعد خودش هم سر میز نشست.صبحونه املت برنج داشتیم.شروع کردیم به خوردن که یه صدا حواسمون رو سمت خودش کشید
_هااااام(خمیازه)...اوهایو بچه ها
_ اوهایو جیرو!
راستی بهتون نگفتم!جیرو هم الان با ماست.و قرار شده دخترا وقتی مامان و بابا ماموریت ان بهم سر بزنن.جیرو هم نشست و شروع کردیم ادامه خوردن که یائوروزو سر صحبت رو باز کرد.
یائوروزو:رایتی هانا.کلاس 1A امروز میره خرید.تو هن میای؟
هانا:آره میام.باید یه سری چیز ها بخرم.
اوراراکا:چه عالی!پس بعد ناهار میریم.
بعد ناهار خواستم دختر ها رو بیدار کنم ولی دخترا نزاشتن...
(موقعیت:هال خونه هانا)(زمان:صبح ۶:۰۳)با صدای جیک جیک گنجشک ها از خواب بیدار شدم.بدنم چوب شده بود برای همین پاشدم یه کش و قوسی به خودم دادم.صدای ترق تروق مفصل هام اومد.گفتم"آخییییش!"بعد رفتم سمت آشپزخونه.اوراراکا و یائوروزو داشتن صبحونه درست میکردن.با دیدن من لبخندی زدن و گفتن"اوهایو هانا!"منم گفتم"اوهایو اوراراکا.اوهایو یائوروزو"
رفتم سر میز نسشتم.امروز روز تعطیل بود.بیشتر از یه هفته از اون ماجرا گذشته بود.تو این مدت چند بار با مامان و بابا تماس گرفتم و از حالشون با خبر شدم.آسیب چندانی ندیدن.خیلی خب دروغ گفتم خیلی آسیب دیدن.دست مامان شکسته و نمیتونه از قدرتش استفاده کنه و بابا هم شونه تا پهلو ی چپش سوخته.یکم هم زخم و زیلی شدن.بهم گفتن پزشک هایی که کوسه شون مثل مال خانم پرستار، درمانه تا حدی به بهبودشون کمک کردن ولی برای خوب شدن دست مامان و پهلو ی بابا ،باید بزارن روند طبیعی پیش بره.چون قدرت مامان تراکم هوا(مثل اون تبهکار*جنتل*فقط مخصوص هوا) و اگه یهویی دستش خوب بشه دی ان ای اش باعث هیاهوی سلولی میشه و شاید دیگه نتونه از قدرتش استفاده کنه.بابا همچون قدرتش کنترل هواست و فشار اصلی روی پهلو هاش هست ممکنه بعد از خوب شدن ضعف و مشکل استفاده از کوسه داشته باشه.پس لپ کلام اینکه تا خوب نشن خبری از ملاقات اشون نیست.
تو این یه هفته که گذشت،تونستم تو استفاده از قدرتم و کنترل بیماریم پیشرفت کنم..
اوراراکا صبحونه رو روی میز گذاشت و بعد خودش هم سر میز نشست.صبحونه املت برنج داشتیم.شروع کردیم به خوردن که یه صدا حواسمون رو سمت خودش کشید
_هااااام(خمیازه)...اوهایو بچه ها
_ اوهایو جیرو!
راستی بهتون نگفتم!جیرو هم الان با ماست.و قرار شده دخترا وقتی مامان و بابا ماموریت ان بهم سر بزنن.جیرو هم نشست و شروع کردیم ادامه خوردن که یائوروزو سر صحبت رو باز کرد.
یائوروزو:رایتی هانا.کلاس 1A امروز میره خرید.تو هن میای؟
هانا:آره میام.باید یه سری چیز ها بخرم.
اوراراکا:چه عالی!پس بعد ناهار میریم.
بعد ناهار خواستم دختر ها رو بیدار کنم ولی دخترا نزاشتن...
- ۳.۸k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط