یکم هم از این رمان بزاریم بد نیست

یکم هم از این رمان بزاریم بد نیست😑


°°••°••زجر ۳۰۰ساله ••°••°°



فصل اول:"آغازی بی پایان"



پارت۴-



شاه دخت امی بعد از مرگ مادرش که تنها تکیه گاهش بود،شکسته و پریشان شد.مانند گل رزي شاداب و حال پژمرده شده بود.وی مقصر این اتفاقات را سونیک و مادرش می دانست ولی نه از ته قلب.بعد از مرگ مادرش مشاوران عالی رتبه قصر شاه را وادار کردند تا دختر ۱۲ ساله‌ی معصومش رارا به همسری یکی از پادشاهان همسایه برای ایجاد صلح درآورد. امی حال کامل فرو ریخته بود. او روز و شب بیدار مانده بود چون از شدت اشک و غمی که در سینه اش بود خواب بر چشمان خسته اش نمی رفت.اما بلاخره ان روز رسید.دیگر هیچ چیز هیچ فایده ای نداشت. از لحظه اس که سوار بر کالسکه از انجا دور شد، هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه این جمله را با خشم و نفرت تکرار میکرد:
"انتقام مون رو میگرم!.....قولی میدم.....'مادر'......".
و........رفت........'شاید' برای همیشه......
از آن روز به بعد هیچ چیز مثل قبل نشد. انگار قصر تبدیل به یک زندان با سکوت مرگبار شده که فقط یک قانون دارد....."سیاست"!..... پس از آن روز سونیک دیگر آن شور و علاقه قبل را نداشت. وی حق داشت چون او تنها خواهرش را از دست داده. او از همه چیز باخبر بود ولی مدرکی نداشت ولی به خود قول داد تا وقتی آنها را به مجازات 'اعمال' خود نرساند دیگر مثل قبل لبخند نزند.....






"ادامه دارد....."


ببخشید بچه ها نگارش رمانم بد شد🥲 ولی به هر حال......
بفرمایید✨️🌸
و راستی اگه مشکلی داشتم که خودم نفهمیدم لطفا تو کامنتا بگید✨️🔮
دیدگاه ها (۶)

زیباییه محض✨️✨️✨️✨️✨️🔮🔮🔮🔮

اینم از مشخصات من✨️

معرفی میکنم زونیک کراش العالمینِ من✨️🫠🔮

🥲؟"❤️"؟🫠

در دنیای سلطنت

پارت ۵اوبیتو وارد کافه بار شد. از وقتی که پدر و مادرش وقتی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط